دوشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۳

مذهب هخامنشیان

دولت هخامنشیان وارث تمدن های قدیم آسیا بود. در واقع مرکز این حکومت در بین النهرین و عیلام و سوریه قرار داشت و همین موضوع از بسیاری جهات کیفیت فرهنگ و تمدن هخامنشیان را معلوم می دارد.
دین در دولت هخامنشیان مانند کلیه دولتهای باستانی شرقی، نقش مهمی را ایفا میکرد. ضمن آنکه دولت هخامنشیان که ملت های مختلفی با آداب و سنن و عادات گوناگون جزو آن در آمده بودند، از لحاظ فرهنگی و اقتصادی پایه چندان محکمی نداشت و بنابراین امکان وجود یک سیستم مذهبی روشن در چنین شرایطی دشوار بود. در ایالتهای مختلف عقاید مذهبی بطور متعدد جلوه گر میشد که با آداب و عقاید موروثی هر کشوری ارتباط داشت
دولت هخامنشیان وارث تمدن های قدیم آسیا بود. در واقع مرکز این حکومت در بین النهرین و عیلام و سوریه قرار داشت و همین موضوع از بسیاری جهات کیفیت فرهنگ و تمدن هخامنشیان را معلوم می دارد.
دین در دولت هخامنشیان مانند کلیه دولتهای باستانی شرقی، نقش مهمی را ایفا میکرد. ضمن آنکه دولت هخامنشیان که ملت های مختلفی با آداب و سنن و عادات گوناگون جزو آن در آمده بودند، از لحاظ فرهنگی و اقتصادی پایه چندان محکمی نداشت و بنابراین امکان وجود یک سیستم مذهبی روشن در چنین شرایطی دشوار بود. در ایالتهای مختلف عقاید مذهبی بطور متعدد جلوه گر میشد که با آداب و عقاید موروثی هر کشوری ارتباط داشت
دولت هخامنشیان وارث تمدن های قدیم آسیا بود. در واقع مرکز این حکومت در بین النهرین و عیلام و سوریه قرار داشت و همین موضوع از بسیاری جهات کیفیت فرهنگ و تمدن هخامنشیان را معلوم می دارد.
 
دین در دولت هخامنشیان مانند کلیه دولتهای باستانی شرقی، نقش مهمی را ایفا میکرد. ضمن آنکه دولت هخامنشیان که ملت های مختلفی با آداب و سنن و عادات گوناگون جزو آن در آمده بودند، از لحاظ فرهنگی و اقتصادی پایه چندان محکمی نداشت و بنابراین امکان وجود یک سیستم مذهبی روشن در چنین شرایطی دشوار بود. در ایالتهای مختلف عقاید مذهبی بطور متعدد جلوه گر میشد که با آداب و عقاید موروثی هر کشوری ارتباط داشت.
 
وضع دشوار سیاسی دولت و قبایل مختلفی که تحت تسلط وی بودند و هم چنین وسعت اراضی کشور و اختلاف شرایط محلی، در انتخاب روش سیاست مذهبی هخامنشیان تاثیر فراوان داشت. پیروان مذهب قدیم ایران، یعنی مذهب اهورمزردا همان هخامنشیان اولیه، در بابل و فلسطین و مصر و آسیای صغیر، سنن و مذاهب محلی را پذیرفته و از آن پشتیبانی می کردند. فعالیت های کورش، کمبوجیه (پیش از بروز شورش در مصر) و همچنین داریوش اول شاهد صادق این مطالب است.
خشایارشای اول از ترس بروز تجزیه کشورهای تحت استیلای خود در تضعیف مذاهب محلی اقدام و مذهب اهورمزدا آرتا را جانشین مذاهب مذکور ساخت. در این مذهب پاکی و بی گناهی اهمیت فوق العاده ای داشت. البته این موضوع به تاسیس عقیده یکتا پرستی که هنوز در آن مرحله از پیشرفت جامعه امکان پذیر نبود دلالت نداشت و هم چنین بر امحای کامل سایر خدایان معابد ایران نیز حکایت نمی کرد.
در این رابطه داریوش اول که پیوسته به اهورمزدا متوسل می شد و او را به اسم می نامید و دروغ را مخالف و مباین عقیده حقیقی خود به اهورمزدا می دانست، با همه این اوصاف از خدایان دیگر نیز یاد می کرد. اردشیر دوم در تمام قلمرو سلطنت خود موازی مذهب اهورمزدا، مذهب خدایان آناهیتا و میترا را نیز بوجود آورد. بطوری که از آناهیتا و میترا در کتیبه اردشیر سوم هم نام برده شده است.(البته نشانه های است که بیان می کند که داریوش به اسم های میترا و اناهیتا یا اناهیت اعتقاد داشته است).
 
مذاهب محلی و قدیم نیز به همان وضع وجود داشتند و به کار خود ادامه می دادند. به این ترتیب در دوره هخامنشیان با وجود یک مذهب رسمی و یک – وگاهی چند – خدای اصلی، که به وسیله روحانیون مغ ها حمایت می شد و بر اساس عقاید باستانی ایران پایه گذاری گردیده بود، عقاید مختلف دیگری هم وجود داشت.
 
اما پس از گذشت زمان(در زمان ساسانیان) مذهب رسمی بطور قطع به شکل یک دین در آمد که در تاریخ به نام “آیین زردشت” معروف است.
 
با اندکی تغییر برگرفته از کتاب تاریخ ایران باستان نوشته میخائیل میخائیلوویچ دیاکونوف ترجمه روحی ارباب.

پنجشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۳

آیا روحانیان بیش از دیگران بی اخلاق هستند؟

بهزاد مهرانی
همه‌ی ما انسان‌ها در خلوت به گونه‌ای می‌زی‌ایم و در جلوت به شکلی دیگر. وقتی تنهاییم از پوشش ظاهری گرفته تا رفتارهایمان متفاوت است با زمانی که در حضور دیگری هستیم. در حضور دیگران با تمامی ِ “خود”مان ظهور و بروز نداریم و بخش‌هایی از “خود” را هیچ‌گاه به نمایش عمومی نمی‌گذاریم و اساسن این رفتار چیزی است که “شخصیت” ما را می‌سازد.از این‌رو است که “واژه‌ی شخصیت از واژه‌ی یونانی پرسونا به معنای نقابی که هنرپیشه‌ها در اجرای نقش‌های خود به چهره می‌زنند، گرفته شده است. به سادگی می‌توان دریافت که چگونه واژه‌ی پرسونا برای اشاره به ظاهر بیرونی به کار رفته است، زیرا در حقیقت این چهره‌ی عمومی است که افراد در روابط خود آن را آشکار می‌سازند.” (نظریه‌های شخصیت، مولف: دوان شولتز- چاپ چهارم-نشر ارسباران ص ۱۱)
در واقع پرسونا-نقاب- پرده‌ای است که خویشتن ما را از نگاه و قضاوت دیگران محفوظ می‌دارد، و “هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو” و شاید این پرده هیچ‌گاه براُفتادنی نباشد و اساسن براُفتادن آن نه ممکن باشد و نه مطلوب؛ اما وقتی ستبری و لایه‌لایه‌بودن این نقاب تمامی شئونات زندگی فردی و اجتماعی یک فرد را احاطه کند آن‌گاه با انسانی مواجه خواهیم بود که از “خود”ش چیزی باقی نمانده است.بررسی این موضوع البته از حوصله این نوشته خارج است. آن‌چه این سطور در پی پاسخ اجمالی به آن است این است که آیا اقشاری از مردم به صرف وابستگی به صنف، طبقه، شغل و نوع فعالیت‌های فردی و اجتماعی و … بیش از سایرین فاصله‌ی “بود” و “نمود”شان ازهم دور است؟ به تعبیر دیگر آیا انسان‌هایی هستند که به واسطه‌ی مشغله‌ای خاص و یا تعلق به صنف و گروهی ویژه بیش از دیگران ریا می‌ورزند و دروغ می‌گویند و در یک کلام نقابشان زخیم‌تر و زمخت‌تر است؟
شاید بتوان برای تبادر به ذهن روحانیان و یا معلمان اخلاق را به عنوان نمونه برگرفت.
روحانیون، فقیهان، واعظان اخلاق و صوفیان(برای مثال در منظومه‌ی فکری ِ حافظ) در تاریخ از حیث بی‌اخلاقی، بسیار مورد طعن قرار گرفته‌اند. انسان‌هایی که به گونه‌ای سخن می‌گویند و یا خود را به نمایش عمومی می‌گذارند اما در واقع آن‌گونه که تظاهر می‌کنند و یا سخن می‌گویند نیستند و رفتارشان مغایر و متضاد با گفتارشان است. با یک واکاوی سریع در ذهنمان می‌توانیم اشعار و تمثیل‌ها و… فراوانی بیابیم که بر این طعن صحه می‌نهند:
ترک دنیا به مردم آموزند
خویشتن سیم و غله اندوزند
عالم آن‌کس بود که بد نکند
نه بگوید به خلق و خود نکند

-
سعدی-
و یا مولانا بر این باور است که مخاطب “لایعلمون” در قرآن، فقها هستند:
از پی این عاقلان ذوفنون
گفت ایزد در نُبی لایعلمون
صد هزاران فضل داند از علوم
جان خود را می‌نداند آن ظَلوم
داند او خاصیت هر جوهری
در بیان جوهر خود چون خری
که همی دانم یَجوُز و لایجوز
این ندانی خود که حوری یا عجوز
این روا وآن ناروا دانی و لیک
تو روا یا ناروایی بین تو نیک
قیمت هر کاله می‌دانی که چیست
قیمت خود را ندانی احمقی‌ست
امّا آیا تنها این فقها هستند که روا و ناروای دیگران می‌دانند و از روایی و ناروایی ِ خود بی‌خبرند؟ آیا فقط عالمان اخلاق‌اند که انسان‌ها را به نیکی دعوت می‌کنند اما خود به نیکی رفتار نمی‌کنند؟ آیا تنها واعظان هستند که زیبا جلوه می‌کنند و در خلوت به گونه‌ای دیگر هستند؟
قطعن چنین نیست!
روحانیان و فقها و واعظان اخلاق و صوفیان بیش از سایر افراد ِ یک جامعه غیراخلاقی رفتار نمی‌کنند. انسانی که تمرین ِ زیست ِ اخلاقی نکرده باشد و با جِدّ و جهد، وجود خویش به فضایل نیکوی اخلاقی نیاراسته باشد و یا نسبت به نیک و بد اخلاقی بی‌تفاوت تربیت یافته باشد، با چنین شخصیت نابالغ و رشدنایافته‌ای به هر پیشه و سلک و مشغله‌ای که وارد شود رنگ و طعم خود را به آن می‌زند. (البته در این‌جا باید گفت که مراد روحانیون و وعاظی که قدرت سیاسی به دست دارند نیست. ورود قدرت و آن‌هم قدرت ِ بادآورده و بی‌نظارت، کفه ترازوی اخلاق را به سمت و سوی دیگری می‌راند. هر چند باز هم می‌توان گفت که قدرت مطلقه‌ی بادآورده‌ی نامسئول با انسان‌های مختلف، کم‌وبیش یک سان تا می‌کند.)
اگر سخنِ نزدیک به صواب آن باشد که رفت باید پرسید پس چه‌گونه است که زیست غیراخلاقی روحانیون و یا وعاظ اخلاقی این چنین به چشم می‌آید، به گونه‌ای که گویا اینان بیش از سایر اقشار جامعه، غیراخلاقی رفتار می‌کنند؟
روحانیان و معلمان اخلاق، بسیار بیش از دیگران، انسان‌ها را به نیکی و اخلاق و معنویت و خویشتن‌داری دعوت می‌کنند. حجم سخنان اخلاقی ِ ارزش‌مند که از زبان این‌ها شنیده می‌شود بسیار بالا است و از آن‌جا که توان هر انسانی برای عمل به تمامی ِ این گفته‌ها، محدود است لاجرم نمی‌توانند پابه‌پای حرف، به عمل مبادرت ورزند؛ از این‌رو فاصله‌ی بین گفتار نیک و کردار نیک در این افراد مدام رو به افزایش می‌گذارد و وقتی آدمی با این گروه مواجه می‌شود به اصطلاح با “واعظ غیر متعظ” روبه‌رو می‌شود. یعنی با فردی چهره‌به‌چهره است که به آن‌چه به دیگران توصیه می‌کند، خود عمل نمی‌کند. در واقع می‌توان گفت آن‌چه در این بین زننده جلوه می‌کند و زشتی آن دل‌آزار است نه صرفن انجام یک یا چند کنش غیراخلاقی است که دیگران بسیاری از قشرهای مختلف اجتماعی نیز در انجام آن به نسبت مشابه، هم‌داستانند، بل‌که ناهم‌خوانی ِ حرف و عمل است. به قطع می‌توان گفت که روحانیون و معلمان اخلاق و وعاظ، بیش از سایر اقشار یک جامعه دروغ نمی‌گویند و مال دیگران نمی‌بَرند و در پوستین خلق نمی‌اُفتند و حرمت دیگران ملکوک نمی‌سازند اما بیش از دیگران سخنان نیکو بر زبان می‌آورند که خود کم‌تر به آن عمل می‌کنند. واعظان مانند همه‌ی انسان‌های دیگر به اصطلاح دینی کم‌تر توبه می‌کنند اما بیش از سایرین به تعبیر حافظ “توبه‌فرمایی” می‌کنند و دیگران را دعوت به دست‌شستن از خصایل ناصواب می‌کنند و به این ترتیب است که حرف و عمل و یا بود و نمود این گروه بیش از انسان‌های نامدعی، ناهمخوان است و این رذیلتی اخلاقی است که یک واعظ غیر متعظ و یا روحانی دینی و یا عالم معنوی غیرعامل علاوه بر رذایل اخلاقی‌ای که انسان‌ها به سبب عدم رشدیافتگی ِ اخلاقی به آن مبتلا هستند، دچارش می‌شوند.
از این‌رو شایسته است که آدمی در نصیحت دیگران به رعایت اصول اخلاقی و توصیه‌ی انسان‌ها به پاس‌داشت خیر و خوبی ، خِسّت بیش‌تری به خرج دهد و تلاش کند با عامل اخلاقی بودن و زیست فضیلت‌مندانه، با زبان عمل سخن بگوید. توانایی انسان برای عمل به همه‌ی سخنان نیکویی که بر زبان می‌آورد، محدود است از این‌رو هر چه از بالای منبر وعظ اخلاقی ِ دیگران پایین بیاییم از یک رذیلت اخلاقی دورتر می‌شویم و آن واعظ غیرمتعظ بودن است. در این حالت فاصله‌ی بین حرف و عمل و همچنین بین “بود” و “نمود”مان کم می‌شود که خود فضیلتی است اخلاقی.
به اندازه‌ی بود باید نمود       خجالت نبُرد آن‌که ننمود و بود

جنگ پلاته نبرد مردونیه سردار سپاه خشایارشا با یونانیها (۱۳)


خشايارشا پس از واقعه سالامين به آسيا برگشت. چون او نگران بود که ينيان ها پل ناحيه هلس پونت را خراب كنند و ايرانی ها در اروپا گرفتار شوند. خشايارشا بوسيله چاپاری خبر شكست خود را به اطلاع پارسها رسانيد. سپس مردونيه فرمانده سپاهيان ايران به خشايارشا می گويد كه ما هنوز از نظر نيروی زمينی قوی تر از يونانی ها هستيم و كاملا شكست نخورده ايم. شما به پارس برگرديد و من قول می دهم با نيروی زمينی در مقابل يونانی ها بجنگم و آنها را در پلوپونس شكست دهم. بدين ترتيب خشايارشا با باقی مانده كشتی های ايرانی به هلس پونت برمی گردد. بعضی از آتنی ها می خواستند كه سريع تر كشتی های ايرانی را تعقيب كنند و پل روی هلس پونت را خراب كنند ولی تميستوكل به آنها گفت كه به ايرانی ها اجازه دهند كه به آسيا برگردند. چون تجربه نشان داده است ، اگر جلوی ملتی را كه شكست خورده اند بگيرند ، آنها برای دفاع از برمی گردند و شكست قبلی خود را جبران می كنند. البته تميستوكل برای اينكه نزد پادشاه پارس جايگاهی داشته باشد ، اين سخنان را گفت. چون اگر يونانی ها خواستند آسيبی به او برسانند ، او بتواند به دربار ايران پناهنده شود.
در اين مدت مردونيه همراه خشايارشا بود تا به تسالی رسيدند. چون فصل زمستان بود و مردونيه می خواست كه تا فصل بهار جنگ را شروع نكند. سپس خشايارشا به هلس پونت رسيد ، ولی عده ای از سربازان او بر اثر بيماری و بی غذايی مردند.

كارهای مردونيه قبل از شروع نبرد پلاته :
عده ای از كشتی های ايرانی كه آسيب ديده بودند در شهر سامس (در آسيای صغير) ماندند تا اهالی آنجا شورش نكنند. پس از تمام شدن زمستان مردونيه سپاه خود را از تسالی داد و سپس پيكی را نزد اسكندر مقدونی فرستاد و از او خواست كه آتنی ها تشويق كند تا يك صلح نامه با ايرانی ها امضا كنند. او در مقابل تعهد كرد كه زمينهای آتنی ها را به آنها بازپس دهد و معابدی را كه سوخته وخراب شده بودند ، باز سازی كند. ولی اسپارتی ها حرف های اسكند را قبول نكردند و گفتند كه ما زير سلطه خارجی ها نبايد برويم ، سپس آتنی ها هم از صلح با خشايارشا پشيمان شدند.
پس از اينكه اسكندر برگشت و جواب آتنی ها را به مردونيه رسانيد ، او بطرف آتن حركت كرد و دوباره آتن را تصرف كرد. آتنی ها از ترس ايرانی ها به جزيره سلاميس رفتند و از لاسدمونی ها كمك خواستند ولی آنها در حال گذراندن مراسم يكی از عيدهايشان و همچنين مشغول ساختن يك ديوار دفاعی بودند ، بنابراين ابتدا به درخواست آتنی ها توجهی نكردند. ولی سپس لاسدمونی ها از پيشرفت ايرانی ها به وحشت افتادند و با آتنی ها و اسپارتی ها متحد شدند. سپس مردونيه از آتن خارج شد و به تب رفت ، چون زمين آنجا مساعد بود و اهالی تب از دوستان ايرانی ها بودند. اهالی تب به مردونيه پيشنهاد دادند كه استحكامات محكمی در آنجا بسازد تا بتواند به عنوان پناهگاه از آنها استفاده كند. تعدادی از دولت شهر های يونانی كه تابع دولت ايران بودند افرادی را برای كمك به مردونيه به ناحيه تب فرستادند.
سپاه يونان هم در ناحيه اری تز جمع شدند. مردونيه تمام سواره نظام سپاه را تحت فرماندهی ماسيس تيس قرار داد. او به سپاه يونانی حمله كرد و تلفات زيادی به آنها وارد كرد. ولی در ميانه نبرد اسب ماسيس تيس زخمی می شود و از شدت درد سردار ايرانی را به زمين می زند. آتنی ها همين كه ديدند او افتاده است ، محاصره اش كردند و او را كشتند. سپاهيان ايران به يونانی ها حمله كردند و می خواستند كه جسد ماسی تيس را پس بگيرند ولی موفق به انجام اين كار نشدند. سپس سپاهيان يونان تصميم گرفتند كه به پلاته بروند چون آنجا آب فراوانی داشت و برای جنگ مناسب تر بود.

نبرد پلاته :
نبرد پلاته در سال ۴۷۹ (پ.م ) اتفاق افتاد. از آنجايی كه سپاه ايران دچار كمبود آذوقه شده بود ، فرماندهان به مردونيه پيشنهاد دادند كه زودتر جنگ را شروع كنند. همچنين يكی از اهالی تب هم به مردونيه پيشنهاد كرد كه ايرانی ها يك گذرگاه تنگ را كه محل عبور آذوقه و از خطوط تداركاتی يونانيان بودرا ببندند. ارتش ايران هم اين اين كار را انجام داد و توانست مقدار زيادی غذا از اين راه بدست آورد. سپس تعدادی از افراد به مردونيه پيشنهاد كردند كه به طرف تب حركت كنند و با دادن پول از مردم يونان آذوقه و علف براي اسبها بگيرند. از اين راه آنها همچنين می توانستند بدون جنگ كردن تعداد زيادی از مردم يونان را طرفدار خود كنند. ولی مردونيه هيچ كدام از اين پيشنهاد ها را قبول نكرد و گفت ما بايد مردانه بجنگيم.
وقتی كه شب فرا رسيد هر دو سپاه به خواب رفتند و اسكندر كه جز مقدونی های سپاه ايران بود بطرف سپاه يونان حركت كرد. او به يونانی ها اطلاع داد كه وضعيت سپاه مردونيه مناسب نيست و او تصميم گرفته است كه فردا صبح جنگ را شروع كند ، شما بايد محكم در جای خود بايستيد و مقاومت كنيد. سپس دو سپاه در مقابل يكديگر صف كشيدند و جنگ آغاز شد. سواره نظام ايران ضربات سختی را بر سپاه يونان وارد كرد و همچنين ايراني ها موفق شدند چشمه ای را كه آب مورد نياز يونانی ها را تامين می كرد ، كور كنند. اين مسايل باعث شد تا يونانی ها شبانه مواضع خود را ترك كنند و مردونيه دستور تعقيب يونانی ها را صادر كرد. در حاليكه به نظر می رسيد يونانی ها شكست خورده اند ، ناگهان لاسدمونی به پارسها حمله كردند ولی پارسها چون اسلحه كافی در اختيار نداشتند ، شكست خوردند. با كشته شدن مردونيه ايرانی ها به سنگرهای خود عقب نشينی كردند و به استحكام بخشيدن به مواضع خود پرداختند. ولی براثر حمله لاسدمونی ها و آتنی ها ديواره سنگرها خراب شد و يونانی ها توانستند وارد اردوگاه پارس ها بشوند سپس آنها آنجا را غارت كردند. بعد يونانی ها به تب حمله كردند و تعداد زيادی از مردم آنجا را به جرم كمك به ايرانی ها كشتند. ارته باذ يكی از سرداران ايرانی بود كه تمايلی به جنگ با يونانی ها نداشت ، بنابراين به موقع به كمك مردونيه نيامد و هنگامی كه ديد سپاهيان ايران شكست خورده اند و در حال فرار هستند ، به طرف هلس پونت حركت كرد.  

چهارشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۳

آخرین عکس از صادق هدایت در ایران

فرودگاه مهرآباد تهران آذر ماه ۱۳۲۹ ه.ش
 
این عکس مربوط به آذَر ماهِ سالِ ۱۳۲۹ خورشیدی است که در فرودگاهِ مِهر آباد گرفته شده است، شازده را در این تصویر به همراهِ عزیزانَش می‌‌توانیم مشاهده کنیم، بعد از این سفر؛ صادق هدایت دیگر به ایران بازنگشت و چند ماه بعد در تاریخِ ۱۹ فَروردین ماهِ سالِ ۱۳۳۰ خورشیدی خودکُشی کرد.
 
حَجمِ آثارْ و مقالاتِ نوشته شده دربارهٔ نوشته‌ها، نوعِ زندگی و خودکشی صادق هدایت بیان‌گرِ تأثیرِ ژَرفِ او بر جریانِ روشنفکری ایران است.
از گفته های ایشان : فقط با سايهٔ خودم خوب ميتوانم حرف بزنم ، اوست كه مرا وادار به حرف زدن می كند ، فقط او ميتواند مرا بشناسد ، او حتماً می فهمد ... می خواهم عُصاره ، نه ، شرابِ تلخ زندگی خودم را چِكه چِكه در گلوی خشكِ سايه ام چِكانيده؛ به او بگويم: این زندگی‌ من است.
سخنی از صادق هدایت

ﻓﺮﻕ ﺣﻮﺭﯼ ﺑﺎ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﭼﻴﺴﺖ ؟
ﻳﮑﯽ ﺩﺭ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺑﻨﺪﻩ ﯼ ﺧﺪﺍ ...
ﺧﺪﺍﻳﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﻴﺮﻭﺍﻧﺶ ﺣﻮﺭﯼ ﺭﺷﻮﻩ ﻣﻴﺪﻫﺪ ﻭ
ﺑﻬﺸﺘﯽ ﮐﻪ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ !
ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺑﯿﮕﻨﺎﻫﻨﺪ؟
ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺷﮑﻤﺶ ﺭﺍ ﺳﯿﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ ؛،؛
ﯾﺎ ﺣﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻟﺬﺕ ﺗﻨﺶ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺍﺳﺖ؟
ﺗﻮ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ؟
ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ !
 

یکشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۳

تعریف خرد گرایی یا عقل گرایی چیست ؟

خِرَدگرایی یا عقل‌گرایی یا مکتب اصالت عقل به معنی تکیه بر اصول عقلی و منطقی در اندیشه، رفتار، و گفتار است.
 
این واژه هنگامی که در ارتباط با متفکرانِ نخستینِ قرنِ هفدهم از جمله دکارت، اسپینوزا، و گوتفرید لایبنیتز به کار رود به معنایِ باور به عقل به عنوانِ تنها منبعِ معتبرِ شناخت است. آن‌چه که تجربه و مشاهده به ما می‌گوید بسیار متزلزل‌تر از آن است که بشود به آن اعتماد نمود. این متفکران تلاش نمودند حقایقِ اصلیِ هستی را از راهِ برهان و استدلالِ عقلی اثبات کنند.
خردگرایی دکارت
دکارت در کتاب مشهورِ خویش با نام گفتار در روش (و با زیرعنوان: «درست به کار بردن عقل، و جست‌وجویِ حقیقت در علوم» توضیح می‌دهد که چگونه در بزرگسالی در تمامِ تعالیمِ رسمی و سنتی، اعم از دین و علم تردید کرد و به دنبال آن رفت که بنیاد محکمی برایِ آن همه آموزه‌هایی که همه بدیهی می‌انگاشتند بیابد. وقتی برایِ یک فرض بنیادِ مطمئنی نمی‌یابیم می‌توانیم یک مرحله عقب‌تر رفته و در چیزهایی تردید کنیم که آن فرض بر آن‌ها مبتنی است؛ یعنی فرض‌هایِ مرحلهٔ قبلِ آن. اگر این کار را ادامه دهیم به جایی می‌رسیم که این شک پدید می‌آید: «اصلاً آیا من وجود دارم؟». دکارت به همین مرحله رسید. او تلاش کرد وجود خویش را اثبات کند. جملهٔ معروفِ «می‌اندیشم پس هستم» همین تلاش را بیان می‌کند. استدلالِ دقیقِ دکارت به این ترتیب است: شک دارم که وجود دارم یا نه. اما در یک چیز شکی ندارم و آن وجودِ شک است. شک هست پس اندیشه هست. اندیشه هست پس وجودِ اندیشنده هست. بعدها این انتقاد مطرح شد که این استدلال هنوز اثبات نمی‌کند که وجود از آنِ من است.
خردگرایی اسپینوزا
اسپینوزا در کتابِ اصلیِ خویش که امروزه به نامِ «اخلاق»می‌شناسند اصولِ جهان‌بینیِ وحدتِ وجودیِ خویش را مانندِ قضایایِ هندسه با شروع از چند تعریف و اصلِ موضوعه و آوردنِ اثبات‌هایی که به «مطلوب ثابت شد» ختم می‌شوند اثبات می‌کند. او به این نتیجه می‌رسد که تنها یک جوهرِ واحد در تمامِ هستی وجود دارد که می‌توان خدا یا طبیعت نامید. به‌هرحال همهٔ جهان، انسان‌ها، حیوانات، درختان، نمودهایی از همان یک چیز است. اسپینوزا به دلیلِ اعتقادات‌اش توسطِ کلیسا لعن و تکفیر شد.
 
خردگرایی لایب‌نیتس
لایب‌نیتس نخستین فیلسوفِ آلمانی که هم در عالمِ فلسفه و هم در ریاضیات شهرت دارد مبدعِ مفهومِ مُناد در فلسفه و حسابِ دیفرانسیل و انتگرال است. کتابِ کوچک اما شناخته‌شدهٔ لایب‌نبیتس «منادولوژی» نام دارد که به فارسی نیز توسطِ یحیی مهدوی ترجمه شده است. او نیز به نوعی ادعا می‌کرد همهٓ فلسفه‌اش را از چند اصلِ معدود (مهم‌تر از همه اصلِ امتناعِ تناقض و اصلِ جهت کافی) که به اعتقادِ وی اصولِ عقلانی هستند استخراج می نماید.
 
با فاصلهٔ کمی از این فلاسفه تجربه‌گرایانِ انگلیسی به این نتیجه رسیدند منشأِ شناختِ بشر درواقع تماماً از تجربهٔ حسی و حواسِ پنجگانه است و نه از عقل. همین امر دلیلِ ناکامیِ تلاش‌هایِ قبلی برایِ اثبات‌هایِ دقیق و بی‌نقص بوده است. از جمله مهم‌ترین تجربه‌گرایان جان لاک، بارکلی و هیوم هستند. هیوم بویژه بدلیلِ نقدهایش از اعتبارِ معرفتِ تجربی و نقدِ علیت مشهور است.
 
خردگرایی کانت
در سدهٔ هجدهم فیلسوفِ معروفِ آلمانی کانت برایِ پدید آوردنِ یک همنهاد (ترکیبِ سازگاری‌بخش - سنتز) از عقل‌گرایی و تجربه‌گرایی تلاش نمود. او بخش‌هایی از معرفت را که در عقل ریشه داشتند از بخش‌هایی که ناشی از تجربیات بودند جدا نموده و ادعا کرد که سهمِ هر یک را می‌توان بدقت مشخص نمود. تأثیرِ متقابل و مکملِ این دو عنصر را نیز می‌توان تشخیص داد. این معرفت‌شناسی منجر به آن می‌شود که برایِ معرفت مرزهایی تعیین شود؛ مرزهایی که فراتر از آن‌ها سخن گفتن بی‌اساس خواهد بود.
 
خردگرایی و پست‌مدرنیسم
در دهه‌هایِ اخیر واژهٔ خردگرایی در ارتباط با مدرنیسم که نظامی اجتماعی مبتنی بر عقل و علم است به کار می‌رود. متفکرانِ پست‌مدرن معتقد اند که کاربردِ بی‌اندازهٔ خردگرایی موجبِ زندگیِ روانیِ دشواری برایِ بشر گردیده است. البته این نگرشِ انتقادی شباهتی با انتقاداتِ برخی اسلام‌گرایان از خردگراییِ مدرن ندارد. متفکرانِ پست‌مدرن در انتقادِ خود این منظور را ندارند که چیزی به جز عقل (مثلاً معنویت یا وحیِ دینی) می‌تواند اعتبارِ معرفتی داشته باشد.

سه‌شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۳

اولین و تاریخی ترین سد قوسی جهان

 
این سد در استان يزد و در بالادست چشمه آب گرم مرتضی علی در نزديكی روستای خروان طبس قرار دارد.
 
اين بنای بی نظير تاريخی در زمان شاه عباس صفوی ( در سال ۹۸۰ خورشیدی برابر با ۱۶۰۲ میلادی) برای كنترل سيلاب های فصلی در اين منطقه ساخته شد.

شنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۳

سر و گوش آب دادن


عبارت بالا اصطلاحی است که در میان طبقات از وضیع و شریف رایج و معمول است و هرگاه که پای تجسس و تحصیل اطلاع از امری پیش آید آن را به کار می برند.
 
فی المثل گفته می شود: «دیروز به منزل فلانی رفتم و سر و گوش آب دادم تا ببینم عقیده او نسبت به فلان موضوع چیستیا اینکه گفته می شود: «فلان دولت جاسوس فرستاد تا سر و گوش آب دهد و به میزان قدرت نظامی و اقتصادی کشور ما دست یابد و …».
 
قابل توجه این است که باید دید واژه های سر و گوش و آب در بیان تجسس و تحصیل اطلاع و آگاهی از مکنونات خاطر دیگران چه نقشی دارد و ریشه تاریخی آن چیست.
 
در مورد ریشه تاریخی این مثل سائر دو روایت از عقلای قوم و ارباب اطلاع شنیده شده است که برای قضاوت و داوری محققان و پژوهشگران هر دو روایت نقل می شود:
 
۱. در قرون و اعصار قدیمه که سلاح گرم هنوز به میدان نیامده با سلاحهای سرد از قبیل شمشیر و کمان و گرز و نیزه و جز اینها مبارزه می کردند و مدافعان اگر خود را ضعیفتر از مهاجمان می دیدند در دژها و قلاع مستحکم جای میگرفتند و در مقابل دشمن مهاجم پایداری می کردند.
 
دژ یا قلعه محل و مکانی بود که غالباً بر بلندی قرار داشت و اطراف آن را دیوار محکم و بلندی از سنگ و ساروج به ارتفاع ده الی بیست متر می ساختند که دشمن نتواند از آن دیوار بالا برود. این دیوار قطور سر به فلک کشیده در درون قلعه برجها و باروها و کنگره ها و پله ها و راهروهای باریک و پرپیچ و خمی داشت که مدافعان از آن پله ها بالا میرفتند و در درون برجها و باروها از داخل سوراخها و منافذی که داشت به سوی مهاجمان که قلعه را چون نگین انگشتر در میان گرفته بودند تیراندازی کرده از نفوذ و پیشروی آنها جلوگیری می کردند. این قلعه ها درهای بزرگ و سنگینی از جنس سنگ یا آهن داشت که جز با وسایل قلعه کوب و تیرهای آهنین که چند نفر از سربازان مهاجم آنرا بر دوش گرفته بر این درها می کوبیدند آن هم به سختی و دشواری قابل گشایش و تسخیر نبود.
 
در درون قلعه اطاقهای متعدد برای سکونت و استراحت مدافعان و همچنین انبارهای زیادی برای ذخیره و نگاهداری خواربار تعبیه شده بود که بر حسب گنجایش قلعه و تعداد جمعیت تا چند سال میتوانست آذوقه مدافعان را تأمین کند. ضمناً برای تأمین آب مشروب قلعه غالباً از قنات استفاده می کرده اند که مظهر قنات در درون قلعه به اصطلاح آفتابی می شد.
 
با این توصیف اجمالی که از کیفیت و چگونگی ساختمان قلعه به عمل آمد ساکنان و مدافعانش سربازان مهاجم را کاملاً می دیدند و از کم و کیف اعمال آنها آگاه بودند؛ زیرا در بلندی و مشرف بر مهاجمان قرار داشته اند در حالی که سربازان مهاجم جز دیوارهای بلند چیزی نمی دیدند و از حرکات و سکنات محصورین به کلی بی خبر بوده اند.
 
گاهی که کار بر مهاجمان سخت دشوار می شد و هیچ گونه راه علاجی برای تسخیر قلعه متصور نبود، فرمانده قوای مهاجم یک یا چند نفر از افراد چابک و تیزهوش را از درون چاه تاریک قنات به داخل قلعه میفرستاد و به آنان دستورات کافی میداد که در مظهر قنات در درون قلعه “سر و گوش آب بدهند” یعنی سر و گوششان را هم هر به چند دقیقه در درون آب قنات فرو برند و بدین وسیله خود را از معرض دید محصورین محفوظ دارند تا هوا کاملاً تاریک شود و آنگاه داخل قلعه شده به جاسوسی و تجسس در اوضاع و احوال قلعه راجع به تعداد مدافعان و میزان اسلحه و نقاط ضعف و نفوذ آن بپردازند.
 
محل تأمین خواربار قلعه را نیز شناسایی کنند و از همان راهی که داخل قلعه شده اند مراجعت کرده مراتب را به اطلاع فرمانده متبوعه خود برسانند. وظیفه این افراد چابک و زیرک تنها شناسایی قلعه نبود بلکه گاهی به آنها مأموریت داده می شد که انبار خواربار و اسلحه خانه را در قلعه با وسایل آتش زا که در اختیار داشتند به آتش بزنند. یا اینکه دست و دهان یکی از افسران یا سربازان مدافع را ببندند و از همان راه قنات به خارج از قلعه انتقال دهند تا ضمن بازجویی از آن افسر یا سرباز مدافع به کم و کیف قلعه و راه نفوذ و تسخیر آن پی ببرند و قلعه را فتح کنند.
 
غرض از تمهید مقدمه بالا این بود که ریشه تاریخی ضرب المثل “سر و گوش آب دادن” دانسته شود که جاسوسان از این رهگذر چگونه به اسرار قلاع جنگی پی می بردند و راه نفوذ و تسخیر قلاع را هموار میکردند و رفته رفته عبارت سر و گوش آب دادن در مورد جاسوسی و تجسس اوضاع و احوال دیگران به صورت ضرب المثل درآمده است.
۲. روایت دوم که از بعضی معمران شنیده و استنباط شد این است که در ازمنه و ادوار گذشته که حمام خزینه دار معمول بود، خانمهای خانه دار که معمولاً روزهای جمعه به حمام میرفته اند ناگزیر بودند مدت چند ساعت در صحن حمام به نظافت و شستشوی خود و اطفالشان بپردازند. گاهی هم دست و پا و موی سرشان را حنا می بستند، که در آن صورت مدت اقامت در حمام تا هنگام ظهر به طول می انجامید.
 
در زمانهای قدیم که حجاب معمول بود و بانوان خانه دار از لحاظ معاشرت و محاورت در خارج از محیط خانه محدودیتهایی داشته اند بهترین فرصت و موقعیت برای آنها حمام روز جمعه بود که عقده و سفره دل را بگشایند و وقایع و جریانات هفته ای را که گذشت از خوب و بد، زشت و زیبا و غم و شادی برای یکدیگر آن هم با صدای بلند بیان کنند.
 
اگر صحن یک حمام قدیم را مجسم کنیم که در آن چندین نفر زن و دختر، دوتا دوتا، چهار تا چهار تا، دور هم حلقه زده مشغول گفتگو هستند؛ آنگاه معلوم می شود که اصطلاح حمام زنانه در مورد گفتگوهای گوشخراش و پر سر و صدای دسته جمعی که نه متکلم معلوم است نه مخاطب، چرا به صورت ضرب المثل در آمده است.
 
جان کلام اینجاست که گاهی اتفاق می افتاد بانوی خانه داری با بانوی دیگر فی المثل خواهر شوهر یا زن همسایه که مدتها با یکدیگر قهر بوده، اختلاف داشته اند هر دو نفر در آن حمام حضور داشته اند و هر کدام از این فرصت میخواست استفاده کند و بداند که دیگری پشت سر او در حمام چه میگوید و چگونه سعایت می کند.
 
بدیهی است در صحن حمام که همهمه و غوغای عجیبی از سر و صدا و بگو مگو بر پا بود امکان نداشت که هیچکدام از سعایت و بدگویی طرف مقابل نسبت به خود آگاه شود. به علاوه احتیاط میکردند که در صحن حمام حرفی در این زمینه بزنند، نکند کسی از طرف مقابل بگوش نشسته باشد تا حرفهایشان را استراق سمع کند و بشنود و به طرف مقابل بگوید.
 
پس هر کدام منتظر فرصت می نشست و موقعی که یکی از آن دو نفر داخل خزینه میرفت دیگری یکی از آشنایانش را به بهانه شستشو به داخل خزینه میفرستاد تا “سر و گوش آب بدهد” یعنی تظاهر به شستشو بکند و در ضمن گفتگوی طرف مقابل با مخاطبش را استراق سمع کرده به اطلاع و آگاهی او برساند.
 
سر و گوش آب دادن در اینجا هم که نوعی جاسوسی به شمار می آمد و به منظور تجسس در اوضاع و احوال و اطلاع و آگاهی از منویات و مکنونات خاطر دشمن به کار میرفت، رفته رفته به صورت ضرب المثل در آمده است.
ناگفته نماند که سر و گوش آب دادن در حمامهای قدیم تنها اختصاص به زنان و بانوان نداشت بلکه مردان هم به منظور تحصیل اطلاع و آگاهی از گفتار و نیات مخالفان گهگاه از این رویه استفاده کرده، افرادی را که سوءظن نکنند به خزینه حمام می فرستاند تا سر و گوش آب دهند و استراق سمع کنند.

در هر صورت به طوری که ملاحضه می شود هر دو روایت را که از معمران و اهل اطلاع شنیده در این مقاله نقل کرده است، ولی به عقیده نگارنده روایت اول صحیح است و روایت دوم ضعیف به نظر میرسد و محقق و معلوم نیست.

پنجشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۳

حقوق احمد شاه قاجار

 
محسن فروغی پسر ذکاء الملک فروغی تعریف می کرد: یک روز تلفن منزلمان زنگ زد. ( پدرم در آن تاریخ در کابینه مشیرالدوله ، وزیر مالیه بود . ) من گوشی را برداشتم. از آن طرف سیم شخصی فرمودند: اسم شما چیست؟ من عرض کردم: محسن پسر ذکاء الملک هستم. فرمودند: من احمدشاه ( قاجار ) هستم. به پدرت از قول من بگو به دکتر میلسپو (مستشار تام الاختیار وزارت مالیه) دستور بدهد که حقوق مرا زود پرداخت کند چون عازم اروپا هستم. روزی که احمد شاه این تلفن را می کرد بیست و ششم یا بیست و هفتم برج بود. موقعی که پیغام شاه را به پدرم رساندم خیلی عصبانی شد و گفت: بهتر بود اعلیحضرت مرا پای تلفن احضار و منظور خود را بیان فرمودند، نه اینکه آن را توسط بچه ای خردسال ( ولو اینکه آن بچه پسر خودم باشد ) به من ابلاغ کند! سپس خودش آمد پای تلفن و با شاه صحبت کرد و قهرا همین تقاضا را دوباره شنید. موقعی که خواسته شاه به اطلاع میلسپو رسید، با کمال خونسردی جواب داد: بهتر است اعلیحضرت صبر کنند، یکی دو روز بیشتر به آخر برج نمانده و هر وقت حقوق کارمندان دولت پرداخت شد، حقوق ایشان نیز پرداخت می شود. دو هفته بعد، یعنی در یازدهم آبان ماه ۱۳۰۲ ، احمد شاه به اروپا رفت و این سومین سفر او به اروپا بود که تقدیر ( انگلستان ) چنین خواسته بود دیگر بازگشتی به ایران نداشته باشد. باید توجه داشت که انگلیسی ها آشکارا چند بار پادشاهان ایران را از کشور بیرون کردند که یکبار همین اخراج احمدشاه و یکبار هم بیرون کردن رضا شاه پهلوی بود

چهارشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۳

معماری دوره‌ هخامنشيان‌ (۱)

 
معماری‌ ايران‌ در دوره‌ هخامنشيان‌ را مجموعه‌ای از بناها و ساختمان‌های‌ عظيم‌ و باشكوه‌ تشكيل‌ می‌دهند كه‌ در اين‌ ابنيه‌ تاريخی واقع‌پردازی و انديشه‌های‌ حماسی‌ باظرافت‌ و نظم‌ تحسين‌ برانگيزی‌ تلفيق‌ يافته‌اند. آثار به‌ جای مانده‌ از اين‌ دوره‌ كه‌ وارث‌ تمدن‌های بابل‌، ليدی‌، مصرو ساير اقوام‌ پيشين‌ ايران‌ بوده‌ است‌ كاخها، آرامگاهها و عبادت‌گاههای فراوانی‌ را بويژه‌ در خوزستان‌ و فارس‌ تشكيل‌ می دهند كه‌ در اكثر اين‌ ساختمان‌ها شيوه‌ كلی معماری‌ سبك‌ خاص‌ ايرانی‌ است‌ اگرچه‌ از سبك‌ معماری‌ مصری‌، يونانی و آشوری‌ نيز تأثير پذيرفته‌ است‌. مهمترين‌ يادگارهای بزرگ‌ معماری عصر هخامنشيان‌ كه‌ هر يك‌ جلوه‌ای‌ از هنر و معماری‌ ايران‌ در عهد باستان‌ را به‌ تصوير می‌كشند عبارتند از:

* مجموعه‌ عظيم‌ پاسارگاد:
پاسارگاد اقامتگاه‌ كوروش‌ بوده‌ است‌ و خرابه‌های آن‌ امروزه‌ در ۴۸ كيلومتری تخت‌ جمشيد قراردارد. اين‌ مجموعه‌ شامل‌ سه‌ بخش‌ است‌: دروازه‌ اصلی، تالار بار عام‌ كوروش‌، كاخ‌ مسكونی. دروازه‌ اصلی پاسارگاد تالار ستون‌داری‌ مشتمل‌ بر دو رديف‌ چهار تايی‌ از ستونهای‌ سنگی است‌ كه‌ در طرفين‌ آن‌ يك‌ جفت‌ پيكره‌ عظيم‌ گاو بالدار وجود داشته‌ است‌. در اين‌ مجموعه‌ تالارهای‌ مركزی‌ مستطيل‌ شكلی نيز وجود داشته‌ كه‌ با سقفهای مسطح‌ متكی بر ستونهای سنگی‌ پوشيده‌ می‌شده‌ است‌. اين‌ ستونها از سنگ‌ سفيد و ساده‌ و بدون‌ شيار ساخته‌ شده‌ و ته‌ ستونها به‌ شكل‌ مربع‌ و از سنگ‌ سياه‌ بوده‌ است‌. سر ستون‌ها نيز از جنس‌ سنگ‌ سياه‌ بوده‌ كه‌ به‌ شكل‌ نيم‌ تخت‌ گاو نر يا اسب‌ ساخته‌ شده‌اند.
ساختمان‌ سنگی كوچك‌ آرامگاه‌ كوروش‌ با بام‌ دو شيب‌ و سنتوری‌ سر در آن‌ برجسته‌ترين‌ بنای به‌ جا مانده‌ در پاسارگارد است‌ و به‌ جرأت‌ می‌توان‌ گفت‌ كه‌ صفحه‌ پلكانی آرامگاه‌ با الهام‌ از زيگورات‌های‌ بين‌النهرين‌ ساخته‌ شده‌ است‌.

* بنای‌ مهم‌ ديگر اين‌ دوره‌ كاخ‌ شوش‌ است‌ كه‌ به‌ دستور داريوش‌ ساخته‌ شده‌ است‌. اين‌مجموعه‌ نيز همچون‌ ديگر كاخهای هخامنشی متشكل‌ از چهار بخش‌ اصلی شامل‌ تالار پذيرايی‌،تالار بار عام‌، اتاقهای مسكونی و دروازه‌ اصلی است‌. در مجموع‌ می‌توان‌ گفت‌ اصول‌ معماری اين‌ مجموعه‌ نيز مشابه‌ پاسارگاد است‌ اما ستونهای كاخ‌ شوش‌ به‌ صورت‌ شياردار و با سرستونهايی به‌ شكل‌ نيم‌ تنه‌ گاو ساخته‌ شده‌ است‌.
مجموعه‌ عظيم‌ تخت‌ جمشيد ديگر يادمان‌ بزرگ‌ اين‌ سلسله‌ است‌ كه‌ هنوز عظمت‌ خود را حفظ كرده‌ است. در عهد داريوش‌ هخامنشی‌ با انتقال‌ كاخ‌های شاهی‌ به‌ تخت‌ جمشيد مجموعه‌ عظيمی از كاخها و بناهای‌ سنگی‌ در دامنه‌ كوه‌ رحمت‌ و بر صفه‌های سنگی‌ بزرگی‌ احداث‌ شد. بدينگونه‌ كه‌ معماران‌ بخشی‌ از دامنه‌ كوه‌ را صاف‌ نموده‌ و سپس‌ با تخته‌ سنگهای بزرگ‌ آن‌ را گسترش‌ دادند. كاخهايی‌ كه‌ بر اين‌ صفه‌ها برپا شدند عبارت‌ است‌ از دروازه‌ خشايارشا، كاخ‌ آپادانا، تالار صد ستون‌، كاخ‌ داريوش‌، كاخ‌ اردشير سوم‌، حرم‌ و خزانه‌.(۱) در معماری‌ هخامنشی‌ آنچه‌ بسيار حائز اهميت‌ است‌ نقشی‌ است‌ كه‌ عنصر ستون‌ در ساختار معماری‌ ايفاد می كند. اهميتی كه‌ ستون‌ در معماری‌ هخامنشی دارد وجه‌ تمايز آن‌ از معماری آشوری محسوب‌ می‌شود. برخی‌ از محققان‌ ريشه‌ اين‌ تنوع‌ كاربرد ستون‌ را تقليدی‌ از معماری‌ تالار بزرگ‌ معبد تب‌ در مصر باستان‌ دانسته‌اند و تزئينات‌ كاخهای شاهی‌ نيز كه‌ به‌ تقليد از معابد مصر آرايش‌ يافته‌ بر اين‌ فرضيه‌ دامن‌ می‌زند.اما آنچه‌ در اين‌ بين‌ شگفت‌انگيز می نمايد سرستونهای‌ معماری‌ هخامنشی است‌ كه‌ منحصر به‌ فرد به‌ شمار رفته‌ و در بين‌ ملل‌ قديم‌ نمونه‌ و سابقه‌ ندارد.سرستونهای عهد هخامنشی در مجموعه‌ به‌ چهار نوع‌ مشخص‌ تقسيم‌ شده‌اند:
۱- سرستونهايی به‌ شكل‌ دو نيم‌ تنه‌ گاو نر كه‌ پشت‌ به‌ هم‌ قرار دارند.
۲- سرستونهايی با شكل‌ دو نيم‌ تنه‌ شير
۳- سرستونهايی‌ به‌ شكل‌ حيوان‌ افسانه‌ای عقاب‌ با تن‌ شير
۴- سرستونهايی به‌ شكل‌ لاماسو (سرانسان‌ با هيكل‌ گاوبالدار)
علاوه‌ بر كاخها، آرامگاه‌ها و آتشكده‌های هخامنشی‌ نيز گويای عظمت‌ و شكوه‌ معماری اين‌ دوره‌ است‌. آرامگاه‌های‌ هخامنشی‌ به‌ دو دسته‌ عمده‌ تقسيم‌ می‌شوند. دسته‌ اول‌ آرامگاه‌هايی‌ است‌ كه‌ در نقش‌ رستم‌ نزديك‌ به‌ تخت‌ جمشيد و در دامنه‌ كوه‌ ساخته‌ شده‌ و آرامگاه‌های داريوش‌، خشايارشا و اردشير اول‌ را شامل‌ مي‌شوند. دسته‌ دوم‌ در دامنه‌ كوه‌ رحمت‌ و مشرف‌ به‌ تخت‌ جمشيد بنا شده‌اند و آرامگاه‌های اردشير دوم‌، اردشير سوم‌ و داريوش‌ سوم‌ را در برمی‌گيرند.
از جمله‌ آتشگاه‌های‌ مهم‌ اين‌ دوره‌ آتشگاه‌ معروف‌ به‌ كعبه‌ زرتشت‌ است‌ كه‌ در نقش‌ رستم‌ و در مقابل‌ آرامگاه‌ داريوش‌ قرار دارد. اين‌ بنای‌ مكعب‌ شكل‌ از سنگ‌های‌ آهكی‌ روشن‌ و خوش‌ تراش‌ ساخته‌ شده‌ است‌ و از شاهكارهای‌ مذهبی اين‌ دوره‌ به‌ شمار می‌رود.
در مجموع‌ سنگ‌ و جوب‌ دوعنصر اصلی معماری اين‌ دوره‌ محسوب‌ می‌شوند كه‌ در احداث‌ كاخ‌ها و ابنيه‌ مهم‌ هخامنشی نقش‌ مهمی را ايفا كرده‌اند.
منابع‌:
۱ ـ گيرشمن‌، رمان‌: ايران‌ از آغاز تا اسلام‌، ترجمه‌ محمدمعين‌، تهران‌، علمی و فرهنگی، ۱۳۶۳.
۲ ـ دبليو، ر، فريه‌: هنرهای‌ ايران‌، تهران‌، فروزان‌، ۱۳۷۴.
۳ ـ گشايش‌، فرهاد: تاريخ‌ هنر ايران‌ و جهان‌، (بخش‌ وقايع‌نگاری تاريخ‌ ايران‌)، تهران‌، عفاف‌،۱۳۷۸.

۱ـ بزرگ‌ترين‌ تالار تخت‌ جمشيد تالار بار عام‌ است‌ كه‌ فاقد شبستان‌ است‌ و تمام‌ راهروهای‌ آن‌ پهنايی‌ به‌ يك‌ اندازه‌ دارند. ستون‌های اين‌ تالار نيز همگی‌ با هم‌ برابرند. ظاهرا سقف‌ اين‌ بنا با تيرهای‌ چوبی‌ از درخت‌ سدر كه‌ از لبنان‌ وارد شده‌ پوشيده‌ بوده‌ است‌ و در كتيبه‌های‌ موجود در تخت‌ جمشيد نيز بر اين‌ امر تكيه‌ شده‌ است‌
.

سه‌شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۳

زندگی نامه میرزاه عشقی

 


میرزاده عشقی نام اصلیش «سید محمدرضا کردستانی» و فرزند «حاج سید ابوالقاسم کردستانی» بود و در تاریخ دوازدهم جمادی‌الآخر سال ۱۳۱۲ هجری قمری مطابق ۲۰ آذرماه ۱۲۷۳ خورشیدی و سال ۱۸۹۴ میلادی زاده شد.

تحصیلات عشقی
سالهای کودکی را در مکاتب محلی واز سن هفت سالگی به بعد در آموزشگاه‌های «الفت» و «آلیانس» به تحصیل فارسی و فرانسه اشتغال داشته، پیش از آنکه گواهی نامه از این مدرسه دریافت کند در تجارتخانه یک بازرگان فرانسوی به شغل مترجمی پرداخته و به زبان فرانسه مسلط شد.دوره تحصیلی وی تا سن هفده سالگی بیشتر طول نکشید، در آغاز سن ۱۵ سالگی به اصفهان رفت، سپس برای اتمام تحصیلات به تهران آمد، بیش از سه ماه نگذشت که به همدان باز گشت وچهار ماه بعدش به اصرار پدر برای تحصیل عازم پایتخت شد ولی عشقی از تهران به رشت و بندر انزلی رهسپار شد.

کارها و خدمات میرزاده عشقی
هنگامی که در همدان بسر می‌برد اوائل جنگ جهانی اول ۱۹۱۴- ۱۹۱۸ میلادی به عبارت دیگر دوره کشمکش سیاست متفقین و دول متحده بود. عشقی به هواخواهی از عثمانی‌ها پرداخت و زمانی که چند هزار تن مهاجر ایرانی در عبور از غرب ایران به سوی استانبول می‌رفتند او هم به آنها پیوست و همراه مهاجرین به آنجا رفت.عشقی چند سالی در استانبول بود، در شعبه علوم اجتماعی و فلسفه دارالفنون باب عالی جزء مستمعین آزاد حضور می‌یافت، پیش از این سفر هم یک باربه همراهی آلمانیها به بیجار و کردستان رفته بود.
«اپرای رستاخیز شهریاران ایران» را عشقی در استانبول نوشت. این منظومه اثر مشاهدات او از ویرانه‌های مدائن هنگام عبور از بغداد و موصل به استانبول بوده‌است.در سال ۱۳۳۳ ه. ق. «روزنامه عشقی» را در همدان انتشار داد. «نوروزی نامه» را نیز در سال ۱۳۳۶ ه. ق. پانزده روز پیش از رسیدن فصل بهار در استانبول سرود.عشقی از استانبول به همدان رفت و باز به تهران شتافت. او چند سال آخر عمرش را در تهران به سر برد، قطعه «کفن سیاه» را در باب روزگار زنان و حجاب آنان با مسمط نوشت. در واقع این اثر با ثمرش، تاریخچهٔ انقلاب مشروطیت و دوره‌ای که شاعر می‌زیست می‌باشد.عشقی گاه گاهی در روزنامه‌ها و مجلات اشعار و مقالاتی منتشر می‌ساخت که بیشتر جنبهٔ وطنی واجتماعی داشت، چندی هم شخصا روزنامه «قرن بیستم» را باقطع بزرگ در چهار صفحه منتشر می‌کرد که امتیازش به خود او تعلق داشت لیکن بیش از ۱۷ شماره انتشار نیافت.در آخرین کابینه حسن پیرنیا، مشیرالدوله از طرف وزارت کشور به ریاست شهرداری اصفهان انتخاب گردید ولی نپذیرفت.در آغاز زمزمه جمهوریت، عشقی دوباره روزنامه «قرن بیستم» را باقطع کوچک در هشت صفحه منتشر کرد که یک شماره بیشتر انتشار نیافت وبر اثر مخالفت، روزنامه اش باز داشت شد و خود شاعر نیز به دست دو نفر در بامداد دوازدهم تیر ماه ۱۳۰۳ خورشیدی در خانه مسکونیش جنب دروازه دولت، سه راه سپهسالار کوچه قطب الدوله هدف گلوله قرار گرفت.میرزاده عشقی پیش از آغاز مبارزاتش به همراه رضاخان به همراه عده‌ای دیگر، جهت کمک به عثمانیان در جنگ جهانی اول به آنجا سفر کردند. دیدن ویرانه‌های طاق کسری در مدائن باعث نوشته شدن اپرای رستاخیز شهریاران ایران شد.
 

طرز شاعری میرزاده عشقی
عشقی پس از بازگشت در صف مخالفان جدی سردار سپه درآمد. شاید شعرهای عشقی به علت عمر کوتاه شاعریش هیچ گاه مجال پخته شدن پیدا نکردند اما صراحت لهجه، نکته‌بینی و تحلیل بسیار فنی او در مورد تحولات سیاسی و اجتماعی دوره خودش بسیار مشهوداست. به عقیدهٔ بسیاری از مورخین، عشقی از مهم‌ترین روشنفکران مولود روشنگری پس از مشروطه بود. عشقی، زبانی آتشین و نیش‌دار داشت.
 
وفات و مزار عشقی
او در روز ۱۲ تیرماه ۱۳۰۳ خورشیدی، در تهران هدف گلولهٔ افراد ناشناس قرار گرفت و در ۳۱ سالگی، چشم از جهان فرو بست.دو روز پیش از آن يكی از دوستانش (مير محسن خان) به طور اتفاقی، در اتاق محرمانه اداره تامینات خبر «عشقی، محرمانه كشته شود» را شنيده بود.مزار او در ابن بابویه و در گوشه‌ای متروک (در نزدیکی مزار نصرت الدوله فیروز) قرار دارد.

تجربه روزنامه نگاری
به گفتهٔ عشقی روزنامه «قرن بیستم» در زمان انتشارش تنها دو مشترک داشت.
«روزنامه قرن بیستم» که شماره‌های آن طی سه سال و اندی به زحمت از بیست گذشت، بسیار نامنظم انتشار می‌یافت، خواننده چندانی نداشت و شهرتی را اگر فرض کنیم شهرتی به دست آورد، مدیون نام خود عشقی بود.