پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۶

همه چیز پیرامون دست

دست، اندامی بی‌نظیر
دست انسان اندامی بی‌نظیر است. انسان می‌تواند با کمک دستان‌اش اجسام را بگیرد، لمس کند و با کار دستان‌اش می‌تواند چیزهایی را بسازد که دیگر موجودات از ساختن آن عاجز هستند.
اناتومی دست
دست از ۲۷ استخوان مجزا از هم تشکیل شده است که تقریبا یک چهارم تمامی استخوان‌های بدن را تشکیل می‌دهند. بخش زیادی از ۳۳ ماهیچه‌ای که دست و انگشتان را حرکت می‌دهند در قسمت "ساعد" قرار گرفته‌اند. تنها ماهیچه قدرتمند دست، در زیر "شست" نهفته است.
حس لامسه
بخش زیادی از حس لمسی انسان در دستان‌اش نهفته است. بیش از ۱۷ هزار حسگر یعنی در هر سانتیمتر مربع ۱۴۰ حسگر بر روی دست وجود دارد. این حسگر‌ها اطلاعاتی را هم‌چون درد، ارتعاش، دما و فشار را به مغز مخابره می‌کنند.
انگشت
اثر انگشت هیچ انسانی شبیه به انسان دیگر نیست. از دیرباز استفاده از اثر انگشت برای امضا و شناسایی اموال و دارایی‌ها مرسوم بوده‌است. ۷۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح، کوزه گران چینی از اثر انگشت شست خود برای مشخص نمودن آثارشان استفاده می‌کردند. در اوایل قرن بیستم استفاده از تکنیک‌های تشخیص اثر انگشت برای تحقیقات جنایی در غرب رواج یافت.
چرخش کوچک انگشت شست، چرخشی بزرگ در زندگی انسان
به لحاظ تکاملی، چرخش انگشت شست و قرار گرفتن آن در مقابل انگشت "سبابه" چرخشی بزرگ در زندگی انسان بوجود آورد. چرخش انگشت شست امکانات جدیدی را در اختیار دست انسان قرار داد: "گرفتن و مشت کردن".
گرفتن
دست انسان توانایی دو نوع گرفتن را دارد. "گرفتن پرقدرت" که برای اجسام سنگین و بزرگ صورت می‌گیرد. "گرفتن دقیق" اجسام و ابزار در دست. افزون بر این انسان می‌تواند از سطح دست خود نیز استفاده کند. بهترین نمونه آن نوشیدن آب بدون لیوان و با کمک دستان است.

دست در مرکز توجه انسان
دست از دیرباز در مرکز توجه انسان‌ها قرار داشته است. تصاویری از دست‌های انسان‌های غارنشین که عمر آن‌ها تا ۴۰ هزارسال پیش از میلاد مسیح تحمین زده می‌شوند، این ادعا را ثابت می‌کنند.
دست و کار
همانطور که انسان با کمک دستان‌اش کار می‌کند و چیزی را می‌سازد، کار نیز بر روی دست تاثیر می‌گذارد و چهره آن را تغییر می‌دهد.
دست و ارتباط
تقریبا در تمامی جوامع بشری بخشی از ارتباطات غیر کلامی با دست صورت می‌گیرد. علائمی که همه اعضای جامعه آن را می‌فهمند و نیازی به سخن باقی نمی‌گذارد. جالب اینکه تاریخ ثبت شده زبان اشاره در جوامع غربی از قرن ۱۶ به عنوان یک روش‌های ارتباطی گسترش یافته‌ است. زبان اشاره از یک سیستم حرکتی مرسوم، تقلید و اشارات دست و املای انگشتان به‌علاوه استفاده از حرکات دست برای بیان حروف الفبا تشکیل شده‌است.
دست و شمارش
انسان‌ها در گذشته از انگشتان خود برابر اعداد استفاده می‌کره‌اند. سیستم اعداد ده‌گانه نیز برهمین مبنا ابداع شده است.
دست و زیبایی
انسان‌ها در طول تاریخ با استفاده از عناصر گوناگون سعی به زیبا کردن دستان خود کرده‌اند. استفاده از حنا در مناسبت‌و جشن‌ها بر روی دست هنوز هم یادگاری از آن دوران است.
یکی از بخش‌های مهم تاریخ زیورآلات، مربوط به زینتی‌هایی است که برای دست‌ها ساخته شده‌اند. جالب اینکه حلقه ازدواج نه تنها کاربرد زیبایی و زینتی دارد، بلکه حاوی پیام "ازدواج کرده" نیز هست.
زیبایی به ناخن‌ها نیز کشیده شده است. هرچند زیبایی ناخن تاریخی چند هزار‌ساله دارد، اما مانیکور فرانسوی به قرن هجدهم برمی‌گردد. حالا دیگر انواع لاک ناخن را می‌توان در هر فروشگاه مواد بهداشتی یافت و در سال‌های گذشته نیز مغازه‌های بسیاری به صورت حرفه‌ای فقط به زیبایی ناخن می‌پردازند.
مشت
مشت در تمامی فرهنگ‌ها تقریبا دارای یک مفهوم است و به عنوان نمادی از خشم، پایداری و اعتراض فهمیده می‌شود.
دست و دوستی
انسان‌ها وقتی با هم روبرو می‌شوند به هم دست می‌دهند. ملاقات‌های رسمی نمایندگان کشورها با دست دادن همراه است. جالب اینکه خصومت‌ها نیز با دست دادن به پایان می‌رسند.
دست و زبان
تقریبا در تمامی زبان‌ها واژه‌های بسیاری تحت تاثیر دست قرار دارند: دست‌نویس، دست‌نشانده، دست‌ساز، دست‌پخت، دست‌مایه و دست‌آموز تنها نمونه‌هایی از این "دست" از واژه‌ها در زبان فارسی هستند.

دوشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۶

لطفعلی خان ؛ دلاور زند


لطفعلی خان زند ؛ پسر جعفرخان و هشتمین حکمران سلسله زندیه بود که از سال ۱۲۰۳ تا ۱۲۰۹ به مدت شش سال فرمانروایی نمود . و البته در تمام این مدت به مبارزه با رقیب نیرومند خویش اقا محمدخان قاجار پرداخت . لطفعلی که از همان آغاز نوجوانی ، همراه پدر در جنگها شرکت می جست ، تیراندازی تیزبین ، شمشیرزنی قهار و دلاوری بی باک بارامد . وی به سال ۱۲۰۲ق از سوی پدر رهسپار لار گردید تا ان دیار را به قلمرو پدر خویش بیفزاید و البته این ماموریت را با پیروزی به سرانجام رسانید . و از انجا رو به سوی کرمان نهاد تا ان را نیز تسخیر نماید . اما در پشت دیوارهای کرمان خبر قتل پدر در اثر توطئه و خیانت برخی از یاران از جمله صیدمرادخان زند و همچنین اقداماتش در تهدید و تطمیع سپاه به وی رسید و موجب پراکندگی سپاه وی شد .
خان زند به هنگام ؛ از توطئه ای که بر ضد او در شرف انجام بود باخبر گشت و بر طبق نظر برخی تاریخ نگاران بر پشت اسب بی زین و لگام خود پرید و به طرف بوشهر حرکت کرد. در بوشهر ، شیخ ناصر حاکم عرب تبار ان شهر و حاکم بندر ریگ اندکی سپاهی دراختیارش نهادند و او رو به سوی شیراز نهاد . خان زند خود را به شیراز رسانید و با کمک بزرگان شهر و ازجمله حاجی ابراهیم خان کلانتر که سپاهی نیز به یاری لطفعلی خان فرستاده بود و با دستگیر ساختن صید مرادخان بر اریکه شاهی تکیه نمود .
با به تخت نشستن لطفعلی خان ، اقامحمدخان قاجار به سرعت روبه سوی شیراز نهاد و سرانجام در منطقه ای به نام هزار بیضا در پنج فرسنگی شیراز جنگ در گرفت که البته به سبب فرار محمدخان ، عموی لطفعلی خان ، زندیان شکست را پذیرا شده و به داخل شهر پناه بردند و قاجارها شیراز را محاصره نمودند ، اما پس از اندکی به سبب برج و باروی شیراز و کمبود اذوقه و خوراک دامها ناچار به ترک محاصره گشتند .
خان زند پس از این ماجرا به تدارک سپاه و تجهیز ان دست یازید و به سوی کرمان تاخت و ان را در محاصره گرفت اما چندی از محاصره نگذشته بود که با فرا رسیدن زمستان ، سپاه با کمبود اذوقه روبرو گشته و در نتیجه خان جوان بدون نیل به هدف ناگزیر به سوی شیراز بازگشت .

پس از این واقعه ، لطفعلی خان زند تصمیم به افزودن اصفهان بر قلمروی خویش گرفت که در دستان حاکم قاجاری بود، بنابراین رو به سوی ان دیار نهاد . در این هنگام توطئه ای از سوی برخی بزرگان شهر از جمله حاجی ابراهیم خان کلانتر در شرف تکوین بود تا خان زند را سر به نیست کنند . به محض خروج شاه زند از شیراز حاجی ابراهیم به اجرای نقشه خود اقدام نمود و امرای طرفدار خان زند را دستگیر و به برادرش که در اردوی لطفعلی خان بود خبر داد که شورشی را در سپاه تدارک بیند . نتیجه انکه خان ناکام زند با اندک یاران وفادار رو به سوی شیراز نهاد غافل از انکه مرکز فرماندهی شورشیان شیراز می باشد. هنگامیکه او به پشت دروازهای شیراز رسید با بسته بودن دروازه های شهر از خیانت حاجی ابراهیم اگاه گردید و تلاش نمود تا وارد شهر گردد ، اما حاجی ابراهیم کلانتر با تهدید سپاهیان او مبنی بر اینکه زن و فرزندانشان را در شیراز دستگیر و به قتل خواهد رساند توانست اندک یاران جوان دلاور زند را نیز از او جدا نماید و در نتیجه خان زند به اتفاق باقی مانده یاران که شمارشان از شمار انگشتان دست کمتر بود رو به سوی دشتستان گریخت .
پس از این اتفاقات ناگوار ، حاکم بندر ریگ در حد توان خویش سپاهی فراهم ساخت و در اختیار خان جوان زند نهاد . و البته او با همین سپاه اندک شیخ بوشهر و حاکم کازرون را که به حاجی ابراهیم خان کلانتر پیوسته بودند شکست داده و سپس در دشت زرقان فارس مستقر گردید . حاجی ابراهیم دو دسته سپاه برای جلوگیری از پیشرویهای او فرستاد و لیکن هر دو سپاه به سختی شکست را پذیرا گشتند . در حقیقت زین پس بود که اوازه دلاوری و قابلیتهای جنگی و شاهکارهای پهلوانی لطفعلی خان طنین انداز گردید .

با شکستهای پیاپی خائنان ، حاجی ابراهیم خان کلانتر از بیم خشم و انتقام لطفعلیخان ، به ناچار رو به سوی اقا محمدخان اورد و از او یاری خواست . اقامحمدخان بیست هزار نیرو برای نبرد با خان زند و کمک به کلانتر خائن فرستاد . اما دلاور بی باک زند با سه هزارنفر سپاهی راه بر انان بست و در صحرای قبله شیراز این سپاه را درهم شکست و متواری ساخت .پس از این نبرد خان قاجار که حریف را بی باک می یافت خود شخصا با نیرویی بین سی تا چهل هزارنفر رهسپار شیراز گردید و در نخستین روزهای شوال سال ۱۲۰۶ ق در منطقه ای به نام شهرک در چهارده فرسنگی شیراز اردو زد . و بدین ترتیب نبرد اجتناب ناپذیر گشت . و البته این در حالی بود که شمار سپاهیان لطفعلی خان پنج هزار نفر بود . در این نبرد دگربار خان زند و سپاهیانش جلوه های درخشانی از دلیری و فداکاری از خویش به یادگار نهادند و در یکی از شبیخونها لطفعلی خان تا نزدیک خیمه خان قاجار پیش رفت و اردوگاه دشمن زیر و رو شد و سپاهیان قاجار فرار را بر قرار ترجیح دادند . اما در این هنگام و در استانه پیروزی نهایی ، دلاور بی تجربه زند گفتار یکی از زیردستان خائن خود که ادعای فرار خان قاجار را می نمود باور کرد و دستور توقف نبرد را صادر کرد و فقط به هنگام روشن شدن هوا و در هنگامیکه بسیاری از سپاهیان او پس از تاراج و چپاول اردوی قاجار به مرودشت بازگشته بودند و فقط پانصد نیرو به جای مانده بودند که از خیانت اگاه گردید و به ناچار رو به سوی کرمان نهاد تا بتواند سپاه جدیدی تدارک بیند . و بدین ترتیب اقامحمدخان به شیراز وارد گشت و دستور داد تا گور کریم خان زند را بکشافند و جنازه او را به تهران انتقال دهند تا در جایی که همیشه زیر گامهایش باشد دفن کنند .
خان زند بعد از اشتباه بزرگ خویش و در حالی که به سوی کرمان می گریخت بازهم با خیانت یارانش روبرو گشت که او را تنها گذاشته و گریختند . بدین ترتیب او ناگزیر به حاکم طبس پناهنده شد . خان طبس در حدود دویست سپاهی در اختیار جوان دلاور اما بی تجربه زند نهاد و البته لطفعلی خان با همین سپاه کم شمار توانست که سپاهی عظیم را شکست داده و یزد را به تصرف خویش در اورد .پس از اندک زمانی بزرگان بم به خان زند پیوستند و او با نیرویی که شمارگانش به سیصد نفر می رسید برای تسخیر کرمان به راه افتاد . و با وجود انکه مدافعان و اهالی شهر سرسختانه می جنگیدند سرانجام چاره ای به جز تسلیم شدن به خان بی باک زند را نیافتند .
اقا محمدخان با شنیدن این خبر دریافت که حریف دگربار در حال قدرت یابی است ، بنابراین بی درنگ رو به سوی کرمان نهاد و با سپاهیان بسیار که برخی مورخان شمارگانش را پنجاه هزارنفر دانسته اند کرمان را محاصره نمود . این محاصره چهارماه به طول انجامید و در این مدت بنا به برخی روایات نیمی از مردم کرمان جان خویش را از دست دادند . گفته اند که دیدن سکه ای طلا که به نام خان زند ضرب شده بود چنان خان قاجار را به خشم اورد که دستور داد تا کودک خردسال وی را که در تهران اسیر و نامش فتح الله بود اخته نمایند .

اما به هرحال با وجود دفاع دلاورانه و سرسختانه یاران لطفعلی خان و در حالیکه حتی یکبار گروهی نزدیک به چهارهزارنفر از لشگریان قاجار را که به شهر نفوذ نموده بودند از دم تیغ گذراندند دگربار خیانت پیشگان وسایل شکست را تدارک دیدند . و سربازان قاجاری به شهر وارد شدند . با این وجود دلاور زند با پایمردی و رشادت در برابر ایشان مقاومت نمود و انگاه در تاریکی شب با سه تن از یاران نزدیک خویش به قلب سپاه انبوه دشمن تاخت و موفق شد که از کرمان خارج شود و به سوی بم بگریزد . چون اقامحمدخان از فرار لطفعلی خان اگاه شد ، با خشم و غضبی که ناشی از کینه شدید او نسبت به خاندان زند بود ، دمار از روزگار مردم کرمان براورد و دستور داد هشت هزار نفر زن و بچه ان شهر را بسان کنیزکان و غلامان میان سپاهیان تقسیم نمایند و گروهی بسیار از مردان را نابینا سازند و یا به قتل رسانند.
« جمیع مردان بلد را به حکم وی کشتند یا کور کردند ، منقول است که عدد کسانیکه از چشم نابینا شدند به هفت هزار رسید و عدد قبلی نیز از این متجاوز بود . کسانیکه در این بلیه شامل نشدند نه به سبب رحم کسی یا گریز خود بود بلکه بدین جهت که دست جلادان از کثرت عمل از کار بازماند . گویند اقامحمدخان حکم کرد که به وزن مخصوصی یعنی چند من چشم از برای او ببرند . »
اما اطفعلی خان که به حاکم بم پناه برده بود دگربار دچار خیانت گردید. خان جوان زند در روز چهارشنبه پنجم ربیع الثانی سال ۱۲۰۹ ق پس از روبرو گشتن با حمله یاران حاکم بم و در حالیکه تنها و بی یاور مانده بود به مبارزه ای دلیرانه برخواست و سرانجام پس از ساعتی نبرد نابرابر زخمی و اسیر گردید . خان قاجار به هنگام اگاهی از دستگیری دلاور زند بی درنگ محمد ولی خان قاجار را با هزار و پانصد سوار مامور اوردن لطفعلی خان از بم نمود . همین که لطفعلی خان را به کرمان اوردند به دستور خان قاجار و بنا به برخی روایات به توسط خود خان قاجار نابینا شد و سپس به تهران فرستاده شد و پس از تحمل شکنجه های بسیار بود ، که او را به فرمان خان قاجار به قتل رساندند .

جمعه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۶

ورود گرامافون در ايران


ورود گرامافون در ایران و همزمان با اولین ضبط‌های موسیقی ایرانی در سال ۱۲۸۴ش در زمان مظفر الدین شاه قاجار باعث شد که به مرور زمان اول اشراف و بعد مردم از طریق شنیدن صفحات باآثار پرارزش موسیقی ایرانی آشنا شوند.
به گزارش سایت خانه موسیقی، مقاله "گرامافون؛ اولین رسانه صوتی در ایران" نوشته بهروز مبصری، عضو هیئت مدیره کانون پژوهشگران که در شماره نخست فصلنامه خانه موسیقی منتشر شده بود، به شرح زیر است:

سالهای آخر سلسله قاجار ۵ دوره ضبط موسیقی انجام یافت که به ترتیب در سالهای ۱۲۸۴ش در تهران – ۱۲۸۶ ش پاریس ۱۲۸۸ ش لندن ۱۲۹۱ش تهران و ۱۲۹۳ش تفلیس است و عملا گرامافون به عنوان یک وسیله صوتی رسانه‌ای جایگاه خود را در میان مردم باز کرد اگرچه در ضبط اول سال ۱۲۸۴‌ش بیشتر دستور درباریان و دسته‌های موزیک سلطنتی بوده اما پس از پایان دوره استبداد صغیر و فرار محمد علی‌شاه در ضبط دوم در تهران ۱۲۹۱ش زنان از خلوت دربار بیرون آمده و به ضبط تصانیف عارف قزوینی برای اولین بار می‌پردازند. ضبط دوم در تهران با ضبط نخستین در سال ۱۲۸۴ش از نظر محتوا اختلاف چشمگیری داشته است که خود مبحثی جداگانه را می‌طلبد.
نکته این که در آن روزگار کسانی که می‌توانستند بخوانند و بنویسند اندک بودند اما چون همه می توانستند بشنوند و تصانیف عارف و شیدا ، آثار کمدی و حتی صفحات تئاتر را به ضبط رسید و گرامافون به عنوان یک وسیله صوتی توانست در تاریخ اجتماعی ایران تاثیر گذار باشد.
اما پس از آخرین ضبط در دوره قاجاریه ۱۲۹۳ ش تفلیس – تا سال ۱۳۰۶ به مدت ۱۴ سال به دلیل تغییرو تحولات حکومتی و شرایط نامطلوب اقتصادی هیچ کمپانی حاضر به سرمایه گذاری در ایران نشد و در این ۱۴ سال توقف ضبط موسیقی هنرمندان بزرگی چون میرزا عبد الهن میرزا حسینقلی و درویش خان روی در نقاب خاک کشیدند در سال ۱۳۰۶ کمپانی های هیزمستر ویس و پولیفون و چند کمپانی دیگر به ایران آمدند و به ضبط آثار موسیقی پرداختند که وسعت چشمگیری نسبت به ضبط های گذشته داشت و تنوع افراد شرکت کننده در این ضبط ها در خور توجه بوده است.
در این شرایط جامعه ایرانی رو به تجددگرایی می رود و گرامافون به هتل ها و رستوران ها و قهوه خانه ها راه می‌یابد. برق اختراع شده و تکنولوژی ضبط صفحات بالا رفته و گزارشی از روزنامه اطلاعات در ۵ مهر ماه ۱۳۰۶ به قلم میر حسین حجازی اشاره به این نکته داشته که از میدان توپخانه تا میدان حسن آباد ۱۶ قهوه خانه موجود است که انسان در رفت عبور از پیاده‌رو تازه‌ترین صفحات موسیقی ایرانی را می‌شنود.


در سال ۱۳۰۷ بازتاب تصانیفی چون مرغ سحر با صدای ملوک ضرابی، ای دست حق (کابینه سیاه) با صدای قمر و تصانیفی که با اشعار ملک الشعرای بهار و صدای جمال صفوی به گوش مردم می رسید دولتمردان را بر آن داشت که گرامافون را به عنوان یک وسیله تجملی نگاه نکنند بلکه خطرش را از مطبوعات کمتر ندانند به همین دلیل سرتیپ محمد در گاهی رئیس کل تشکیلات نظمیه مملکتی مصوبه هیئت محترم وزراء مورخه ۱۶ اردیبهشت ماه ۱۳۰۷ نظام‌نامه مقررات ضبط صوت در صفحات گرامافون را به تصویب وزیران رساند و در تاریخ ۲۴ اردیبهشت ماه ۱۳۰۷ جهت اجرا ابلاغ شد این نظام‌نامه در ۵ ماده بوده که به امضاء رسید.
ماده ۱. کلیه نمایندگان کمپانی ها قبل از هر اقدام، جهت تحصیل اجازه مخصوص برای اسناد و آرتیست های خود به اداره نظمیه محل مراجعه و کتبا متعهد بشوند که صفحات را بر طبق این شرایط پر نمایند.
ماده ۲- در هیچ موقع صفحاتی بدون اطلاع و حضور نماینده نظمیه پر نکرده و با آرتیست های غیرمجاز کنترات منعقد ننمایند.
ماده ۳- در کنتراتی بین نمایندگان کمپانی ها و آرتیست ها منعقد و به اداره نظمیه ارایه می شود نام دستگاه و اشعار و آواز و تصنیف و هویت اشخاص که صفحه را پر می کنند با ذکر اسم – خانواده – شغل قید گردد.
ماده ۴ – پس از انعقاد کنترات نظمیه را در پروگرام ایامی که صفحه پر می‌شود با ذکر ساعت و محل مشروحا مستحضر نمایند.
ماده ۵ – در صورت تخلف از مقررات صفحاتی که بدون اجازه پر شده متخلفین برای مجازات به محکمه صلحیه تسلیم خواهند شد.
طهران مورخه ۱۶ اردیبهشت ماه ۱۳۰۷ محل امضاء مهر مهدی قلی و مر ریاست وزراء.
از این تاریخ تاکنون برای ضبط و اجرای صحنه ای موسیقی و عوامل آن به وسیله ارگان های ذیربط کنترل می گردد.
این نکته قابل ذکر است که از این تاریخ به بعد دیگر بخش بزرگی از هنرمندان موسیقی و هم چنین ترانه سرایی ملک الشعرای بهار را نمی بینیم و به همین دلیل در کتابهای تاریخ موسیقی هم چون سرگذشت موسیقی نوشته روح اله خالقی و یا تاریخ موسیقی نوشته حسن مشحون که کتب مرجع اند نام هنرمندانی چون جمال صفوی خواننده – حسین خان تهرانی (آواز) – سنجلابی و برخی دیگر دیده نمی‌شود. خوشبختانه آثار صوتی این هنرمندان روی صفحات گرامافون در دست است.
صفحات گرامافون تا دهه ۵۰ شمسی یک وسیله رسانه‌ای صوتی تاثیرگذار در تاریخ اجتماعی ایران بودند و از این سال به بعد رسانه های صوتی دیگری جایگزین آن شدند
.

دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۶

کتیبه سازمان ملل کوروش کبیر

منشور آزادی نوع بشر کوروش کبير بی ترديد جزء بزرگترين افتخارات آرياييها و سرزمين ايران می باشد چرا که روحيه خداجويی؛آزادگی و عدالت خواهی ايرانيان را در بيش از ۲۵۰۰سال پيش از زبان سردار بزرگ خويش به جهانيان اعلام می نمايد. آن هم در زمانی که جنگ و خون ريزی وظلم واستثمار يکديگردر ميان اقوام وحشی و متمدن آنروز امری رايج و عادی بشمار می آمد و تمدن بشری هنوز مراحل تکامل خود را کامل طی نکرده بود و در اواخر عصر آهن بسر می برد و بيان گفتارهايی که بی ترديد هنوز درهمين سرزمين ايران تازه و نو بشمار می آيد و راه گشای بسياری از مشکلات امروز ايران می باشد در ۲۵قرن پيش جای شگفتی و تفکر بسيار دارد آيا می توان گفت نياکان ما از ديد فرهنگ وتمدن در آن زمان به جايگاهی رسيدن که امروز ما حسرت آنرا می خوريم و راه درازی را برای رسيدن به آن در پيش رو داريم؟ احترام به عقايد ديگران؛ آزادی اديان و حق انتخاب حکومت رادر جامعه امروز ايران می توان پيدا کرد؟ دادگاه های امروزمان که با رشوه و بی لياقتی حکم بی دادگاه را پيدا کرده و کجاست کوروشی که داد مظلوم را از ظالم بگيرد. در۲۵۰۰سال پيش از زبان کوروش برده داری در شرايطی از ميان جوامع ايرانی بر می افتد که حتی ۱۰۰۰ سال بعد از آن در کتاب آخرين و کاملترين دين الهی شاهد قوانين متعددی راجع به آن هستيم!!! (من برای دين اسلام احترام بسياری قائل هستم ولی هرگز اين موضوع برايم روشن نشد). منشور آزادی کوروش نشان کاملی است از شايستگی و لياقت نژاد ايرانی. فراموش نکنيم ايران سزاوار آنست که سرفراز بماند.

متن کتیبه کوروش کبیر

اينک که به ياری مزدا تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم يا ملتهای ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند.
من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا ننمايد و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسی به ديگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگری را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.

من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دينی را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه کخ ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسی را غصب ننمايد و هر شغل را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند.

من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيری که يکی از خويشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کای ممنوع است و اگر يک فرد از خانواده يا طايفه ای مرتکب تقصير می شود فقط مقصر بايد مجازات گردد نه ديگران.

من تا روزی که به ياری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگی بايد به کلی از جهان برافتد.

از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ايران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.

پنجشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۶

جنگ اولیس دومین جنگ اعراب با یزدگرد سوم ساسانی


اولين برخورد جدى در برابر سپاه خالد در «اوليس» درنزديکى فرات روى داد. سپاهيان عرب تحت فرمان ايران و سپاهيان ايران در اين نبرد به شدت در برابر نيروهاى خالد مقاومت كردند تا آنجا كه خالد قسم خورد آب رودخانه را از خون آنها قرمز كند و پس از پيروزى نيز با كشتن اسرا سعى كرد كه اين قسم خود را عملى كند و سر صدها اسير را بريد.
خالد سپس پيشروى خود را به سوى فرات ادامه داده و پس از گرفتن شهر انبار در نزديكى بابل تقريباً جنوب بين النهرين را از دست ايران خارج كرد. اما سپس به دستور ابوبكر براى دخالت در نبرد اعراب و روم (چنانكه در جنگ بعدى توضيح داده خواهد شد) موقتاً جنگ با ايران را كنار گذاشت.
قدرت گرفتن عمر
ابوبكر كه مردى ملايم بود ابتدا سبب خوشحالى ايرانيان و روميها شد اما بعدها پس از بيمارى و روى كار آمدن عمر (كه مردى جنگجو بود) پى بردند كه زنده بودن ابوبكر براى آنها بهتر بوده است.
در همين زمان يزدگردسوم آخرين پادشاه ساسانى براى پايان دادن به پيشروى اعراب رستم فرخزاد را مأمور سركوبى دشمنان ايران كرد. رستم كه سردارى بزرگ و پر قدرت بود سپاهى عظيم گردآورد و آن را به دو قسمت تقسيم كرد. بخشى از آن را به «نرسى» و بخشى از آن را به «جاپان» سپرد.
عمر كه از عزم ايرانيان براى «مقابله» با خبر شده بود در مدينه بر منبر رفت و از مردم كمك خواست و ابوعبيده بن ثقفى را با لشكرى بزرگ به سمت ايران فرستاد.

شنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۹۵

میدان مشق - تهران ۱۲۸۹ خورشیدی

این میدان که مدت کوتاهی نیز در دوره رضاشاه به نام باغ ملی خوانده می‌شد در محدوده بین خیابان خمینی و سی تیر کنونی واقع شده است.
از ابتدای شمالی خیابان باغشاه (خیابان سپه) از طرف میدان توپخانه (میدان سپه) تا خیابان قوام السلطنه سر در و دیوار میدان مشق بود که سربازخانه مرکزی و سربازها در آن مشق نظام میکردند.
میدانی که از سوی شمال: به خیابان سوم اسفند، از شرق: به خیابان علاءالدوله(فردوسی)، از جنوب: به خیابان باغشاه(سپه) و از غرب: به خیابان قوام السلطنه، که قسمتی از ساختمانهای آن نیز با شیروانی قرمز به وزارت جنگ مخصوص شده بود.

یکشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۵

ارتش وتجهیزات نظامی ایران در زمان محمدرضا شاه

کتاب پاسخ به تاریخ محمدرضا شاه

بد نیست در اینجا بگویم که ارتش ما در سال ۱۳۶۲ چه میتوانست باشد:
تعداد کل قوای مسلح ایران می بایست از ۵۴۰ هزار نفر به ۷۶۰ هزار نفر بالغ گردد. ارقامی که ذیلا می آورم به خوبی نمایانگر قدرت عظیمی است که ایران در شرف دست یافتن به آن بودن
 
۱۵۰۰ تانک موسوم به شیر ایران که از طرف مهندسان انگلیس برای شرایط ایران طراحی شده و از هر جهت بر تانک های مشابه برتری داشت

این تانک ها قرار بود به موتور جدید و توپ ۱۲۰ میلیمتری . تله متر با لیزر ، و زرهی از نوع تازه مجهز باشد و همه دستگاه های آن با کامپیوتر تنظیم و رهبری شود

۸۰۰ تانک چیفتن با موتور جدید و دستگاه هایی که در بالا ذکر شد

۴۶۰ تانک " ام - ۶۰ " مجهز به دستگاه های جدید و توپ ۱۰۵

۴۰۰ تانک " ام - ۴۷ " با طرح تجدید نظر شده و توپ ۹۰ میلیمتری که امکان جایگزینی آن با توپ ۱۰۵ وجود داشت

۲۵۰ تانک " اسکورپیون " مخصوص عملیات اکتشافی 

تانک های دیگری از نوع بالا می بایستی متعاقبا سفارش داده شود

از نظر توپخانه واحد های ارتش ایران میبایستی دارای قدرت آتش مشابه با واحد های ارتش پیمان آتلانتیک شمالی باشد و ما میتوانستیم در آینده بسیار نزدیک در کارخانه های داخل کشور توپهای ۱۰۵ ، ۱۲۰ ، ۱۵۰ و حتی قوی تر تولید کنیم

برنامه تکمیلی نیروی هوایی ایران تا سال ۶۲ به این شرح بود:
۷۸ هواپیمای " اف - ۱۴ " مجهز به موشک های فونیکس با برد ۹۰ مایل و دارای رادار با برد ۱۵۰ مایل. این هواپیما به شش دستگاه پرتاب موشک مجهز است و میتواند در آن واحد موشک های خود را به شش جهت مختلف پرتاب کند

۱۵۰ هواپیمای فانتوم که مرتب تعمیر میشدند و آمادگی کامل برای عملیات مختلف داشتند . قدیمی ترین نوع این هواپیما مجهز به بمبهای لیزری و جدید ترین آنها دارای دستگاه های انحراف موشک های دشمن بودند

بیش از ۱۰۰ هواپیمای " ای - ۵ - اف "

بیش از ۱۰۰ هواپیمای "Y- ۱۴" یا " Y-۱۵ " ترابری به تناسب برنامه های تولید این هواپیما ها در ممالک متحد امریکا
۱۶۰ هواپیمای " اف - ۱۶ " که سفارش داده شده بود و برای خرید ۱۴۰ فروند هواپیمای دیگر از همین نوع در مذاکره بودیم

۷ رادار پرنده که می توانست در ارتفاع ۳۵۰۰۰ پا پرواز کند و خرید آنها موجب صرفه جویی در تهیه ۳۰ رادار زمینی میشد

۲۴ بوئینگ ۷۴۷ و ۷۰۷ برای رسانیدن سوخت به هواپیما های در حال پرواز. این هواپیما ها با طرح مخصوصی به راهنما یی خود من ساخته شده بود (!) و در اختیار داشتن آنها به ما اجازه میداد که بیشترین تعداد هواپیما های جنگی را در حال پرواز پرواز نگه داریم و مذاکراتی برای خرید هواپیما های دیگر از این نوع در جریان بود

۵۷ هواپیمای حمل و نقل سی - ۱۳۰ ( هرکولس)

صدها هلی کوپتر از انواع مختلف . ساختمان و احداث ماشینهای کارخانه هلیکوپتر سازی ایران عملا در پایان شال ۵۷ به اتمام رسیده بود و به این ترتیب تعداد هلی کوپتر های ارتش ایران با هر یک از ممالک عضو پیمان آتلانتیک شمالی هم آهنگ میشد

باید اضافه کنم کارخانه جات اسلحه سازی ایران دارای توانایی سلاح های زیر بود:
موشک های ضد هوایی " سام - ۷ " شوروی

موشک های هوا به زمین مائوریک امریکایی با کلاهک تلوزیونی که بسیار دقیق و دارای برد ۱۲ مایل میباشد. به من گزارش داده اند که کارخانه سازنده این موشک ها در شیراز پس از حوادث اخیر به کلی تخریب شده است

موشک های ضد تانک T.O.W ما در فکر آن بودیم که به نوع متعارف این موشک ها که دارای سرعت کمتر از صوت است اکتفا نکنیم و به ساخت موشک های فوق صوت TOW با لیزر بپردازیم

موشک های ضد تانک شوروی
دستگاه های پرتاب موشک تله گید از نوع دراگون برای نیروی زمینی با بردی دو برابر برد متعارف یعنی ۱۰۰۰ متر بجای ۵۰۰ متر
ارتش ایران در پایان سال ۵۷ دارای ۳ تیپ هوابرد بود که تا سال ۶۲ به پنج تیپ افزایش میافت
برنامه نیروی دریایی ما به شرح زیر بود:
۴ رزم ناو ۸۰۰۰ تنی با دستگاه های پرتاب موشک دریا به دریا با سرعت ۳ ماخ و دستگاه های پرتاب موشک موشک دریا به دریا با سرعتی کمتر از صوت و برد ۹۰ کیلومتر
۱۲ ناو شکن ۳۰۰۰ تنی مجهز به موشک های دریا به دریا از نوع بالا
۱۲ ناوچه جنگی ساخت فرانسه
۳ زیر دریایی که سفارش داده شده بود و نه زیر دریای که قرار بود در اروپا ( احتمالا آلمان یا هلند ) ساخته شود

۵۰ هلیکوپتر مخصوص نیروی دریایی


تعداد لازم کشتی های نیرو بر ، کشتیهای تانکر سوخت و غیره
هواپیما های " ORION " ساخت کارخانه لاکهید با برد طولانی مامور انجام وظایف اکتشافی نیروی دریایی
 

چهارشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۵

حکایت پادشاه و هندوانه فروش

می گویند در زمان حکومت شاه عباس مرد باغبانی بود و در باغ خود میوه هائی چون هندوانه و خربزه می کاشت و با فروش آنها زندگانی می گذرانید. یکی از سالها دید که هندوانه هایش بزرگ و شیرین شده است. با خودش گفت: بهتر است مقداری از این هندوانه ها را بار الاغم بکنم و به شاه عباس هدیه کنم. هندوانه های درشت و خوب را بار الاغش کرد و به راه افتاد. می گویند آن زمانها شاه عباس و وزیرش با لباس درویشی از قصر خارج شده و در کوی و برزن به راه می افتادند و از احوال مردم مردم باخبر می شدند. آنها در بین راه به مرد باغبان رسیدند.
شاه عباس پرسید: بارت چیست و به کجا می بری؟
مرد باغبان گفت: هندوانه است و به خدمت شاه عباس می برم.
شاه عباس خندید و گفت: ای بیچاره برای شاه عباس طلا و جواهر و اشیای قیمتی هدیه می کنند نه هندوانه .   
- آنها لعل و جواهر دارند و هدیه می کنند و من هندوانه،  وارین وئرن اوتانماز ( کسی که آنچه که دارد هدیه میکند خجالت نمی کشد .)
- خدا پدرت را بیامرزد ، زحمت بیهوده می کشی. فکر نمی کنم شاه عباس چنین هدیه ای را از تو بپذیرد.
- خوب اگر قبول کند چه بهتر، قبول نکند الاغ را با بارش فرو می کنم به چشمش و برمی گردم.
بعد از خداحافظی با هنداونه فروش شاه عباس و وزیرش زودتر از او به قصر برگشتند. شاه عباس لباس شاهانه پوشید و بر تخت شاهی نشست. دیری نگذشت که مرد باغبان از راه رسید و هدیه اش را پیشکش پادشاه کرد. شاه عباس عصبانی شد و گفت:
- مرد حسابی  مردم برایم طلا و جواهر هدیه می کنند و تو هندوانه آورده ای؟ هیچ خجالت نمی کشی؟
- قبله عالم به سلامت مردم طلا و جواهر دارند و من هندوانه.
شاه عباس با خشم گفت: من هندوانه لازم ندارم بارت را بردار و از قصر برو بیرون.
- شاها چرا دیگر خشمگین می شوی می خواهی بردار نمی خواهی آنچه که به درویش گفتم حقت  باشد.
- بگو ببینم به درویش چه گفتی؟
مرد خواست جواب ندهد که از خشم شاه عباس ترسید و آنچه که در راه به درویش گفته بود به شاه نیز گفت. شاه دستور داد بار مرد را خالی کردند و هر دو خورجین او را پر از طلا کردند. وزیر شاه عباس که از این بخشش شاه خوشش نیامده بود به شاه گفت:
- هم اکنون می روم و طلا ها را از این مرد پس می گیرم.
- نه تنها نمی توانی طلاها را از او پس بگیری که می ترسم اسبت را نیز ببازی.
اما وزیر پافشاری کرده به سراغ مرد که هنوز ازدروازه  قصر خارج نشده بود رفت و به او گفت:
- اجازه نمی دهم بروی مگر این که به سوال من درست جواب بدهی.
-  بفرما جناب وزیر.
- بگو ببینم در آسمان چند ستاره وجود دارد؟
-  به اندازه موهای بدن الاغم.
-  این سوال را درست جواب دادی . حالا بگو ببینم خدا کجاست؟
- جواب سوالتان خیلی آسان است اما متاسفانه من سوار الاغ هستم و گناه است که من  سوار بر الاغ نامش را ببرم. اجازه بدهید که  سوار اسب شما شوم و جواب این سوال را بدهم.
وزیر از اسب خود پیاده شد ومرد خورجین ها را از روی الاغ برداشته برروی اسب نهاد و روی اسب پرید و گفت:
- جناب وزیر آن بالا را نگاه کن خدا آن بالاست و تا وزیر به بالا نگاه  کرد، تازیانه ای بر اسب زد و دور برداشت و از محل دور شد.
هرچه وزیر داد و قال کرد سودی نبخشید و مرد با اسب وزیر و طلاهای هدیه گرفته از قصر دور شد. شاه عباس قاه قاه خندید و گفت:  خجالتیوین یارسی منیم اولسون ( نصف خجالتت مال من ) نه تنها نتوانستی طلاها را از او پس بگیری که اسب خودت را نیز به او دادی.

شنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۵

اعلام نتيجه ی جلسه ادمينی اتاق ایران برای همه در پالتالک

اعلام نتيجه ی جلسه ادمينی اتاق ایران برای همه ایرانیان در پالتالک

اتاق " ایرانیان برای همه ایرانیان" به هیچ ارگان، حزب و یا سازمانی وابسته نبوده و هیچ شخص حقیقی را نمایندگی نمیکند. این اتاق بر اساس دیدگاه های آزادی خواهانه، حقوق بشر و سکولار شکل گرفته و هیچ دین، حزب و مرامی حق تبلیغ در این اتاق را ندارد.
 
با توجه به نیازهای امر اداره اتاق " ایرانیان برای همه ایرانیان " و لزوم تنظیم رابطه میان ادمین ها و کاربران، موارد زیر در جلسه ادمین ها مورخ 03.03.2017 تصویب گردیده و بدین وسیله به اطلاع عموم رسانیده می شود.
 
۱- ایجاد فضای دوستانه و محترمانه از اساسی ترین اصول و پایه اتاق است و از همه دوستان تقاضا میشود در جهت این امر کوشا باشند.
۲- مدیریت اتاق همیشه با ادمینی است که اقدام به باز کردن اتاق میکند و تا زمانی که حضور دارد ادمین های دیگر حق دخالت در کار ایشان را ندارند مگر به درخواست خودش.
۳- ادمین ها بعد از باز کردن اتاق موظف به نوشتن یک متن بصورت شعر یا یک حرف نغز و یا یک موضوع برای صحبت کردن میان یوزرها اقدام کند.
۴- ادمین ها در زمان باز بودن اتاق باید در جهت پیشرفت صحبتها و گرم کردن اتاق حضوری فعال داشته باشند.
۵- ادمین ها حق هیچ گونه درگیری و مشاجره در فضای عمومی اتاق را ندارند و باید با حفظ خونسردی کامل مشکل خود را در پی ام حل کنند .
۶- ادمین ها موظف به شنیدن انتقاد یوزرها و انتقال آن به ادمینها ی دیگر هستند  تا در جهت بهبود اتاق اقدام شود.
۷- هیچ کس به جز ادمین ها  حق وتو دیگران را ندارد و همواره الویت گرفتن مایک با مین ادمین  بوده و ادمین ها  دیگر هم میتوانند مایک دوم را کنترل کنند.
۸- ادمین ها جدّاً از برخورد شخصی باید بپرهیزند.
۹- ادمین در مدیریت اطاق استقلال کامل را دارد.
۱۰- اطاق باید همیشه باز بماند تا در لیست اطاقهای پال دیده شود.

سه‌شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۵

هفت علامتی که دروغگوها را لو می‌دهد

به طور میانگین، همه مردم جهان، روزی دو مرتبه دروغ می‌گویند. برخی افراد، دروغگوهای خوبی نیستند و زود لو می‌روند اما برخی دیگر دروغگوهای قهاری هستند.
دوست دارید بدانید طرف مقابل‌تان در یک رابطه دروغ می‌گوید یا راست؟ به این ۷ نشانه دقت کنید:


اضطراب و عرق کردن:

شناخته‌ترین نشانه‌هایی که می‌تواند یک فرد دروغگو را لو دهد، عرق کردن و اضطراب اوست. زمانی که ما دروغ می‌گوییم همیشه می‌ترسیم لو برویم. به همین دلیل دچار اضطراب می‌شویم و اضطراب با افزایش ضربان قلب و عرق کردن همراه است. اما این موضوع در رابطه با همه مردم صادق نیست. برخی افراد به دروغگویی عادت دارند و دچار اضطراب نمی‌شوند.

صدای خیلی زیر یا خیلی بم:

روان‌شناسان معتقدند صدا، علامت خوبی برای شناسایی دروغگو است. چرا؟ در واقع این ما نیستیم که صدا را کنترل می‌کنیم. مغز بر اساس احساساتی که داریم آن را به شکل اتوماتیک تنظیم می‌کند. وقتی دروغ می‌گوییم، می‌ترسیم رسوا شویم. به همین علت معمولا تن صدا تغییر می‌کند و خیلی زیر یا خیلی بم می‌شود.

سخنان ضد و نقیض:

دروغگوها به دلیل ترس از رسوا و شرمگین شدن تعادل احساسی درستی نداشته و حتی حرف‌های آنها کم و بیش ضد و نقیض است. برای آنکه مطمئن شوید یک فرد دروغ می‌گوید از او بخواهید دقیقا حرفی را که در یک موقعیت خاص زده برای شما در مواقع مختلف تکرار کند، حتی سوالات متفاوت و مدام در مورد همان مساله می‌تواند ثبات فکری دروغگو را بر هم بریزد.

میمیک‌های غیرمعمول:

پلک زدن‌های مداوم، مالیدن پلک، نگاه‌های مبهم... همگی اینها نشانه میمیک صورت یک فرد حین دروغ گفتن است. صورت دقیقا احساساتی را که داریم نشان می‌دهد و کنترل عمقی آنها کمی سخت است. اگر فردی میمیک غیرطبیعی و غیرمعمول دارد و حین صحبت با شما دچار تیک خاصی مثل مالیدن پلک می‌شود، می‌توانید به حرف‌های او شک کنید.

ژست‌های مخصوص:

سرفه کردن درون مشت، بالا بردن دست روی سر و عقب بردن بالاتنه موقع حرف زدن از جمله ژست‌های آدم‌های دروغگو است. البته باید مراقب هم بود. برخی دروغگوها برای آنکه احساسات‌شان نمایان نشود حین حرف زدن کاملا خنثی عمل می‌کنند.

حرف زدن وسواسی:

دروغگوها معمولا در صحبت کردن وسواس به خرج نمی‌دهند و همه مسایل را رو نمی‌کنند. اگر شما حین صحبت‌ها از فردی بخواهید با دقت بیشتری مسایل را برای شما بیان کند و به عبارتی وسواسی‌تر از او سوال کنید، معمولا دروغگو چون حافظه خوبی ندارد و در دور بعد قادر به بیان همان جواب‌ها نیست. درنهایت می‌توانید از زبان او این جملات را بشنوید «به من اعتماد نداری؟» اگر فردی واقعا دروغگو نباشد، خیلی سریع از کوره درنمی‌رود و برای بار دوم هم به برخی سوالات شما پاسخ می‌دهد.

احساسات اغراق‌آمیز:

وقتی فردی فقط با دهان می‌خندد یعنی یا می‌خواهد رعایت ادب کرده باشد یا دروغگوی ماهری است. یک لبخند صادقانه با عقب رفتن لب‌ها و چین خوردن پلک‌ها در سمت خارج همراه است. یک دروغگو معمولا تنها با دهان می‌خندد تا احساسات درونی خود را مخفی کند.

شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۵

تعریف مکتب رُمانتیسم یا رمانتیسیسم چیست ؟


رُمانتیسم یا رمانتیسیسم (به انگلیسی Romanticism) عصری از تاریخ فرهنگ در غرب اروپا است، که بیشتر در آثار هنرهای تجسمی، ادبیات و موسیقی نمایان شد.
رمانتیسم جنبه‌های احساسی و ملموس را دوباره به هنر غرب وارد کرد. هنرمندان رمانتیک آزاد از چهارچوب‌های تصویرگری‌های سنتی، به تحقق بخشیدن ایده‌های شخصی خود پرداختند.
رمانتیسیسم را همانطور که از نامش پیداست، باید نوعی واکنش احساسی در برابر خردمحوری به‌شمار آورد. تمایلی به برجسته کردن خویشتن انسانی، گرایش به سوی خیال و رویا، به سوی گذشته تاریخی و به سوی سرزمین‌های ناشناخته. از دید انسان رمانتیک، جهان به دو دسته خردگرا (به قول نووالیس: جهان اعداد و اشکال) و به دسته احساسات و یا به‌طور دقیق‌تر، والاترین‌ها و زیبایی‌ها تقسیم می‌شود.
رمانتیسم در اصل، جنبشی هنری بود که در اواخر قرن هجدهم و نوزدهم در ادبیات و سپس هنرهای تجسمی، ابتدا در انگلستان و سپس آلمان، فرانسه و سراسر اروپا رشد کرد. رمانتیسم تا حدودی بر ضد جامعه اشرافی و دوران روشنگری (به طور بهتر عقلانی) بود. گفته می‌شود که ایدئولوژی انقلاب فرانسه و نتیجه‌های آن این طرز فکر را تحت تأثیر خود قرار داد.
رمانتیسم را جنبشی ضد روشنگری می‌دانند. برلین، به‌خصوص، علاقه‌مند به استفاده از چنین لفظی برای اشاره به این جنبش بود. درحالی‌که روشنگری نهضتی فکری به‌حساب می‌آمد که با علم و منطق و پیشرفت‌های نظام‌های عقلانی بشری در فهم علوم تجربی و انسانی گره خورده بود، متفکرین و هنرمندان رمانتیک، تأکید فرهنگی بر خرد را محدودکننده و سرکوبگر روح آدمی می‌دانستند و بر مؤلفه‌هایی چون هنر، شور، هیجان، تخیل، مضامین معنوی، مناسک و نمادها تأکید می‌کردند. در میان اصحاب رمانتیک، امر خاص ارزشمندتر از امر عام بود و خاص‌بودن فرهنگ‌های بومی، تنوع و تکثر زبان‌های بشری، هویت‌های محلی و منحصربه‌فرد بودن آدمیان ستایش می‌شد (شرت: ۱۳۸۷، ص ۹-۸۸).
درباره
بحث اندیشه رمانتیک را بایستی در مقولاتی چون «قرارداد اجتماعی» و «نظریه اندام‌وار دولت» جستجو کرد که اولی در آثار افرادی چون روسو، هابز و لاک و دومی در نظریات اندیشمندانی چون هگل مشهود است.
این مکتب زائئده تمدن صنعتی و پیشرفت طبقه متوسط در سده نوزدهم می‌باشد. رمانتیکها به رؤیا و اندیشه خود بیش از هر انگیزه طبیعی و غیر طبیعی اهمیت می‌دادند و آنچه می‌نوشتند جلوه‌هایی از جهان نا شناخته اندیشه و پندار بود.
خیال پردازان قرن ۱۹ توده را آنگونه که بودند تصور نمی‌کردند بلکه آنگونه که می‌خواستند باشد تجسم می‌ساختند ؛ بنابراین رمانتیسم در برابر واقع‌گرایی بود.
آنها برعکس کلاسیسیست‌ها به خود نمی‌پرداختند، بلکه به فرمان احساس و اندیشه گوش می‌دادند.
البته رمانتیک‌ها کاوش عقلی را یکسره بیهوده نمی‌دانستند، بلکه معتقد بودند که عقل فقط نماینده جزئی از استعدادهای انسان است. بنابراین اغلب آنها برای درک تمامیت عالم به نگرش‌های زیباشناسانه و شهودی روی می‌آوردند و اعتقادشان این بود که بینش عقلی از درک هستی ناتوان است.
ژان ژاک روسو از مهمترین متفکرین رمانتیک می‌گوید: «در نهایت، عقل راهی را در پیش می‌گیرد که قلب حکم می‌کند».
هنرمند رمانتیک توده را دشمن می‌داند و چون از زندگی در اجتماع خویش گریزان است به دامان خیال‌ها و اندیشه‌های خویش پناه می‌برد و به دوران‌های باستانی و سده‌های میانه و روزگار کودکی و سرزمین آرزوها و تنهایی باز می‌گردد.
رمانتیسم فریاد خشم و اعتراض بر ضد بندگی انسان، کشاکش‌های سرمایه‌داری و برگرداندن به شهرهای کارگری و بر ضد صنعتگران سرمایه‌دار است.
بنیان رمانتیسم با ایده‌آلیسم (Idealism) نزدیکی دارد و هنرمند رمانتیک زندگی و اجتماع را زاییده اندیشه می‌داند و دگرگونی‌های توده را (بر خلاف واقع‌گرایان) وابسته به دگرگونی‌های اندیشه بشری می‌داند.
سردمداران رمانتیسیسم
موسیقی
ارنست هوفمان، بتهوون، شوپن، شوبرت، فلیکس مندلسون، روبرت شومان، فرانتس لیست، برامس، هکتور برلیوز، یوهان اشتراوس، آنتوان بروکنر، ریچارد واگنر، آنتوان بروکنر، و پیتر ایلیچ چایکوفسکی از برجسته‌ترین موسیقی‌دانان و آهنگ‌سازان رمانتیک محسوب می‌شوند.
ادبیات
فرانسه: ویکتور هوگو (بنیانگذار)، ژان ژاک روسو، شاتو بریان، استاندال.
انگلستان: ورد زورث، لرد بریان.
آلمان: گوته.
روسیه: پوشکین، گوگول.
از دیگر پیشوایان جنبش رمانتیک در ادبیات می‌توان به شیلر و لرمانتوف اشاره کرد.
نقاشی
در زمینهٔ هنرهای تجسمی، رمانتیسیسم با کنار نهادن خطوط خشک و مضمون‌های باستانی کلاسیسیسم، حرکتی نو در طرح و رنگ به‌وجود آورد. اوژن دولاکروا، کاسپار داوید فریدریش، تئودور ژریکو و گرو نمایندگان برجستهٔ این جنبش در نقاشی و داوید دانژه و باری در مجسمه‌سازی بودند.
اصول رمانتیسیسم
۱- اهمیت دادن به فردیت و احساس هنرمند .
۲- در این مکتب احساس به خاطر احساس و عاطفه به خاطر عاطفه اهمیت دارد .
۳- عدم تبعیت از قوانین ثابت و پیروی از امیال ذهنی .
۴- بر تر شمردن عواطف انسانی و مسائل معنوی. (رمانتی سیسم در نقاشی با عبارت برتری و غلبه احساس بر عقل توصیف می شود)
۵- استفاده از هنر به عنوان وسیله ای برای تحریک احساسات .
۶- نمایش فضاهای خیال انگیز و اسرار آمیز و حالت غیر عادی آشفته و گاه جنون آمیز انسان ها.
۷- نمایش هیجان طوفان و طبیعتی سر کش شیوه ای پر از حرکت و رنگ را می طلبد.
۸- آزادی؛ بدین معنی که هنرمند هر بخشی از زندگی را که خواست می تواند آزادانه به تصویر بکشد.
۹- رمانتیک‌ها با نوعی حالت عارفانه به زندگی می نگرند. (کشف و شهود)
۱۰- کوشش برای فرار از واقعیت که افراط رمانتیک‌ها در این اصل باعث پیدایش جنبش واقع‌گرایی شد.

سه‌شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۵

دود چراغ خورده

به طوری که می دانيم چراغ آلتی است که در عصر و زمان حاضر به وسیله برق روشنی می بخشد و به صور و اشکال مختلف، لوله ای و گلوله ای و مسطح و مقعر و محدب و جز اينها در کوی و برزن و خانه و خيابان و کارخانه و هرگونه تأسيسات و کارگاههای ديگر خودنمايی می کند و با اشاره و اصابت انگشت به کليد برق می توان صدها و هزارها و حتی برق شهر عظيم و کشوری را خاموش يا روشن کرد ولی در قرون قديمه و قبل از اختراع برق، چراغ در واقع ظرفی بود که درون آن را با چربی و روغن از قبيل پيه، روغن کرچک، روغن بزرک، روغن بيدانجير که به طور مطلق روغن چراغ می گفته اند و همچنين نفت و امثال آن پر کرده  فتیله آلوده را روشن  می کردند و به زندگی روشنی می بخشيدند.
اگر به تاریخچه طرز تحصيل علما و دانشمندان در قديم مراجعه کنيم ملاحظه می شود که: همه در کوره ده خود نه مدرس داشتند و نه محضر و نه کتابخانه مرکزی و نه آرشيو و نه بايگانی و نه ميکروفيلم، بلکه بالعکس هيچ چيز که نبود، به جای خود، حتی نان و قوت اوليه هم نبود. مجموع ذخيره آنها لقمه نان بيات و خشکه ای بود که پر شال خود می بستند و به مکتب می رفتند.
طلبه فقير و بی بضاعت که البته دنيايی استغنا داشت برای آنکه روغن مختصر چراغش در طول شب تمام نشود و چراغ خاموش نگردد فتيله اش را پس از روشن کردن پايين نمی کشيد تا حرارت فتيله، روغن يا نفت مخزن را زياد بالا نکشد و مصرف نکند، بلکه فتيله را در همان بالا و وضع اوليه که اصطلاحاً تاجری می گفته اند نگاه می داشت و با آن نور ضعيف، شب را به صبح می رسانيد.
نور تاجری در چراغ اگرچه کم مصرف و متناسب با وضع مالی طلبه بود ولی اين عيب بزرگ را داشت که چون روغن يا نفت به قدر کفايت از مخزن به فتيله نمی رسيد لذا دود می زد و در و ديوار و سقف و فضای حجره را آلوده می کرد و طلبه بی چيز آن دود چراغ را می خورد و به تحصيل و مطالعه ادامه می داد تا به مقصد کمال رسد و شاهد مقصود را در آغوش گيرد.
دود چراغ خوردن تا قبل از اختراع و نورافشانی برق، در حجرات طلبگی مبتلا به عمومی بود و همه در پرتو نور بي فروغ چراغهای کم سوز و کورسو که دودش تا اعماق سينه و ريتين آنها فرو می رفت به مطالعه می پرداختند تا رفته رفته پلکها سنگين شوند و چشمان دودآلودشان لحظاتی به خواب روند.

شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۵

بازگشت دوران تازیان مهاجم

هیچ ملتی نیست که به فرهنگ و ادبیات و رسم و رسوم خود نبالد و افتخار نکند. ملت ما نیز از این قاعده مستثنی نیست. موضوع البته ساده است و امری طبیعی. چرا که اگر منکر میراث خود شوی، خویشتن انکار و خود را نفی کنی. یعنی که این تمایل به بالیدن به فرهنگ و راه و روش زندگی بومی را میتوان در میان جوامع از هر گونه ای یافت. نه اینکه این تمایل به گرامیداشت آنچه بومی ست از طبیعت انسانی ما بر میخیزد و یا در ذات بشر نهادین است بلکه ناشی از ماهیت زندگی کردن با جمع و یا با یکدیگر است. تعجب بر انگیز نیست که همین را نیز در مورد ملت ما صادق دانست.
که ما به فرهنگ و ادبیات و رسم و رسوم خود، شاید بیش از هر ملتی دیگر عشق میورزیم و با علاقه ای شدید به میراث نیاکان مان، به آنچه از گذشتگان برای ما به ارث گذارده شده است، حرمت می نهیم، غالبا تا حد غیرت و تعصب و تصلب. نمی بینیم چیزی مگر خود را در مرکز دایره ی هستی. نه بآن دلیل که به آنچه بارث برده ایم، آگاهی داشته ایم بلکه به عکس. شاید به آن دلیل که تاریخ ما بسیار دراز و طولانی ست، و نمیتوان بسادگی از آن سر بیرون آورد. با این وجود کمتر کسی هست که نداند که تاریخ ما داری دو بخش جدا از یکدیگر است. بخش اول دوران باستان است، دوران فرهنگ و تمدن یکی از امپراتوری های پهناور جهان، از جمله دوران هخامنشیان و ساسانیان، دورانی که بیشتر افسانه ای است تا واقعیت، مثل دوران جمشید و ضحاک مار دوش، دورانی که با آن بیگانه و نا آشنا هستیم.
بخش دوم، دوران حکومت اسلام است، حکومت اعراب بادیه نشین و فرهنگ و رسم و رسوم بیابانی، چیره شدن بر آن امپراتوری وسیع و فرهنگ و تمدنی قله ای بود مبارزه ای بود سخت و طولانی. تخریب و ویران نمودن میراث باستانی، رمز بقای حکومت تازیان بود.
تنها بر ویرانه های شیوه ی زندگی و آداب و رسم و رسوم باستان،از جمله باور به اهورامزدا، خدای عقل و خرد بود که تازیان میتوانستند باور به فرمانروایی و یکتایی و یگانگی الله را بنا نهند .
با این دوران اخیر است که ما خود را شناسایی میکنیم، دوران حقایق و احکام مطلق آسمانی، دوران حکومت اسلام بواسطه ی شاهان ایران که دایه ی دلسوز تر از مادر بودند. اگرچه شاهان ایران دوست داشتند که با پادشاهان دوران باستان خود را شناسایی کنند، اما میراث دوران باستان را به نفع فرهنگ مهاجمان عرب، نیست و نابود کردند، چرا که در واقع خود را با الله شناسایی میکردند. از همان آغاز، تازیان فاتح تیشه بر گرفتند که هرگونه ارتباطی را- چه تاریخی و چه احساسی و عاطفی، چه فرهنگی و دینی- با دورانی باستان از ریشه بر کنند..حتی با عادات و خوی دیرینه، مانده از دوران باستان نیز به ستیز بر خاستند. چنانکه هرگز خاطره ای از آن زمان، به آینده و نسل های آینده منتقل نگردد. شاید بی دلیل نیست که خود را با خون امام حسین شناسایی میکنیم. چه گریه ها و مویه ها که سر ندهیم و شیون ها و زاری ها که نکنیم، و در غم و اندوه مقاتله او بدست یزید، خلیفه ی تازیان، بسر و سینه خود نکوبیم. چنانکه گویی دقایقی پیش، بخاک و خون کشیده شده است، نه اینکه در گذشته ای دور در یک سرزمین بیگانه.
البته که تنها این کشتار افسانه ای نیست که از نسلی به نسل دیگر انتقال می یابد بلکه یک نظام اخلاقی با آن نیز به ذات ما راه مییابد، نظامی که بر تسلیم اطاعت بنا گردیده است. حسین خود را به اراده ی الله تسلیم میکند. به رضای او تن داده است. حسین، نماد تسلیم و اطاعت است، و نماد مظلومیت و معصومیت. در واقع در روزهای عاشورا، این مظلومیت و معصومیت امام است که ما جشن میگیریم و آنرا گرامی میشماریم. اما با خون رستم فرخ زاد که بدست تازیان مهاجم در قادسیه به خاک و خون در غلتید، خود را شناسایی نمیکنیم
. بدیهی ست که با او بیگانه ایم. از او شناختی نداریم. از رابطه ی مسلمانی خود با شکست رستم فرخزاد، فرمانده لشگر امپراتوری ایران، با خبر و آگاه نیستیم.
نیاموخته ایم که او چه کسی بوده است؟

چه نقشی در تاریخ ما ایفا کرده است؟
مگر نه اینکه او فرمانده لشگر امپراتوری بزرگ عجم بود، چگونه از لشگر فقیر و گرسنه ی تازیان شکست خورده است، بعنوان برترین فرمانده ی یک امپراتوری؟
در این شکست خانمان برانداز، شاهنشاه را باید مقصر بدانیم که گوش شنوا نداشته و تدبیر سردار خود را نپذیرفته است و یا سردار او را که تن به فرمانی نا سنجیده داده است؟ یا باید آنرا به نیروی آرمان اسلامی نسبت داد؟
تاریخ چگونه ادامه می یافت اگر رستم فرخزاد در قادسیه پیروز میشد؟
سرنوشت دین اسلام به کجا میکشید؟
آیا درست است که ما ایرانیان، خود به استقبال مهاجمین تازی شتافته ایم؟
که نجات و رهایی را در دامن الله یافته ایم؟
شاید اگر فردوسی بزرگ در دورانی بسی بسیار سخت و سیاه، تحت حکومت شمشیر کش اسلام، شاه محمود غزنوی، با تحمل درد و رنجی ناتمام، بخشا تاریخ ما را برشته ی حماسه ای جاودانه نکشیده بود، خاطره ای هم از افت و خیز تمدن دوران باستانی، بجای نمانده بود. نقل شده است که پس از شکست رستم فرخ زاد در قادسیه، تازیان مهاجم کتابخانه ها، خزانه ی تمدن مادها و هخامنشیان و ساسانیان، را به آتش کشیدند. چون تازیان با کتاب بعنوان مخزن دانش بشری بیگانه بودند. تنها به یک کتاب بود که به تازگی مانوس شده بودند، کتابی آسمانی، کتابی ماورایی، کتابی که الله خود در آن سخن گفته بود، کتابی که در برگیرنده ی همه ی کتابهای جهان بود- از حال تا ابد. بی دلیل نیست که اعراب از هر کتاب دیگری ترس و هراس عمیق در دل داشتند. مشهور است که وقتی ابی وقاص، فرمانده ی قشون تازیان، به کتابخانه های عظیم ایران مواجه شده بود، درمانده بوده است که با آنها چه باید بکند، به غنیمت بگیرد؟

چه ارزشی دارد، زر و زمرد که نیست. بسوزاند؟
یا به دریا بریزد؟
چنانکه از خلیفه ی تازیان، فرمانروای نهایی، عمر خطاب، راه و چاره بپرسید. که تکلیف چیست؟.

مشهور تر از آن پاسخ عمر است که بگونه های مختلف نقل شده است.
اما مضمون همه ی آن ها یک چیز بیشتر نیست که بشر را یک کتاب، قرآن بس است. زبان و دانش بیگانه را چه ارزشی ست در برابر زبان الله، خدای خدایان، مالک بر دو جهان، خدای یکتا و یگانه، خدایی که بجز او هیچکس دیگری نیست؟
همه ی دانستنی ها را میتوان تنها در کتاب الله جست. بشر را همین یک کتاب بس است. که خود سر انجام یکی از باورهای تزلزل ناپذیر مسلمانان جهان گردید. اگر بگوییم که همه ی تیره بختی ها و سیه روزیهای مسلمانان جهان از این باور بر میخیزد.

سخنی به گزاف هرگز نگفته ایم. بی دلیل نیست که علما و فقها و حوزه های علمیه که نظام تعلیم و تربیت را برای قرنها در تحت انحصار خود داشتند، چیزی بجز مکتب خانه نساختند، مدارس ی که طوطی بودن را به دانش آموزان میآموختند، پدیده ای که هم اکنون در مدارس طالبانی و حقّانی در کشور پاکستان، ادامه دارد، پدیده ای که خشک مغزانی را تولید میکند که خود را منفجر میکنند که مسلمانان برادر، نه بیگانه دین ان را، بخاک و خون بکشند.اما معمولا فراموش میکنیم که خود زاییده بخش اخیر هستیم، بخش ی که تاریخ آن با تجاوز و غارت آغاز گردیده و با نابودی یک فرهنگ و تمدن اصیل، راه و روش زندگی در دوران باستان، ادامه یافته است. اما چنان این درد و ننگ تاریخی را از خاطره مان ربوده اند که هرگز نمیتواند موجب همبستگی و همدردی جمعی گردد. ما در آغوش متجاوز و غارتگر، نه تنها احساس امنیت و آرامش میکنیم، بلکه یکی از سر سخت ترین مدافعان خدایی که خود را به زبان تازیان، الله نامیده است، تبدیل گردیده و آماده ایم که خود و جهان را در دفاع ازکتاب قرآن به آتش بکشیم، کتابی که حاوی احکام ابدی برای زندگی بشری در این جهان و جهانی دیگر است، مطلق و چون چرا ناپذیر، کتابی که از فهم آن پس از گذشت یکهزار و چهارصد سال، هنوز عاجز و نتوانیم. ندانستن زبان الله که شرم نیست؟ "قرائت " آن البته که و واجب و یک وظیفه ی شرعی ست. اما فهم آن چندان ضروری هم نیست.
چه فهم آن طهارت میخواهد و ریاضت، ترک دنیا میخواهد و انکار خویشتن، تسلیم و اطاعت، بندگی و عبودیت مطلق. اگر عشقی است به کتاب آسمانی، عشقی ست آتشین از سر کوری و نابینایی، نه از سر فهم و تعبیر و تفسیر، توانایی هایی که نه تشویق و نه پرورش داده شده است در دامن کتاب مقدس، کتابی که الله خود از بیخ آسمان ها به رسول خود مخابره کرده است. وای اگر فهمی، فهم بزرگان و اندیشه وران، از آموزش های الله همراه میشد با نفی و نقد، بیرون کشیدن زبان بود از حلقوم و آویخته شدن بر دار مجازات.
شاید اگر در دانستن آزاد بودیم، میتوانستیم در یابیم که الله چه میآموزد و آموزگار چه باورها و ارزشهایی ست.. آنگاه چه؟

آیا از الله پرستی دست بر میداشتیم؟
نه. آنگاه برچیدن بساط تقدسی پیش میآمد که تحت شمشیر خلق گردیده است. ترس و واهمه از تقدس زدایی، بود که تازیان را به حیوانی درنده تبدیل میکرد. در حالیکه نقد خدایی که در قرون وسطی خلق گردیده بود، خدایی که از ابراهیم، قربانی فرزند را طلب میکند و در جلد مسیح به زمین فرود میآید، اندیشه ی بشر را آزاد و رها سخت، چنانکه گویی دیر زمانی بوده است که زمان آبستن اندیشه های تابناک بوده است، اندیشه هایی همچون انسان متفکر(سوژه)، اندیشه ی نقد عقل و خرد و فهم دیالکتیکی هستی، هم بشکل ایده آلیستی و هم ماتریالیستی، اراده ی معطوف به قدرت بمثابه جوهر هستی و یا اندیشه های معاصر ساختار گرایی و ساختار شکنی، همه زائیده ی آزادی و رهایی عقل و خرد بشر از یو غ فرهنگ کلیسایی، فرهنگی که اساس آن خدا شناسی بوده است.

لازم به یاد آوری ست که این رهایی در همان حال به کشفیات علمی و رشد نیروی حیرت انگیز تولیدی بشر و سلطه بر طبیعت منجر گردید. آن جهان ساکن بدون جنب و جوش با بیرون راندن خدا از عرصه سیاست و قدرت بود، ناگهان به جهانی پویا و تغییر پذیر تبدیل گردید. حال آنکه ما در جهان اسلام، شاهد چیزی نبوده ایم، جز استبداد و سرکوب. شاهانی که بر ما حکومت میکردند خود را "سایه " الله میدانستند. که فرمان آنها مثل فرمان الله چون و چرا ناپذیر بود و خشم و خشونت و بیرحمی را از الله آموخته بودند. مثل الله مردم ایران را چیزی بیشتر از بنده و رعیت نمیدیدند. بقای حکومت خود را تنها در یک چیز میدیدند، تسلیم و اطاعت مطلق. روشن است تا چه حد باید ترس و وحشت ایجاد میکرده اند تا ایرانیان را در رعیتی و بندگی نگاه دارند، یعنی در ضعف و نا توانی، غرق در خرافات و ارزش نهادن بر ذلت و خواری و تسلیم به ذات الهی. تنها در تاریکی و کوری ست که میتوانیم چنان به کتاب قرآن دل ببندیم تا بتوانیم شمشیر انتقام بر کشیم و بخاک و خون کشیم آنکه به نفی و نقد آموزشهای الله بپردازد.
زبانی را که حرمت الله را شکسته است از حلقوم گوینده و یا اندیشه ور، بیرون کشیم. ما از دورانی سخن میرانیم که استعمار غرب هنوز زاده نشده بود. تمامی عقب ماندگی ها را ناشی از ظهور استعمار دانستن، گریز از مسئولیت است، گریز از آنچه که هستیم.
آیا آقای احمدی نژاد اختراع انگلیس و توطئه ی آمریکا ست؟
چاه چمکران ها ارمغان استعمار است؟
حوزه های علمیه، مرکز تولید و نگاهداری مقدسات، افسانه ها و اسطوره ها، علما و فقها، مراجع تقلید و آیت الله ها و حجت الاسلام ها را استعمار غرب، خلق کرده است؟ خمس و ذکات، نماز و روزه و زیارت را چه؟
حجاب و جدایی جنسیت ها را چه؟
این بدان معنا ست که مهاجمان عرب، تنها خاک و سرزمین ما را پس از خونریزیها و تخریب و ویرانی ها، به اشغال خود در نیاورده اند، آنها خود آگاهی ما را به غارت برده اند. ما را از آغاز با خود بیگانه ساختند با فرهنگ و راه روش زندگی اجداد ی. اگر خدا و یا خدایانی داشتیم، اگر پیامبری داشتیم و کتابی، مغی داشتیم و مقدسی، رسمی و رسومی و تمدنی، همه را زیر برق شمشیر از ما ربودند. یعنی که ما را زور گیر کردند و مورد تجاوز قرار دادند و بر ویرانه ی آتشکده ها، مساجد

ساختند و پرستش الله را جانشین پرستش اهورامزدا، نمودند. و ما را سلطه پذیر و مطلق گرا و خرافات پرست پرورش دادند.این نگارنده هرگز به اندیشه ی بازگشت به گذشته خوشبین نبوده است و هرگز آنرا یک راهکار جدی بشمار نیاورده است. اما سخت به بازبینی آن معتقد هستم چون اگر آن نبینیم، آن گذشته ی تاریخی را، هرگز این را، وضع موجود را مشاهده نمیکنیم. باین معنا که ما در شرایط کنونی شاهد آنچه هستیم که در گذشته ما را تیره بخت و سیه روز گردانده است. یعنی که به اسارت و بندگی کشاندن یک جامعه دیر زمانی ست که در حال اجرا است. چنانکه گویی بار دیگر تازیان مهاجم، سر زمین ایران را به تسخیر خود در آورده اند و خود را بار دیگر در ستیز و خصومت با فرهنگی غنی و عمیق و برتر از فرهنگ خود، روی در روی می بینند، فرهنگی که از آن بوی آزادی و رهایی به مشام میرسد، فرهنگ سکولاریسم، فرهنگی که دوست دارند در نزد عامه ی مردم فرهنگ کفر و بی دینی و بی بند و باری و بی اخلاقی ، معرفی نمایند، فرهنگی که فساد و تباهی آور است. پس شریعت است راه نجات، راه و روش اسلامی، نظام عبودیت و بندگی. سخنانی که اخیرا وزیر علوم کشور ولایت، کامران دانشجو، در باره اخراج استادان دانشگاه ها و یا بازنشستگی آنان و جدایی جنسیت ها ایراد نموده است، نمونه ای است از برنامه طولانی مدت تازی پرستان ایرانی برای برانداختن هرگونه حرکت و جنبش ی بسوی آزادی و رهایی. بنا بر گزارشهای منتشر شده وزیر علوم با کمال سر افرازی اخراج اساتید با تجربه و علم و دانش را از دانشگاه و یا به اجبار باز نشسته ساختن آنان اقرار نموده و اظهار میدارد که:
اساتید دانشگاه باید انقلابی‌گری و آرمان‌خواهی را به نسل بعد منتقل کنند متون درسی هم باید با این مضمون مطابقت کند و میان دانشگاهیان باید مناسبات بر مبنای احکام شرع مقدس باشد.حرف از این نسل نیست. حرف از نسلهای آینده است. تنها استادانی میتوانند در دانشگاهها تدریس کنند که تسلیم و اطاعت را آموزش دهند و آداب و رسوم بندگی و عبودیت، جوهر "احکام شرع مقدس." در کجای این جهان میتوان وزیری چنین کوتاه اندیش یافت؟ سخنانی که از وزیر علوم، در همین راستا در روزنامه ها و رسانه های اینترنتی نقل شده است، نشان میدهد که ولایتمدارن آنانی هستند که تف ولایت را لیس میزنند و بر نشیمن گاه ش بوسه های فراوان. آنها اسارت و بندگی را نه برای این نسل بلکه نسل های آینده رقم میزند.وی همجنین اظهار داشته است که:دانشگاه‌های ما استاد سکولار نمی‌خواهد، این اساتید می‌توانند در جاهای دیگر مشغول شوند اما در دانشگاه نه.همچنانکه شیاطین از صلیب هراسناک میشود، ولایتمدارن تف لیس، از "سکولار " به وحشت گرفتار میشوند. اگر در یکهزار و چهار صد سال پیش از این مهاجمین تازی دست به متلاشی ساختن فرهنگ و تمدن باستان زده اند، هم اکنون مهاجمان از درون به پاک سازی اندیشه های آزادی و رهایی تحت مبارزه با سکولاریسم بر خاسته اند. برخاسته اند که نظام ولایت را تا قیامت تداوم بخشند. این یک یاد آوری بیش نیست که در این تاریکی و سیاهی چه جانورانی در راس قدرت لانه کرده اند و هم چون موریانه تمام زمینه های نا فرمانی، شورش و عصیان و پاره ساختن بندهای اسارت و بندگی را میجوند و ویران میکنند.
 "روزنامه آرمان از قول یک مقام وزارت علوم خبر داده که از سال جاری دانشجویان تازه وارد به دانشگاه پالایش روانی می‌شوند." فهمیدید این مقام چه گفته است؟
فهمیدید به چه جنایتی اعتراف کرده است؟
پالایش روانی؟
به چه حقی؟
به چه منظور؟

مگر منظوری دیگری هم جز پرورش و ترویج اخلاق سلطه پذیری، اخلاق عبودیت و بندگی، میتواند چیز دیگری باشد؟
همان اخلاقی که تازیان فاتح بر نیاکان ما بضرب شمشیر تحمیل کردند.

چه چیز دیگری میتوان برای آنچه این مقام رسمی، پالایش روانی نامیده است، متصور شد؟
این تنها یک یاد آوری ست که چگونه گذشته بار دیگر به زمان حال بازگشت میکند.ای مومنان از خشم و قهر الله هراس بدل بدارید که از شما به درونتان نزدیکتر است. او شما را بخوبی می شناسد اما شما هرکز او را نخواهید شناخت. دفتر اعمال شما نزد او ست که در قیامت گشوده شود.

دوشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۵

گراند هتل اولین هتل مدرن ایران

گراند هتل بدست یک مهاجر قفقازی به نام باقر خان به مساحت ۱۳۰۰ متر مربع در خیابان لاله زار جنوبی ساخته شد. الگوی پذیرایی در این هتل، از روش پذیرایی در هتلهای اروپایی الهام گرفته شده بود.
از کاروانسراهای بین راه که اولین مدل هتل در ایران بودند که بگذریم گراند هتل تقریبا اولین هتل مدرن ایران است که استانداردهای اروپایی در پذیرایی را رعایت می کرد.
این هتل با آن که امروز اثر چندانی از آن باقی نمانده است اما به همت علی حاتمی در ذهن بسیاری از ایرانیان حضوری خاطره انگیز دارد.علی حاتمی برای ساخت سریال هزار دستان با همکاری ولی الله خاکدان و جانی کورنتا مدل خیابان لاله زار را ساخت اما مدل گراند هتل آنقدر واقعی بود که به عنوان رستوران بعدها مورد استفاده قرار گرفت.

قدمت هتل و مسافرخانه در ایران به اواخر دوره قاجاریه باز میگردد. قبل از این هتل اتباع خارجی که به ایران سفر میکردند، جهت اقامت به سفارتخانههای کشور متبوع خود میرفتند یا به بعضی از خانه های شمال تهران که به پانسیون تبدیل شده بودند مراجعه میکردند.
هتل تا پایان دوره رضا شاه اعتبار خود را حفظ کرد، تا نیمه های دوره محمدرضاشاه به کار خود ادامه داد و بعد از آن از رونقش کاسته و تعطیل شد.
امروز این عمارت تاریخی در قبضه فروشندگان لوازم الکتریکی است که چند سالی است جانشین نام خیاطان و تریکوبافان در این ساختمان شده اند.

پنجشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۵

نجس ترین چیز دنیا

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری.