پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۹

نیرنگ اسکندر در جنگ با ایرانیان


به گزارش شاهنامه, اسکندر مقدونی پس از رسیدن سپاه ایران به نزدیک فرات برای رویارویی با شورش او, دست به نیرنگی شگفت آور می زند که تا آن روزگار در تاریخ دیده نشده بود . سکندر که بنا برگزارش تاریخ نگاران از هوش و خرد بالایی نیز برخوردار بوده است خود را به شکل پیکی در آورده و به بهانه ی آوردن پیامی خود را به قلب سپاه ایران می رساند .

که من چون فرستاده ای پیش اوی       شوم برگرایم کم و بیش اوی

اسکندر با ده تن از رومیان که زبان ایرانیان و دیگر زبان ها را می دانستند به سوی سپاه ایران حرکت کرد.

چو آمد به نزدیک دارا فراز       پیاده شد و برد پیشش نماز

اسکندر سپس به پرده سرای داریوش سوم (دارا) اندر می شود و وانمود می کند که فرستاده ای است از سوی سکندر و برای شاهنشاه پیامی آورده است . درون مایه ی پیام این است که :

اسکندر پس از آفرین و درود بر شاه جهان (دارا) او را به آرامش فرا می خواند و می گوید که من برای جنگ نیامده ام و آهنگ رزم ندارم و می خواهم تنها در کشورها و سرزمین های گوناگون گردش کنم ! اما اگر شاهنشاه اجازه ی اینکار را به من ندهد با او می جنگم .

دارا که از سخن گفتن آن فرستاده ( اسکندر) در شگفت مانده بود , به او شک می کند و می گوید :

بدو گفت نام و نژاد تو چیست       که بر فر و شاخت نشان کییست

از اندازه ی کهتران برتری       من ایدون گمانم که اسکندری

در این هنگام اسکندر آرام آرام در حال رسوا شدن بود که لب به سخن گشود و چنین گفت :

کجا خود پیام آرد از خویشتن؟       چنان شهریاری سر انجمن

اسکندر می گوید که هرگز هیچ شاهی خود پیامش را به سپاه دشمن نخواهد برد و من اسکندر نیستم و فرستاده ی او هستم !

سپس دارا فرمان می دهد سفره را پهن کنند و از میهمان پذیرایی کنند.اسکندر بر سر سفر نشسته و می خوردن آغاز کرد و پس از خوردن هر جام می , جام خالی را در کنار خود قرار می داد و چندین بار درخواست "می" کرد و پس از خوردن, جام را نزدیک خود نگاه داشت.ساقی که از کار او شگفت زده شده بود به نزدیک دارا می آید و داستان را برایش بازگو می کند.دارا فرمان میدهد تا ساقی از سکندر بپرسد که چرا جام های طلا را در کنار خود قرار می دهد و پس از خوردن آنها را به ساقی تحویل نمی دهد. سکندر که از دروغ گفتن و فریب کاری بیمی نداشت اینگونه پاسخ میدهد :

در آیین ما رومیان به فرستاده ها و پیک ها جام های طلا هدیه می دهند , حال اگر آیین ایرانیان گونه ای دیگر است می توانید جام ها را بردارید و به گنج شاه ببرید.دارا از گفتار او بخندید و فرمان داد تا یک جام پر از گوهر شاهوار به او بدهند و یاقوتی بر سرش برنهند.

در همین هنگام ناگهان باژخواهان روم به آنجا در آمدند و روی سکندر بدیدند و او را شناختند ! هم اندر زمان نزدیک شاه شدند و گفتند که این فرستاده خود اسکندر است . هنگامی که ما برای باژخواهی از سوی شما به روم رفته بودیم همین مرد ما را خوار کرد و به شاه جهان ناسرا گفت و از باژدادن پرهیز کرد . ما با سختی بسیار شبانه از چنگال او گریختیم.

دارا پس از شنیدن سخنان باژخواه سخت به اسکندر نگاه می کرد . اما دو دل بود و نمی خواست در حالی که هنوز از اسکندر بودن او مطمئن نبود به وی آسیبی برساند . شاید هم بخاطر اینکه او میهمان دارا بود و بر سر سفره ی او نشسته بود با او کاری نکرد.

سرانجام شب فرا رسید و پس از گفت و شنودهای بسیار دارا بر آن شد که او را دستگیر کند و چند تن را به خیمه ی او گسیل داشت اما اسکندر و همراهانش گریخته بودند !

دارا که از گریختن او به خشم آمده بود سوارانی را بدنبالش فرستاد . اما چون شب تیره همه جا را پوشانده بود راه را نیافتند و او را گم کردند.و بی آنکه چیزی دستگیرشان شود باز گشتند.

اسکندر شادمان به پرده سرای خود رسید و با خوشحالی بسیار به سپاهیان خود چنین گفت :

به گردان چنین گفت که آباد      بید بدین فرخی فال ما شاد بید

که این جام پیروزی جان ماست       سر اختران زیر فرمان ماست

هم از لشکرش بر گرفتم شمار       فراوان کم است از شنیده سوار

اسکندر جامی که از دارا هدیه گرفته بود را به سپاهیان خود نشان داد و به آنان گفت که اگر با ایرانیان جنگ کنیم و پیروز شویم , غنیمت و طلاهای بسیاری بدست خواهیم آورد . بدین ترتیب و با امید بدست آوردن غنائم, جنگ را آغاز کرد.

همه جنگ را تیغها برکشید ...

بدینگونه اسکندر که از شمار سپاهیان ایران و آیین جنگی آنان آگاه شده بود , بر کوس جنگ دمید و فرمان آغاز جنگ را صادر کرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر