ای ایرانی، آیا وقت آن نرسیده است که با ایجاد حکومت قانون و جایگزین کردن قوانین انسانی به جای قوانین وحشیانه و شیطانی اسلامی، این لکه ی ملوث ننگ آور را از صفحه ی تاریخ خود بشوییم. در این کتاب تناقضات قرآن و قوانین وحشیانه و قرون وسطایی اسلام بررسی می شود و داوری و نتیجه گیری به عهده خواننده واگذار می شود.
شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۷
جمعه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۹۷
من هویدا هستم؛ بیایید مرا ببرید!
مجله مهر : تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ سران حکومت پهلوی یکی یکی دستگیر شده یا از کشور فرار کرده بودند. هویدا اما تا روز پیروزی انقلاب در باغ شیان بود. روزی که در نهایت تسلیم شد و از نیروهای انقلابی خواست تا بیایند و او را دستگیر کنند.
در روزهای پرتلاطم اعتراضات مردمی ازهاری هویدا را بازداشت کرد و به باغ ساواک در شیان فرستاد. بازداشتی که بیشتر برای آرام کردن مردم صورت گرفته بود اما تا روز پیروزی انقلاب به طول انجامید. در ۲۲ بهمن ۵۷ با اعلام بیطرفی ارتش نگهبانان هویدا فرار کردند و اتومبیل و اسلحه ای در اختیارش گذاشتند. هویدا برای ارزیابی وضعیت با فرشته رضوی، پزشک مخصوصش تماس گرفت و او هم توصیه کرد فرار کند اما هویدا شرایط را برای فرار مهیا نمی دید و تصمیم گرفت خود را تسلیم کند.
محسن رفیق دوست، در کتاب خاطراتش (برای تاریخ می گویم) ماجرای ۲۲ بهمن و دستگیری هویدا را این طور روایت می کند:
به اندازه کافی اسلحه داشتیم. بسیاری از سربازانی که از پادگان ها فرار می کردند اسلحه هایشان را می آوردند که خودش چندین هزار تفنگ می شد. حتی یک تیربار ژ-۳ آورده بودند که آن را در پشت بام مدرسه علوی مستقر کرده بودیم و بچه هایی که تیراندازی با آن را بلد بودند به نوبت پشت آن می نشستند. تعداد زیادی هم سه راهی درست کرده بودند که با اجازه صاحبخانه ها در پشت بام خانه های بلند خیابان ایران قرار داده بودیم تا اگر تانک ها حمله کردند سه راهی را بر سرشان بریزند. هر سربازی که فرار می کرد می آمد آنجا. به مردم اعلام کرده بودیم هرکس کت و شلوار اضافی دارد بیاورد مدرسه. کت و شلوار را تن سرباز فراری ها می کردیم و می رفتند. باز برای اینکهدژبان ها آنها را شناسایی نکنند اعلام شد همه جوان ها سرها را ماشین کنند.
گوینده رادیو اعلام کرد حکومت نظامی از امروز رأس ساعت ۴:۳۰ است. من حدس زدم که امام حکومت نظامی را قبول نمی کند. به بچه ها گفتم بروید به همه مینی بوس های مدرسه علوی و رفاه بلندگو ببندید. گفتند برای چه؟ گفتم: «مطمئن باشید امام حکومت نظامی را قبول نمی کنند. بروید آماده باشید که هر وقت گفتند معطل نشویم.»
از صبح کم کم همه سران پهلوی دستگیر شدند. ما بلافاصله چند اتاق را در طبقه سوم مدرسه رفاه به زندان تبدیل کردیم. جای دیگری نداشتیم. چهار - پنج خط تلفن داشتیم. پای هر تلفن یک نفر نشسته بودند و حجت الاسلام غلامحسین حقانی و یک روحانی دیگر به نام مهدوی یک روز در میان مسئول تلفن خانه بودند. آن روز نوبت آقای حقانی بود. در گیرودار دستگیری ها مرا صدا زد و گفت: «کسی زنگ زده از باغ شیان و می خواهد راجع به هویدا صحبت کند.» گوشی را گرفتم. آقای به نام عباس رضاییان کارمند سازمان آب بود و خانه اش در همسایگی باغ شیان، گفت: «من از باغ شیان زنگ می زنم. آقای هویدا می خواهد صحبت کند.» بعد هویدا گوشی را گرفت و گفت: «من امیرعباس هویدا هستم. بیایید مرا ببرید.»
در روزهای پرتلاطم اعتراضات مردمی ازهاری هویدا را بازداشت کرد و به باغ ساواک در شیان فرستاد. بازداشتی که بیشتر برای آرام کردن مردم صورت گرفته بود اما تا روز پیروزی انقلاب به طول انجامید. در ۲۲ بهمن ۵۷ با اعلام بیطرفی ارتش نگهبانان هویدا فرار کردند و اتومبیل و اسلحه ای در اختیارش گذاشتند. هویدا برای ارزیابی وضعیت با فرشته رضوی، پزشک مخصوصش تماس گرفت و او هم توصیه کرد فرار کند اما هویدا شرایط را برای فرار مهیا نمی دید و تصمیم گرفت خود را تسلیم کند.
محسن رفیق دوست، در کتاب خاطراتش (برای تاریخ می گویم) ماجرای ۲۲ بهمن و دستگیری هویدا را این طور روایت می کند:
به اندازه کافی اسلحه داشتیم. بسیاری از سربازانی که از پادگان ها فرار می کردند اسلحه هایشان را می آوردند که خودش چندین هزار تفنگ می شد. حتی یک تیربار ژ-۳ آورده بودند که آن را در پشت بام مدرسه علوی مستقر کرده بودیم و بچه هایی که تیراندازی با آن را بلد بودند به نوبت پشت آن می نشستند. تعداد زیادی هم سه راهی درست کرده بودند که با اجازه صاحبخانه ها در پشت بام خانه های بلند خیابان ایران قرار داده بودیم تا اگر تانک ها حمله کردند سه راهی را بر سرشان بریزند. هر سربازی که فرار می کرد می آمد آنجا. به مردم اعلام کرده بودیم هرکس کت و شلوار اضافی دارد بیاورد مدرسه. کت و شلوار را تن سرباز فراری ها می کردیم و می رفتند. باز برای اینکهدژبان ها آنها را شناسایی نکنند اعلام شد همه جوان ها سرها را ماشین کنند.
گوینده رادیو اعلام کرد حکومت نظامی از امروز رأس ساعت ۴:۳۰ است. من حدس زدم که امام حکومت نظامی را قبول نمی کند. به بچه ها گفتم بروید به همه مینی بوس های مدرسه علوی و رفاه بلندگو ببندید. گفتند برای چه؟ گفتم: «مطمئن باشید امام حکومت نظامی را قبول نمی کنند. بروید آماده باشید که هر وقت گفتند معطل نشویم.»
از صبح کم کم همه سران پهلوی دستگیر شدند. ما بلافاصله چند اتاق را در طبقه سوم مدرسه رفاه به زندان تبدیل کردیم. جای دیگری نداشتیم. چهار - پنج خط تلفن داشتیم. پای هر تلفن یک نفر نشسته بودند و حجت الاسلام غلامحسین حقانی و یک روحانی دیگر به نام مهدوی یک روز در میان مسئول تلفن خانه بودند. آن روز نوبت آقای حقانی بود. در گیرودار دستگیری ها مرا صدا زد و گفت: «کسی زنگ زده از باغ شیان و می خواهد راجع به هویدا صحبت کند.» گوشی را گرفتم. آقای به نام عباس رضاییان کارمند سازمان آب بود و خانه اش در همسایگی باغ شیان، گفت: «من از باغ شیان زنگ می زنم. آقای هویدا می خواهد صحبت کند.» بعد هویدا گوشی را گرفت و گفت: «من امیرعباس هویدا هستم. بیایید مرا ببرید.»
یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۷
جنگ زاب نبرد ابومسلم خراسانی و شکست امویان
در جنگ دو روزه - ۲۶ و ۲۷ ژانويه - سال ۷۵۰ ميلادی که ميان نيروهای ابومسلم خراسانی و لشکريان مروان آخرين حکمران امويان شرق در کنار رودخانه «زاب» روی داد، مروان شکست خورد و به مصر گريخت و در آنجا کشته شد. ابومسلم که بر ضد حکومت امويان به پا خاسته بود سال پيش از اين )۷۴۹ ميلادی- ۱۲۸ هجری خورشيدی( ارتش امويان را شکست داده بود و پس از اين پيروزی، مروان را از خلافت خلع و آن را به ابوالعباس سفاح منتقل کرده بود. بسياری از مورخان، اين سال را آغاز خلافت عباسيان و گسترش نفوذ ايرانيان در امور حکومت نوشته اند. طولی نکشيد که مرکز خلافت هم از شهر دمشق به شهر تازه ساز بغداد در ۳۶ کيلومتری شمال مدائن )تيسفون( پايتخت پيشين ايران منتقل شد. نام «بغداد» که در زمان ساسانيان يک روستا و درختستان بود تغيير داده نشده است که «بغ» در فارسی ميانه به معنای «خدا» و «داد» از مصدر دادن است که جمع دو کلمه معنای «هديه خدا» را می رساند.
دوشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۷
جمعه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۷
ثروتمند کیست
وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند . شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هایی کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام کرد .
پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های سیرک بودند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید . ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد...
بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم و آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم .
ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام کرد .
پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های سیرک بودند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید . ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد...
بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم و آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم .
ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم.
یکشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۷
فمینیسم چیست ؟
واژه ی فمينيسم را نخستين بار چارلز فوريه سوسياليست قرن نوزدهم برای دفاع از حقوق زنان به کار برد. در ابتدای قرن بيستم ميلادی و در جريان موج اول فمينيسم و تلاش برای کسب حق رأی، عده ی زيادی از زنان خود را فمينيست ناميدند. واژه ای با که با آغاز دهه های شصت و هفتاد ميلادی و اوج گرفتن موج دوم جای خودش را در ادبيات، سياست، هنر، تاريخ، اقتصاد، حقوق، انسان شناسی و جامعه شناسی نيز باز کرد. فمينسم در پی نقد همه ی انديشه ها بود.
در پاسخ به سؤالی در باره ی چيستی فمينيسم، پاسخی جامع و مانع نمی توان داد. گروهی آن را جنبشی سازمان يافته برای به دست آوردن حقوق زنان قلمداد می کنند، گروهی آن را چشم اندازی در پی رفع کردن فرودستی، ستم، نابرابری ها و بی عدالتی ها عليه زنان می دانند و گروهی نيز آن را يک ايدئولوژی می پندارند که هدفش نه فقط برابری زنان و مردان که دگرگون سازی تمام ساختارهای اجتماعی است. با وجود تعريف های گوناگون، فمينيست ها همگی معتقدند که به زنان به خاطر جنس شان (جنسيت شان) ظلم شده است.
تعريف هايی که فمينيست ها از فمينيسم کرده اند تحت تأثير تربيت، ايدئولوژی يا طبقه ی آن ها شکل گرفته است. فمينيست های ليبرال بر لزوم برابری در عرصه ی عمومی تأکيد می کنند، فمينيست های مارکسيست نظام سرمايه داری را عامل اصلی تبعيض جنسيتی بر می شمارند، فمينيست های راديکال مردسالاری در حوزه ی عمومی و خصوصی را زير سؤال می برند و از نظريات روان کاوانه برای تفسير نابرابری سود می برند و فمينيست های سوسياليست مردسالاری و سرمايه داری را با هم نقد می کنند و راهکار ارائه می دهند.
فمينيسم سياه، اکوفمينيسم، فمينيسم پسااستعماری و پسافمينيسم نيز نمونه هايی از ديگر انواع فمينيسم است که در موج سوم فمينيسم پا به عرصه ی وجود گذاشته اند. در ادامه، گرايش های مختلف فمينيستی به اختصار معرفی می شوند:
فمينيسم ليبرال
فمنيسم ليبرال يکی از شناخته شده ترين گرايش های انديشه فمنيستی است، چهره معتدل يا رسمی فمنيسم را نشان می دهد و به تبيين جايگاه زنان بر اساس ۱) حقوق برابر، و ۲) موانع مصنوعی در برابر مشارکت زنان در عرصه عمومی که فراسوی خانواده و خانه داری واقع شده می پردازد. بيشتر نوشته های مردم پسند در مورد مشاغل زنان، برابری زن و مرد در مقام والدين، و نياز به آموزش فارغ از جنسيت برای کودکان بر پايه همين نظريه هستند.
فمنيستهای ليبرال، در تبيين نابرابری جنسی به مواردی همچون تقسيم کار جنسی، جدايی عرصه عمومی و خصوصی (که مردان بيشتر در عرصه نخستين و زنان عرصه دوم جای دارند)، و فرايند اجتماعی کردن کودکان بگونه ای که بتوانند در بزرگسالی نقشی متناسب با جنسيت شان ايفا کنند، اکتفا می کنند.
به نظر فمينستهای ليبرال، نظام ليبراليستی با برخورداری از نهادها و حقوق معين قانونی اش بيش از هر جامعه ديگری اجازه آزادی و برابری فردی می دهد؛ اما حتی اينجا هم فرصتهای برابر، با نژادپرستی و تبعيض جنسی مخدوش می گردد. تبعيض جنسی مثل نژادپرستی انسانها را در قالب شخصيتی انعطاف ناپذير محبوس و اجتماع را از شکوفايی استعداد اعضای آن محروم می کند، از آنجا که زنان را دست کم می گيرد از شکوفايی گرامی ترين ارزشهای فرهنگی جلوگيری می کند.
ليبرالها معتقدند به بيشتر انسانها می توان آموزش داد تا منطقی بودن انتقاد فمنيسمی از روابط تبعيض آميز اجتماعی را درک کنند. برنامه های فمنيسم ليبرال برای از ميان برداشتن نابرابری جنسی عبارتند از ۱) بسيج امکانات سياسی و قانونی که در حال حاضر برای تغيير وضع در دسترس اند؛ ۲) تامين فرصت های برابر اقتصادی؛ و ۳) اصلاح نهادهای خانواده، مدرسه، و رسانه های همگانی. در مجموع، تمرکز فمنيسم ليبرال بر اصلاح جامعه است، نه تغيير انقلابی آن.
فمينيسم مارکسيستی
مبانی و چارچوب نظری فمينيسم مارکسيستی برآمده از آراء مارکس و انگلس است. کتاب «منشاء خانواده، مالکيت خصوصی و دولت» انگلس، منبعِ کلاسيکِ فمينيست های مارکسيست است. بسياری از داده های انسان شناسانه اين رويکرد بر اساس نظريات مورگان طرح ريزی شده است. افرادی همچون اگوست ببل، کلارا زتکين، الکساندرا کولنتای، ايولين ريد، و ليز واگل، صاحب نظران اصلی فمينيسم مارکسيستی به شمار می آيند.
اين گرايش از انديشه فمينيستی بر اساس الگوی تحليلی انديشه مارکسيستی به تبيين چرايی موقعيت تحت ستم زنان می پردازد و پس از آن توضيح می دهد که برای تغيير اين وضعيت چگونه بايد مبارزه کرد. معتقدين به فمينيسم مارکسيستی بر اين نظرند که اساس ستمی که بر زنان روا می رود ناشی از مالکيت خصوصی، تقسيم کار جنسيتی و در آخر نظام خانواده مردسالار است. از ديگر سو، نظام سرمايه داری را عامل اصلي بازتوليد اين نابرابری می دانند. به بيان ديگر، دشمن اصلی فمينيست های مارکسيست، نظام طبقاتی (اقتصادی) است که زنان را در موقعيت فرودست جای داده است. استراتژی پيشنهادی فمينيست های مارکسيست برای تغيير وضعيت موجود و رفع نابرابری های جنسيتی، تلاش برای تحقق انقلاب سوسياليستی و تاسيس جامعه کمونيستی است که تحت لوای آن موقعيت زنان با مردان برابر خواهد شد.
بدين ترتيب، جنبش فمينيستی بايد بر زنان کارگر متمرکز باشد و مبارزه اصلی خود را مبارزه طبقاتی بداند. حوزه عمل فمنيست های مارکسيست، عرصه عمومی است، و بيشتر بر طبقات فرودست جامعه تمرکز دارد. فمنيست های مارکسيست تلاش دارند تا زنانِ کارگر را به جمع نيروهای خواهان انقلاب سوسياليستی ملحق کنند.
فمينيسم راديکال
يکی از اصلی ترين تفاوت های فمينيسم راديکال با گرايش های فمينيستی متقدم بر آن، نشات نگرفتنش از دستگاه های ديگر انديشه است، دستگاه هايی که فمينيست های راديکال «مردانه» تلقی می کنند. فمينيسم راديکال به زنانگی ارزش مثبتي بخشيده و زنان را به مثابه طبقه ای فرودست در برابر مردان قلمداد مي کند. شايد بتوان گفت عمده ترين مفهوم در اين جريان فمينيستی «ستم جنسی» به عنوان کهن ترين و شديدترين شکل نابرابری است، ستمی که زنان به واسطه زن بودن خود متحمل آن می شوند. البته فمينيست های راديکال تنها به نقد ستمی که بر زنان روا داشته می شود اکتفا نمی کند بلکه پيشتر رفته و تمامی اشکال سلطه و سرکوب را ناشی از تفوق مردانه اعلام می دارد.
فمينيسم راديکال به رغم شباهت روش شناختی با جريان های سوسياليستی – مارکسيستی، از منتقدان جدی آنان به شمار می رود. آنان به جای مساله «کار و توليد»، بر احساسات جنسی و جامعه پذيری زنان تاکيد می کنند و اعلام می دارند که هر زنی، فارغ از طبقه، نژاد، گروه سنی و… منافع مشترکی با ديگر زنان دارد. توالي منطقي چنين تفکری، تلقي مردان به عنوان يک گروه دشمن و جدايی طلبی جنسيتی است؛ امری که خود به نقد «ناهمجنس گرايی» نيز منتهی می شود.
راديکال ها اگرچه سلطه طلبی مردانه را نه امری ذاتی، بلکه ساختاری اجتماعی تلقی می کنند، اما از آن جا که ستم جنسی را عميقاً تثبيت شده می دانند از مدلی انقلابی برای تغيير اجتماعی دفاع می کنند.
فمينيسم روانکاوانه
اصطلاح «روان کاوی» برگرفته از نظريهای است که فرويد در سه مقاله درباره ی نظريه ی جنسی از آن استفاده کرد و رشد زنانگی را بر اساس «رشک ورزی به آلت نرينه» در دختر، و رشد مردانگی را بر حسب «عقده ی اديپ» به مثابه ی نفی مادر دانست. با نقدهايی که فمينيستها، به خصوص موج دوميها، به فرويد وارد آوردند و نظريات روان کاوانهی او را داراي سوگيری جنسيتی دانستند، نظريههای روان کاوانهی جديدی شکل گرفتند که به نظريه های جنسيت معروف شدند.
فمينيست ها از نظريات روان کاوانه ی فرويد برای توضيح اين مسأله استفاده کردند که چهطور آموزشهای دوران کودکی بر ناخودآگاه انسان اثر گذاشته و در دوران بزرگسالی سرباز می کند. نانسی چودوروف، کارول گيليکان، کيت ميلت و ژوليت ميچل را می توان جزء فمينيست های روانکاو به حساب آورد. به طور مثال چودوروف به نقش مادر در به آغوش کشيدن فرزند و هويت يابی جنسی فرزند از طريق مادر اشاره می کند و توضيح می دهد که چرا پسران زودتر مستقل شده و دختران علاقهمند به برقراری ارتباطهای عاطفی هستند.
ژاک لاکان، يکی ديگر از مفسران روش فرويد و از تأثيرگذاران بر فمينيسم روانکاوانه است که عدم برخورداری از آلت تناسلی را نمادی فرهنگی می داند و از تعبيرات زيست شناختی فرويد فاصله می گيرد. او در عين حال بر رابطه ی هويت يابی جنسی و يادگيری زبان تأکيد می کند. ايريگاری، يکی از شاگردان و منتقدان لاکان است و در کنار هلن سيکسو از بانيان مکتب “نوشتار زنانه” شمرده می شود. مکتبی که می خواهد از موضع بدن زنان بنويسد و زنانه نوشتن را ترويج دهد.
فمينيسم سوسياليستی
در نتيجه مجادلات ميان فمينيست های راديکال و فمينيست های مارکسيست، بر سر علتِ فرودستی زنان و چگونگی تغيير وضعيت در دهه ۱۹۷۰ رايج بود؛ نظريه های جديدی شکل گرفتند که به فمينيسم سوسياليستی شهرت يافتند. ژوليت ميشل، هايدی هارتمن، و آليسون جگر از جمله صاحب نظران اصلی اين گرايش نظری هستند. مقاله «ازدواج ناموفق فمينيسم و مارکسيسم»، اثر هايدی هارتمن، از جمله آثار کلاسيک اين جريان فکری است.
مسئله اصلی فمينيست های سوسياليست توضيح چگونگی ترکيب نظام سرمايه داری و نظام مردسالاری است. به بيان ديگر، آنها معتقدند که برای تحليل وضعيت فرودستی زنان و همچنين طراحی استراتژی مبارزاتی برای تغيير وضعيت نبايد صرفاً نگاهی تک بعدی داشت (صرفاً طبقاتي مانند مارکسيست ها و يا صرفاً روانکاوانه مانند برخی راديکال ها)؛ بلکه بايد مجموعه ای از شرايط و علل را در ايجاد موقعيت فرودست زنان بررسی نمود.
از اين رو، فمينيست های سوسياليست، معتقدند که برای تغيير وضعيت موجود در جهت رسيدن به جامعه برابر بايد مبارزه ای «همزمان» با نظام مردسالاری و سرمايه داری صورت پذيرد. بدين ترتيب، فضای عمل و حوزه مبارزه از نظر فمنيست های سوسياليست محدود به کارخانه ها نيست، بلکه مجموعه حوزه های عمومی و خصوصی که زنان در آنها مورد تبعيض قرار دارند، مکانی برای مبارزه است. در واقع، شيوه عمل فمينيست های سوسياليست، شيوه چند جانبه است.
فمينيسم سياه
جرقه زير سوال بردن جامعيت مفهوم زن در فمينيسم از مبارزات زنان سياه پوست (در جهت رفع ستم از خود) زده شد. جريان فمينيسم سياه در موازات مبارزات دهه های ۵۰ و ۶۰ سياه پوستان آمريکا و در کنار موج دوم مبارزات ضد آپارتيد تئوريزه شد که از بزرگان اين گرايش فمينيسم می توان به بل هوکس اشاره کرد. در واقع فمينيستهای سياه اين مساله که همه زنها صرف زن بودن در يک جبهه اند را زير سوال برد. نتايج مصيبت بار مبارزات فمينيست های پيشين (که بيشترشان سفيد و بورژوا بودند) و تناقضات موجود، در واقع برهان هايی قوی برای لزوم بازنگری بودند. به عنوان مثال، خانواده که يکی از نهادهای مورد انتقاد فمينيسم (الالخصوص راديکال) بود، اتفاقاً برای زنان سياه نهادی بود که از آنها در مقابل اشکال ديگر سرکوب (نژادی) محافظت می کرد، و سعی فمينيستهای غالب آن زمان برای تضعيف آن می توانست معادل تشديد سرکوب زنان سياه باشد. در واقع فمينيست های سياه معتقد بودند اين نظر بايد در فمينيسم تئوريزه شود که سرکوب ماهيتی چند وجهی دارد و بايد که کليت آنرا در مورد زنان مورد انتقاد قرار داد. ايده اين حرکت فمينيستهای سياه از نظرات فمينيستهای سوسياليست می آمد که به ماهيت دوگانه سرکوب طبقاتی – جنسی معتقد بودند و فمينيستهای سياه با تاکيدی زياد نژاد را هم به عنوان يکی از عظيم ترين نمادهای سرکوب وارد اين چند وجهی می کردند.
فمينيسم پساساختارگرا
تحت تاثير تئوری های پساساختارگرايانه و پسامدرن که توسط فيسوفانی چون فوکو (به عنوان فيلسوفی پساساختارگرا) و دريدا و ليوتار (به عنوان تئوريسين های پسامدرنيسم) نقش بارزی در گفتمان غالب دهه ۸۰ داشتند، باعث بوجود آمدن ترکيبی شد بنام فمينيسم پسامدرن يا پساساختار گرا. در واقع، فمينيسم پساساختارگرا از طريق فوکو به تئوريهای روانشناسی (فرويد، لاکان، باتای) وصل می شد. فمينيستهای سياه پيش از آن جرقه اين مساله را زده بودند که در کليت مفهوم «زن» می توان تشکيک کرد. هرچند جواب آنها به مساله اضافه کردن جنبه ای بنام نژاد بر چند وجهی سرکوب بود اما به اين مساله می توان اينگونه هم پاسخ داد که اصولا مفهوم زن کليت ندارد و فمنيست ها با پذيرفتن اين کليت مرتکب اشتباه مفهومی مهلکی شده اند. اين ديدگاه کاملاً با نگاه پسامدرن به مفاهيم سازگار است؛ در نتيجه بوجود آمدن اين ترکيب (فمينيسم با پسامردنيسم) اجتناب ناپذير می نمود. حتی شايد بشود اينگونه هم به مساله نگاه کرد که يک پسامدرن صرف پسامدرن بودن، هر نوع مفهومی که بر گرفته از ذهنيت کليت ساز (يکی از مفاهيم پايه ای مدرنيته) است را رد می کند. پس نمی تواند پذيرای مفاهيم زن و مرد، و تفکيک دو جنس باشد و صرفِ پسامدرن بودن بالاجبار به نوعی فمينيست هم هست. اين نکته هم حائز اهميت است که با وجود تفکيکهايی که بسياری بين پسامدرنيته و پساساختارگرايی قائلند، به دليل همپوشانی زياد و تمرکز مطلب حاضر روی فمينيسم، در مطلب حاضر اين دو را معادل و در يک مفهوم کلی فمينيسم پساساختارگرا – پسامدرن مورد بررسی قرار داديم.
فمينيسم پسااستعماری
فينيسم پسااستعماری (Postcolonial) از آبشخور فکری فمينسم پسامدرن – پساساختارگرا و بستر مبارزات ضد استعماری ملت های شرقی جوانه زد. اين گرايش فمينيستی شباهت زيادی به فمينسم سياه دارد با اين تفاوت که جامعه به حاشيه رانده شده ای که در تعريف «زن» آنرا ناديده می گيرند، بجای اينکه درون جامعه اصلی باشد در سرزمين ديگری است. از يک طرف آليس واکر از نظريه پردازانی است که حيطه کارهايش کلاً شامل جوامع در حاشيه، چه سياه چه مستعمرات می شود (می توان از او به عنوان حلقه ارتباطی فمينسم سياه و پسااستعماری نام برد)؛ از طرف ديگر متفکرانی چون فرانس فانون و ادوارد سعيد در جوامع آزاد شده از استعمار مستقيم در حال نقد قوم مداری غربی بودند. در نهايت افرادی چون گاتاری، اسپيواک و رِی چاو در اين فضا به توليد انديشه فمينيسم پسااستعماری پرداختند که در واقع وارد کردن مساله زنان در نقد قوم مداری غربی بود. مشابه شرايط سياهان، ناديده گرفتن شرايط خاص آن جوامع در تعريف فمينيسم عوارض جانبی حضور فمينيسم در آن جوامع را موجب شده است. برای مثال می توان به مساله حجاب اشاره کرد. فمينيستهای غربی از ابتدا اين مفهوم را به سرکوب زنان پيوند زدند و سعی کردند کشف حجاب را در بسته مدرنيته اعمال شده از طرف استعمارگران که با عنوان متمدن سازی سعی در تزريق آن به جوامع استعمار شده داشت، جای دهند. اين اشتباه باعث شد جنبشهای ضد استعماری و ملی اين سرزمينها با حجاب زنان پيوند خورد. در واقع عکس العمل اين جوامع در مقابل اعمال فرهنگ بيگانه (به نام مدرنيزاسيون) متاسفانه با تاکيد روی مفهوم حجاب – که نوعی سرکوب زنان است – همراه شد. سرکوبی که يکی از دلايل اصلی آن اشتباه فمينيست های سفيد غربی در پيوند ناميمون مساله حجاب با پروژه متمدن سازی است.
پسافمينيسم
بد نيست اشاره ای هم به پسافمينيستها داشته باشيم. پسا فمينيست ها مشابه فمينست های پست مدرن دست روی مفهوم کلی زن می گذارند با اين تفاوت که بحث آنها تنها نقد نيست بلکه اين تاکيد روی کليت مفهوم زن را نه تنها اشتباه (چونان فمينيست هاي پسامدرن) بلکه «مضر» می دانند و بر اين عقيده اند که با تعريف فمينيسم، خود پايه اول ستم بر بخشی از جامعه که مدعي دفاع از آنها هستيم را گذاشته ايم: يعنی تفکيک مفهومی زن و مرد. بر اساس اين استدلال پسافمينيست ها خود را صراحتاً مخالف فيمينسم معرفی می کنند.
در پايان، جا دارد اشاره ای هم به نظريه کوئير داشته باشيم که مدعی طيفی بودن جنسيت است. اين نظريه روی ترنس ها و وجود انواع مختلف بدن و روحيات (مثلاً تن زنانه روحيات مردانه، تن مردانه روحيات زنانه، تن ترنس روحيات مردانه، تن ترنس روحيات زنانه و…) تاکيد دارد و هم می شود گفت الهام گرفته از ترکيب فمينيسم روانشناسانه و گفتمان پسامدرن بوده و شاهدی است بر ايده فمينيستهای پسامدرن و پسافمينيست ها. البته يک استفاده ديگر از ترکيب پسافمينيسم مي شود. در اين کاربرد پسافمينيسم معادل جامعه ای در نظر گرفته می شود که به برابری جنسيتی رسيده و عده ای مدعی اين اند که حداقل در جامعه آنها چنين است.
********
فمینیسم باور داشتن به حقوق زنان و برابری سیاسی، اجتماعی، و اقتصادی زن و مرد است. فمینیسم مباحثهای است که از جنبشها، نظریهها و فلسفههای گوناگون تشکیل شده است که در ارتباط با تبعیض جنسیتی هستند و از برابری برای زنان دفاع کرده و برای حقوق زنان و مسایل زنان مبارزه میکند.
واژهٔ فمينيسم را نخستين بار شارل فوريه، سوسياليست قرن نوزدهمی برای دفاع از جنبش حقوق زنان به کار برد.
فمینیسم مجموعهٔ گستردهای از نظریات اجتماعی، جنبشهای سیاسی، و بینشهای فلسفی است که عمدتاً به وسیلهٔ زنان برانگیخته شدهاند یا از آنان الهام گرفتهاند، مخصوصا در زمینه شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی آنها. به عنوان یک جنبش اجتماعی، فمینیسم بیشترین تمرکز خود را معطوف به تحدید نابرابریهای جنسیتی و پیشبرد حقوق، علایق و مسایل زنان کردهاست. فمینیسم عمدتاً از ابتدای قرن ۱۹ پدید آمد. زمانی که مردم به طور وسیع این امر را پذیرفتند که زنان در جوامع مرد محور، سرکوب میشوند.
در طی یک قرن و نیم، جنبش رو به رشد زنان هدف خود را تغییر ساختارهای اقتصادی-اجتماعی و سیاسی مبتنی بر تبعیض جنسیتی علیه زنان قرار داده است.
فمینیستهای اوّلیه را به اصطلاح «موج اوّل» مینامند. نهضتهای حقطلبانه زنان تا سال ۱۹۶۰ جزء موج اوّل هستند. اوّلین آثار زنان در این موج از نقش محدود زنان انتقاد میکنند، بدون اینکه لزوماً به وضعیت نامساعد آنان اشاره کرده و یا مردان را از این بابت سرزنش کنند. موج اوّل فمینیستی با روشنگریهای مری ولستون کرافت و بیانیه ۳۰۰ صفحهایاش در سال ۱۷۹۲ در انگلستان آغاز شد.
این جنبش در طول سالهای بعد، با ظهور موج دوم فمینیسم و موج سوم فمینیسم کاملتر شد. فمینیسم سعی میکند تا ضمن درک دلایل نابرابریهای موجود، تمرکز خود را به سیاستهای جنسیتی، معادلات قدرت و جنسیت معطوف نماید.
موضوعهای کلّی مورد توجه فمینیسم تبعیض، رفتار قالبی، شیءانگاری، بیداد و مردسالاری/پدرسالاری هستند. فعّالان فمینیست به مواردی مانند حقوق تولیدمثلی، خشونت خانگی، برابری دستمزد، آزار جنسی، و تبعیض جنسیتی میپردازند.
جوهرهٔ فمینیسم آن است که حقوق، مزیتها، مقام، و وظایف نبایستی از روی جنسیت مشخص شوند. به رغم اینکه بسیاری از رهبران فمینیسم زنان بودهاند ولی این بدان معنا نیست که تمام فمینیستها زن بودهاند/هستند.
تمام فمینیستها به اصل موضوع تلاش برای احقاق حقوق زنان معتقد هستند، ولی در مورد علل این ستمدیدگی و روشهای مبارزه با آن اختلاف وجود دارد و همین مسأله موجب همراهی فمینیسم با پسوندهای متفاوت شده است.
فمینیسم (به عنوان جنبش اصالت زنان) بخشی از پدیده یا جنبش توجه به دیگری یا اصالت دیگری است، جنبشی
که در قلمرو نژاد، قومیت و جنسیت پدیدار شد. فمینیسم در عین حال توجّهبرانگیزترین بخش این جنبش نیز هست که روایتهای مختلفی چه در جهت موافق و چه در جهت مخالف دارد.
خاستگاهها
در طول تاریخ حامیان برابری جنسیتها و حقوق زنان را میتوان یافت. برای مثال، ملکه تئودورا از روم شرقی یکی از طرفداران وضع قوانینی بود که موجب حمایتهای بیشتر از زنان و آزادیهای بیشتر در امور زنان میگشت، و کریستین د پیزان، اولین نویسنده حرفهای زن، بسیاری از عقاید فمینیستی را بسیار زودتر از سال ۱۳۰۰ میلادی در مقابله با کوششهایی که جهت محدود کردن ارثبری زنان و عضویت در اتحادیه انجام میگرفت ارتقا داد. به هر حال، بیش از چند قرن از یکپارچگی فمینیسم به عنوان یک فلسفه گسترده و جنبش اجتماعی نگذشتهاست.
تاریخ فمینیسم مدرن به عنوان یک فلسفه و جنبش اغلب باز میگردد به روشنفکری با روشنفکرانی همچون مری ورتلی مونتاگو و مارکوئیز د کاندورست که از تحصیلات زنان پشتیبانی میکردند. اولین مجمع علمی زنان در سال ۱۷۸۵ در میدلبورگ، شهری در جنوب جمهوری هلند بنیان نهاده شد. در طی این دوره وجود روزنامههایی برای زنان که مبتنی بر موضوعاتی همچون علم بود به خوبی عمومی گردید. مری ولستن کرفت «یک حمایت کننده از حقوق زنان» در سال (۱۷۹۲) یکی از اولین عاملانی است که بدون شک میتواند فمینیست نامیده شود.
فمینیسم در قرن نوزدهم یک جنبش نهادینه شد تا این که مردم به گونهای افزونتر نسبت به رفتار ناعادلانه با زنان آگاهی یابند. شارل فوریه سوسیالیست آرمانخواه در سال ۱۸۳۷ کلمه «فمینیسم» را اختراع نمود، و معتقد بود که گسترش پشتیبانی از حقوق زنان در همه جوامع زودتر از سال ۱۸۰۸ پیشرفت خواهد کرد. از اولین همایش حقوق زنان در سنکا فالز، نیویورک در سال ۱۸۴۸ جنبشی سازمانیافته تاریخگذاری شد. در سال ۱۸۶۹، جان استوارت میل کتاب پیروی از زنان را به جهت اثبات این که «تبعیت قانونی تنها یک جنس از دیگری اشتباه بوده... و ...یکی از رئوس موانع جهت پیشرفت انسان است» منتشر نمود.
در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم زنان در بسیاری از کشورها توانستند به حق رای و شرکت در انتخابات دست یابند. نیوزیلند در سال ۱۸۹۳ اولین این کشورها بود. با کمک کیت شپارد طرفدار دادن حق رای یا حق انتخاب به زنان، مخصوصا در سالهای پایانی جنگ جهانی اول پیشرفت کرد. دلایل این امر متفاوت بود، اما همه آنها یک خواسته را که تصدیق همکاری و مساعدت زنان در طول جنگ بود در بر داشت، و همچنین تحت تأثیر قدرت نطق و بیانی که دو طرف در زمان توجیه تلاشهای جنگیشان استفاده کردند واقع شد. برای مثال از زمانی که نکات چهاردهگانه وودرا ویلسون خود تصمیمگیری را به عنوان اساس جامعه به رسمیت شناخت، تزویر در نظر نگرفتن حق نیمی از جوامع مدرن از دادن حق رای مشکل شد.
گرایشهای فمینیسم
برخی از تئوریهای فمینیستی فرضیات پایه راجع به جنسیت، تفاوت جنسیت و تمایلات جنسی، شامل مقوله خود زنان را به عنوان یک عقیده کل نگر مورد تحقیق قرار میدهند، سایر تئوریها (به جای ارائه تعدد جنسیتها) مذکر / مونث بودن را کاملاً به صورت دوشاخهای مورد تحقیق قرار میدهند. معذالک دیگر تئوریهای فمینیستی مفهوم «زن» را بصورت عادی تلقی و تحلیلها و مقالات انتقادی خاص از نابرابری جنسیت، تهیه میکنند،
و بیشتر جنبشهای اجتماعی فمینیستی حقها، علایق و مسائل زنان را ترویج میکنند. سالهاست که چندین زیر مجموعه از ایدئولوژی فمینیستی گسترش پیدا کردهاست. جنبشهای فمینیستی اولیه و نخستین اغلب موج اولیه فمینیستها، و فمینیستهای حدودا بعد از سال ۱۹۶۰ موج دوم فمینیستها نامیده میشوند. اخیرا، در حالی که موج دوم فمینیستها هنوز فعال میباشند بعضی از فمینیستهای جوانتر خود را به عنوان موج سوم فمینیستها معرفی کردهاند.
وندی کامینر، در کتاب خود «یک آزادی هراسناک: گریز زنان از برابری» تضادهای دیگر میان فرمهای فمینیسم را شناسائی میکند: تضاد میان چیزی که او آن را فمینیسم «تساوی گرا» و «طرفدار حمایت از مصنوعات داخلی» مینامد. او فمینیسم تساوی گرا را به عنوان ارتقا دهنده برابری بین زنان و مردان از طریق اهدای حقوق برابر در نظر میگیرد. فمینیستهای طرفدار حمایت از مصنوعات داخلی ترجیح میدهند که بر روی حمایتهای قانونی برای زنان، همچون قوانین استخدام و قوانین طلاق که از زنان محافظت مینمایند متمرکز باشند، گاه از محدودیت حقوق مردان، همچون سخنرانی آزاد (مخصوصا، حق تولید و مصرف نقاشیهای مستهجن) حمایت میکنند. اگرچه کتاب متعلق به زمان پیش از وقوع موج سوم فمینیست میباشد، کمینر هر دو جریان محافظه کار و تساوی گرا را در محدوده موج اول و موج دوم فمینیسم شناسائی میکند.
برخی از فمینیستهای طرفدار اصلاحات اساسی، همچون مری دالی، شارلوت بانچ و مریلین فریه، از جداسازی & امدش؛ یک جداسازی کامل از مذکر و مونث در جامعه و فرهنگ & امدش حمایت کرده اند؛ در حالی که دیگران نه تنها ارتباط مابین مردان و زنان را بلکه بسیاری از معانی «مرد» و «زن» را به خوبی مورد تحقیق قرار میدهند (تئوری غیر عادی را در نظر بگیرید). بعضی معتقدند که وظایف جنسی، هویت جنسی و تمایلات جنسی خودشان ساختهای اجتماعی میباشند (همچنین پیروی از قانون دیگران را در نظربگیرید). برای این فمینیستها، فمینیسم یکی از مفاهیم ابتدائی نجات بشریت میباشد (یعنی، آزادی مردان بمانند آزادی زنان است.)
«درباره» فمینیسم در باب این که کدام یک از انواع آن باید منحصرا برچسب خورده یا مورد تفکر قرار گیرد مباحثاتی وجود دارد. همچنین اعتقادات مشترکی هچون ظلم به وسیله پدر سالاری و یا سرمایه داری ، و اعتقاد به این که آنها با هم مترادف هستند وجود دارد.
زیرمجموعههایی از فمینیسم
فمینیسم سوسیالیستی
فمینیسم لیبرال
فمینیسم مارکسیستی
فمینیسم آنارشیستی
فمینیسم رادیکال
فمینیسم مدرن
فمینیسم اسلامی
فمینیسم آفریقائی
فمینیسم آمازونی
فمینیسم ضد نژاد پرستانه
فمینیسم سیاه پوستان
فمینیسم مغلطهای
فمینیسم فرهنگی
فمینیسم متضاد
فمینیسم اقتصادی
فمینیسم هستی گرایی
فمینیسم ژاپنی
فمینیسم فرانسوی
فمینیسم فردگرایی (همچنین به عنوان فمینیسم طرفدار آزادی نیز شناخته میشود)
فمینیسم همجنس باز(زن)
فمینیسم مذکر یا فمینیست موافق مردان
فمینیسم مادی
فمینیسم جدید
فمینیسم پاپ
فمینیسم بعد از - مستعمرات
فمینیسم پست مدرنی که شامل نظریه فراهنجار میباشد.
فمینیسم طرفدار جنس (همچنین به عنوان فمینیسم آزادی جنسی نیز شناخته میشود، فمینیسم جنس مطلق و فمینیسم خود خواه)
فمینیسم روانکاوانه
فمینیسم طرفدار اصلاحات سیاسی
فمینیسم جداگرایی
فمینیسم معنوی
فمینیسم دیدگاه
فمینیسم جهان سوم
فمینیسم تغییر ملیت
فمینیسم تغییر(جابجائی)
زن گرایی
فعالیتهای مطمئن، مشیها و مردم همچنین میتوانند به عنوان فمینیست مقدماتی یا پست فمینیست توصیف شوند.
ارتباط با جنبشهای دیگر
برخی از فمینیستها با اعتقاد به گفته مارتین لوتر کینگ جی آر.، که میگوید «تهدید عدالت در هر جا تهدید عدالت در همه جاست»، یک مشی خصمانه نسبت به سیاست را در پی میگیرند . به اعتقاد آن ، بعضی فمینیستهای خودشناخته دیگر جنبشها همچون جنبش حقوق مدنی و جنبش حقوق همجنس خواهی را مورد حمایت قرار میدهند. در همین زمان، بسیاری از فمینیستهای سیاه پوست همچون بل هوکسها جنبشی را که جهت تسلط زنان سفیدپوست باشد را مورد انتقاد قرار میدهند. ادعاهای فمینیست درباره چهره زنان به قول معروف بی فایده در جامعه غربی اغلب کمتر به زندگی زنان سیاهپوست مربوط میشود.
این تصور در فمینیسم از پیش مستعمراتی کلیدی است. بسیاری از زنان فمینیست سیاهپوست واژه زن گرائی را جهت دیدگاههای خود ترجیح میدهند.
فمینیسم اغلب با مطالعات همجنس خواهی، همجنس باز (زن) و تغییر جنسیت مرتبط شدهاست و درمواردی فمینیسم روانکاوی بر پیشرفت روانکاوی جنسیتی منطبق میباشد. برخی از فمینیستها نسبت به جنبش تغییر جنسیت بسیار محتاط میباشند چرا که آن را به عنوان رقیب تمایز میان مرد و زن میبینند. افرادی که به عنوان جنس مونث تغییر جنسیت و تغییر تمایلات جنسی دادهاند از برخی گرد آوریها و وقایع فقط- زنان محروم شده و توسط عدهای از فمینیستها، که میگویند کسی که از بدو تولد به عنوان جنس نر قلمداد میشود قادر به فهم ستمی که در مواجهه با زنان میشود نیست، طرد میشوند. این محرومیت توسط مردمی که تغییر جنسیت دادهاند به عنوان تغییر تشویشی مورد انتقاد واقع میشود، اشخاصی که از اینکه کشمکشهای سیاسی و اجتماعیشان با فمینیستها مرتبط شود، و این که تبعیض در برابر مردمی که تغییر جنسیت دادهاند شکلی ازپدر سالاری است حمایت میکنند.
در سال ۱۸۰۰ در جنبش حقوق زنان در ایالات متحده آمریکا بر سر تصویب قوانین چهاردهمین و پانزدهمین شکاف ایجاد شد. اصلاحات قانون اساسی ایالات متحده حق رای را به مردان آفریقائی-آمریکائی اهداء نمود. الیزابت کیدی استنتن و سوزان بی. آنتونی، از جمله دیگران، مدعی شدند که مردان سیاهپوست نباید حق رای داشته باشند مگر این که مشابه این حق به «کلیه» زنان اهدا شود، از سال ۱۸۶۸ تا ۱۸۷۰، زمانی که پانزدهمین اصلاح تصویب شد، در بخش وسیعی از ایالات متحده جنبش حقوق مدنی به وجود آمد، و در سال ۱۸۶۹، باعث یک انفصال در جنبش حق رای و انتخاب زنان شد، و منجر به جدائی انجمن ملی حق رای و انتخاب زنان (ان دبلیو اس ای) و انجمن حق رای و انتخاب زنان آمریکائی (ای دبلیو اس ای) در ایالات متحده شد.
فمینیسم مدرن
بسیاری از فمینیستها معتقدند كه در بخش وسیعی از دنیا هنوز تبعیض در برابر زنان وجود دارد. اما در داخل جنبشها راجع به شدت مسایل جاری، اینكه مشكلات چه هستند، و چگونه میتوان آنها را حل كرد، اختلافاتی وجود دارد.
از سوی دیگر افراطیهای شامل برخی از فمینیستهای طرفدار اصلاحات سیاسی همچون گلوریا آلرد و مری دالی كسانی هستند كه استدلال می كنند كه جامعه انسانی با تعداد كم مردان به طرز چشمگیری بهتر خواهد شد. همچنین مخالفانی نیز، همچون كریستینا هاف سامرز یا كمیل پاگلیا وجود دارند، كسانی كه خود را به عنوان فمینیست میشناسند اما همین افراد جنبش متعصب ضد مردانه را متهم می كنند.
مشکل بسیاری از فمینیستها استفاده از واژه "فمینیست" در مورد گروهها یا مردمی است كه در تشخیص یک برابری اساسی میان جنسیتها درمانده اند. برخی از فمینیستها، همچون كاتا پولیت یا نادین استروسن (رئیس آی سی ال یو و مولف کتاب "حمایت از هرزه گر و شهوتران") بر در نظر گرفتن تعریف فمینیسم بسادگی این عبارت كه "زنان هم انسان هستند" تأکید میکند. نظریاتی كه به جای متحد كردن جنسها آنها را از یكدیگرجدا می كنند به اعتقاد این افراد به جای "فمینیست" بودن "جنسگرا" هستند.
همچنین مشاجراتی میان فمینیستهای تفاوت گرا همچون كارول گیلیگان از یك سو، كسی كه معتقد است فرقهای مهمی بین جنسها وجود دارد (كه ممكن است ذاتی باشد یا نباشد، اما نمیتواند نادیده گرفته شود)، و كسانی كه معتقدند تفاوتهای غیر ضروری مابین جنسها وجود دارد، موجود میباشد، و نقشهای مشاهده شده در جامعه به شرایط بستگی دارند
ماریلین فرنچ در تحقیقات خود پدر سالاری و تاثیرات آن بر دنیا را بصورت جامع تجزیه و تحلیل میکند. او پدر سالاری را به عنوان سیستمی معرفی می كند كه قدرت بر روی زندگی، كنترل برروی لذت و غلبه بر شادی را گرامی میدارد. مطابق نظر فرنچ، " تنها ابداع یك سیرت كه به نسل بشریت اجازه خواهد داد بسادگی زنده بماند كافی نیست. بقا زمانیكه مستلزم وجودی آن یك حالت بدبختی باشد یك شر است. بلکه زمان شایسته است که باقی ماندن و ادامه حیات خوشی/لذت هدف آن باشد. مفهوم لذت توسط فیلسوفان و فاتحان هر چه بیشتر بهعنوان صفت ناشایست و به عنوان ارزشی برای انسان ترسو، كوته فكر و پر رو تقلیل یافته است. تقوا هم اغلب به نام بعضی اهداف بالاتر درگیر چشم پوشی از لذت است، هدفی كه درگیرقدرت (برای مردان) یا فداكاری(برای زنان) میشود. در دنیای بزرگ و دارای اهداف جدی، لذت به عنوان یک مسأله سطحی و پوچ توصیف میشود. اما لذت از دایره پیگردهای جدی یا اغراض خارج نیست، به واقع، لذت در آنها پیدا میشود، و این تنها دلیل واقعی جهت زنده ماندن است. این فلسفه چیزی است كه ماریلین فرنچ به عنوان یك جانشین برای ساختار جاری، که در آن قدرت ارزش بالاتری داشته است، پیشنهاد می كند.
كارول تاوریس، مولف "خشم: احساس بد تعبیر شده" و "عدم سنجش صحیح زنان: چرا زنان جنس بهتر نیستند، جنس درجه دو، یا جنس مقابل میباشند"، مدعی است كه در آینده نیز برای زمانی طولانی تجربیات مردان به عنوان استانداردهای انسانی در نظر گرفته میشوند و زنان همواره در آمریكای شمالی یا نقاط دیگر جهان همچنان با تبعیض مواجه خواهند بود.
تأثیرات بر حقوق مدنی
فمینیسم بر روی بسیاری از تغببرات، شامل حق رای و شرکت در انتخابات زنان، استخدام وسیع زنان با دستمزدهای مساوی تر، حق آغاز کردن طلاق عایدیها و معرفی "گناه نبودن طلاق، حق فراهم کردن وسائل جلوگیری از بارداری و سقط جنینهای سالم، و حق تحصیلات دانشگاهی در جامعه غرب تأثیر گذاشتهاست.
تاثیرات فمینیسم در غرب
در حالی که تعدادی از فمینیستها استدلال میکنند که اختلافات زیادی تا رسیدن به تساوی وجود دارد دیگران موافق نیستند و مشاهده میشود که بسیاری از مبارزه طلبیها مغلوب شده اند. برای مثال، در جوامع پیشرفته، امروزه در هر دو مورد فارغ التحصیل شدن از مدارس عالی و ثبت نام در دانشگاه تعداد زنان بیشتر از مردان برآورد میشود. زنان در نرخهایی برابر و یا بیش از مردان در مدارس حرفهای پذیرفته میشوند. این در حالیست که در قیاس با مردان، زنان کمتری در زندانها بر اثر شکنجه جان می سپارند. خشونت بر علیه زنان بازتاب به مراتب بیشتری در برابر خشونت بر علیه مردان دارد و مردان بسیار بیشتری به جبهه های جنگ فرستاده می شوند و مرگ در مورد آنان تاثیر بسیار کمتری بر جنبشهای مدعی برابری حقوق زنان و مردان در مقایسه با مرگ یک زن می گذارد.
تاثیر بر زبان
بسیاری از فمینیستهای انگلیسی-زبان اغلب از آنچه که فکر میکنند زبان غیر-جنسیتی است طرفداری میکنند. استفاده از "Ms" به معنی "خانم" جهت اشاره به هر دو دسته زنان چه آنها که ازدواج کرده اند یا نکرده اند یا استفاده از "he (ضمیر اشاره به مرد) یا she (ضمیر اشاره به زن)" (یا دیگر ضمایر خنثی-جنسیتی) به جای "he (ضمیر اشاره به مرد)" در جاهایی که جنسیت مشخص نیست.
همچنین فمینیستها اغلب از طرفداران استفاده از زبان "جنسیت-شمولی" میباشند، همچون “human” (به معنی بشر) به جای “mankind” (این واژه نیز به معنی بشر است اما واژه به معنی مرد نوعی دید مذکرگرا به بشریت ایجاد میکند).
فمینیستها استفاده مطلوب از زبان را در بیشتر موقیتها هم جهت آنچه که آنها ادعا میکنند نوعی برابری و رفتار محترمانه با زنان است یا جهت تاثیر گذاشتن بر لحن سخنرانی سیاسی، گسترش داده اند. این میتواند حرکتی در جهت تغییر زبان به نظر آید که توسط برخی از فمینیستها به عنوان جنسیت گرایی تلقی میشود. این فمینیستها استدلال میکنند که زبان ادراک واقعیت را مستقیما تحت تاثیر قرار میدهد.
از آنجایی که بسیاری از زبانهای غیرهندو-اروپایی ساختار گرامری جنسیتی ندارند در فمینیسم قبل از دوران استعمار موضوع زبان اغلب کمتر مورد تاکید قرار میگیرد.
در تغییرات زبانی تحت تأثیر فمینیسم میتوان نوعت رویکرد متفاوت را نسبت به زبان فرانسه دید. ساختار گرامری جنسیتی در فرانسه بسیار نافذتر از انگلیسی میباشد، این ساختار عملا ایجاد یک زبان فارغ از جنسیت را غیر ممکن می سازد. در عوض، نامهایی که در اصل فقط یک شکل مذکر داشتند اکنون قرینههای مونثی دارند که برای آنها ایجاد شده است. کلمه "پرافسیر" به معنی معلم در زبان فرانسه، سابقا همیشه صرفنظر از جنسیت معلم مذکر بود، حالا یک شکل مونث برابر دارد "پرافسیوز". مواردی که شکلهای مذکر و مونث جدا میشوند همیشه وجود داشته است، زمانی حالت استاندارد برای توصیف گروهی از مردان و زنان به این صورت بود که حالت جمع مذکر را استفاده می نمودند. امروزه، شکلهایی متفاوت برای هر جنس رایجتر هستند. چنین عبارتی در کانادا و فرانسه مصطلح هستند. اما عملا در سایر کشورهای دیگر که به فرانسه صحبت میکنند ناشناخته میباشد.
این رویکرد ایجاد ساختار زبانی کلی برای هر دوجنس در سایر زبانها نیز در حال گسترش است و بسیاری از فمنیستها در سراسر جهان تلاش میکنند ساختارهایی را که در آن نشانههای مذکر برای اشاره به انسان به معنای کلی به کار میرود از زبان حذف کنند.
تاثیر بر مذهب
فمینیسم تاثیری عظیم بر بسیاری از جنبههای مذهب داشته است. در شاخههای روشنفکری مسیحیت پروتستان (و به طور برجسته در برخی استیلاهای محافظه کارانه وابسته به علوم الهی، همچون انجمنهای الهی زنان روحانی تلقی شدهاند، و در یهودیت نوگرا ، زنان میتوانند خاخام شوند. در درون این گروههای مسیحی و یهودی، زنان بتدریج با به دست گرفتن مواضع قدرت با مردان بیشتر برابر شده اند، اکنون نقش آنها در توسعه زمینهای جدید اعتقادی مورد توجه قرار گرفته است.
از طرف دیگر رهبری زنان در مسایل مذهبی توسط مذهب کاتولیک رومی رد شده است. به گونهای تاریخی مذهب کاتولیک رومی زنان را از ورود به کشیشی و دیگر مقامهای روحانیت محروم کرده است، زنان به نقش راهبهها یا مردم خارج از سلک روحانیت محدود شدند.
فمینیسم همچنین نقش مهمی در پذیرش شکلهای جدید مذهبی داشته است. مذاهب نیوپاگان مخصوصا گرایش به تاکید بر اهمیت روحانیت رب النوع داشته، و سوال میکند که چرا آنها در قالب خصومت مذهبی کهن به زنان و جنس مقدس زن می نگرند. فمنسیم در مذاهب بیشتر در بینش نوین به جایگاه حضرت مریم، دیدگاههای نوین اسلامی در مورد فاطمه زهرا، و مخصوصا اعتقاد کاتولیک به کوردمپتیکس نمود یافته است.
در پاسخ به سؤالی در باره ی چيستی فمينيسم، پاسخی جامع و مانع نمی توان داد. گروهی آن را جنبشی سازمان يافته برای به دست آوردن حقوق زنان قلمداد می کنند، گروهی آن را چشم اندازی در پی رفع کردن فرودستی، ستم، نابرابری ها و بی عدالتی ها عليه زنان می دانند و گروهی نيز آن را يک ايدئولوژی می پندارند که هدفش نه فقط برابری زنان و مردان که دگرگون سازی تمام ساختارهای اجتماعی است. با وجود تعريف های گوناگون، فمينيست ها همگی معتقدند که به زنان به خاطر جنس شان (جنسيت شان) ظلم شده است.
تعريف هايی که فمينيست ها از فمينيسم کرده اند تحت تأثير تربيت، ايدئولوژی يا طبقه ی آن ها شکل گرفته است. فمينيست های ليبرال بر لزوم برابری در عرصه ی عمومی تأکيد می کنند، فمينيست های مارکسيست نظام سرمايه داری را عامل اصلی تبعيض جنسيتی بر می شمارند، فمينيست های راديکال مردسالاری در حوزه ی عمومی و خصوصی را زير سؤال می برند و از نظريات روان کاوانه برای تفسير نابرابری سود می برند و فمينيست های سوسياليست مردسالاری و سرمايه داری را با هم نقد می کنند و راهکار ارائه می دهند.
فمينيسم سياه، اکوفمينيسم، فمينيسم پسااستعماری و پسافمينيسم نيز نمونه هايی از ديگر انواع فمينيسم است که در موج سوم فمينيسم پا به عرصه ی وجود گذاشته اند. در ادامه، گرايش های مختلف فمينيستی به اختصار معرفی می شوند:
فمينيسم ليبرال
فمنيسم ليبرال يکی از شناخته شده ترين گرايش های انديشه فمنيستی است، چهره معتدل يا رسمی فمنيسم را نشان می دهد و به تبيين جايگاه زنان بر اساس ۱) حقوق برابر، و ۲) موانع مصنوعی در برابر مشارکت زنان در عرصه عمومی که فراسوی خانواده و خانه داری واقع شده می پردازد. بيشتر نوشته های مردم پسند در مورد مشاغل زنان، برابری زن و مرد در مقام والدين، و نياز به آموزش فارغ از جنسيت برای کودکان بر پايه همين نظريه هستند.
فمنيستهای ليبرال، در تبيين نابرابری جنسی به مواردی همچون تقسيم کار جنسی، جدايی عرصه عمومی و خصوصی (که مردان بيشتر در عرصه نخستين و زنان عرصه دوم جای دارند)، و فرايند اجتماعی کردن کودکان بگونه ای که بتوانند در بزرگسالی نقشی متناسب با جنسيت شان ايفا کنند، اکتفا می کنند.
به نظر فمينستهای ليبرال، نظام ليبراليستی با برخورداری از نهادها و حقوق معين قانونی اش بيش از هر جامعه ديگری اجازه آزادی و برابری فردی می دهد؛ اما حتی اينجا هم فرصتهای برابر، با نژادپرستی و تبعيض جنسی مخدوش می گردد. تبعيض جنسی مثل نژادپرستی انسانها را در قالب شخصيتی انعطاف ناپذير محبوس و اجتماع را از شکوفايی استعداد اعضای آن محروم می کند، از آنجا که زنان را دست کم می گيرد از شکوفايی گرامی ترين ارزشهای فرهنگی جلوگيری می کند.
ليبرالها معتقدند به بيشتر انسانها می توان آموزش داد تا منطقی بودن انتقاد فمنيسمی از روابط تبعيض آميز اجتماعی را درک کنند. برنامه های فمنيسم ليبرال برای از ميان برداشتن نابرابری جنسی عبارتند از ۱) بسيج امکانات سياسی و قانونی که در حال حاضر برای تغيير وضع در دسترس اند؛ ۲) تامين فرصت های برابر اقتصادی؛ و ۳) اصلاح نهادهای خانواده، مدرسه، و رسانه های همگانی. در مجموع، تمرکز فمنيسم ليبرال بر اصلاح جامعه است، نه تغيير انقلابی آن.
فمينيسم مارکسيستی
مبانی و چارچوب نظری فمينيسم مارکسيستی برآمده از آراء مارکس و انگلس است. کتاب «منشاء خانواده، مالکيت خصوصی و دولت» انگلس، منبعِ کلاسيکِ فمينيست های مارکسيست است. بسياری از داده های انسان شناسانه اين رويکرد بر اساس نظريات مورگان طرح ريزی شده است. افرادی همچون اگوست ببل، کلارا زتکين، الکساندرا کولنتای، ايولين ريد، و ليز واگل، صاحب نظران اصلی فمينيسم مارکسيستی به شمار می آيند.
اين گرايش از انديشه فمينيستی بر اساس الگوی تحليلی انديشه مارکسيستی به تبيين چرايی موقعيت تحت ستم زنان می پردازد و پس از آن توضيح می دهد که برای تغيير اين وضعيت چگونه بايد مبارزه کرد. معتقدين به فمينيسم مارکسيستی بر اين نظرند که اساس ستمی که بر زنان روا می رود ناشی از مالکيت خصوصی، تقسيم کار جنسيتی و در آخر نظام خانواده مردسالار است. از ديگر سو، نظام سرمايه داری را عامل اصلي بازتوليد اين نابرابری می دانند. به بيان ديگر، دشمن اصلی فمينيست های مارکسيست، نظام طبقاتی (اقتصادی) است که زنان را در موقعيت فرودست جای داده است. استراتژی پيشنهادی فمينيست های مارکسيست برای تغيير وضعيت موجود و رفع نابرابری های جنسيتی، تلاش برای تحقق انقلاب سوسياليستی و تاسيس جامعه کمونيستی است که تحت لوای آن موقعيت زنان با مردان برابر خواهد شد.
بدين ترتيب، جنبش فمينيستی بايد بر زنان کارگر متمرکز باشد و مبارزه اصلی خود را مبارزه طبقاتی بداند. حوزه عمل فمنيست های مارکسيست، عرصه عمومی است، و بيشتر بر طبقات فرودست جامعه تمرکز دارد. فمنيست های مارکسيست تلاش دارند تا زنانِ کارگر را به جمع نيروهای خواهان انقلاب سوسياليستی ملحق کنند.
فمينيسم راديکال
يکی از اصلی ترين تفاوت های فمينيسم راديکال با گرايش های فمينيستی متقدم بر آن، نشات نگرفتنش از دستگاه های ديگر انديشه است، دستگاه هايی که فمينيست های راديکال «مردانه» تلقی می کنند. فمينيسم راديکال به زنانگی ارزش مثبتي بخشيده و زنان را به مثابه طبقه ای فرودست در برابر مردان قلمداد مي کند. شايد بتوان گفت عمده ترين مفهوم در اين جريان فمينيستی «ستم جنسی» به عنوان کهن ترين و شديدترين شکل نابرابری است، ستمی که زنان به واسطه زن بودن خود متحمل آن می شوند. البته فمينيست های راديکال تنها به نقد ستمی که بر زنان روا داشته می شود اکتفا نمی کند بلکه پيشتر رفته و تمامی اشکال سلطه و سرکوب را ناشی از تفوق مردانه اعلام می دارد.
فمينيسم راديکال به رغم شباهت روش شناختی با جريان های سوسياليستی – مارکسيستی، از منتقدان جدی آنان به شمار می رود. آنان به جای مساله «کار و توليد»، بر احساسات جنسی و جامعه پذيری زنان تاکيد می کنند و اعلام می دارند که هر زنی، فارغ از طبقه، نژاد، گروه سنی و… منافع مشترکی با ديگر زنان دارد. توالي منطقي چنين تفکری، تلقي مردان به عنوان يک گروه دشمن و جدايی طلبی جنسيتی است؛ امری که خود به نقد «ناهمجنس گرايی» نيز منتهی می شود.
راديکال ها اگرچه سلطه طلبی مردانه را نه امری ذاتی، بلکه ساختاری اجتماعی تلقی می کنند، اما از آن جا که ستم جنسی را عميقاً تثبيت شده می دانند از مدلی انقلابی برای تغيير اجتماعی دفاع می کنند.
فمينيسم روانکاوانه
اصطلاح «روان کاوی» برگرفته از نظريهای است که فرويد در سه مقاله درباره ی نظريه ی جنسی از آن استفاده کرد و رشد زنانگی را بر اساس «رشک ورزی به آلت نرينه» در دختر، و رشد مردانگی را بر حسب «عقده ی اديپ» به مثابه ی نفی مادر دانست. با نقدهايی که فمينيستها، به خصوص موج دوميها، به فرويد وارد آوردند و نظريات روان کاوانهی او را داراي سوگيری جنسيتی دانستند، نظريههای روان کاوانهی جديدی شکل گرفتند که به نظريه های جنسيت معروف شدند.
فمينيست ها از نظريات روان کاوانه ی فرويد برای توضيح اين مسأله استفاده کردند که چهطور آموزشهای دوران کودکی بر ناخودآگاه انسان اثر گذاشته و در دوران بزرگسالی سرباز می کند. نانسی چودوروف، کارول گيليکان، کيت ميلت و ژوليت ميچل را می توان جزء فمينيست های روانکاو به حساب آورد. به طور مثال چودوروف به نقش مادر در به آغوش کشيدن فرزند و هويت يابی جنسی فرزند از طريق مادر اشاره می کند و توضيح می دهد که چرا پسران زودتر مستقل شده و دختران علاقهمند به برقراری ارتباطهای عاطفی هستند.
ژاک لاکان، يکی ديگر از مفسران روش فرويد و از تأثيرگذاران بر فمينيسم روانکاوانه است که عدم برخورداری از آلت تناسلی را نمادی فرهنگی می داند و از تعبيرات زيست شناختی فرويد فاصله می گيرد. او در عين حال بر رابطه ی هويت يابی جنسی و يادگيری زبان تأکيد می کند. ايريگاری، يکی از شاگردان و منتقدان لاکان است و در کنار هلن سيکسو از بانيان مکتب “نوشتار زنانه” شمرده می شود. مکتبی که می خواهد از موضع بدن زنان بنويسد و زنانه نوشتن را ترويج دهد.
فمينيسم سوسياليستی
در نتيجه مجادلات ميان فمينيست های راديکال و فمينيست های مارکسيست، بر سر علتِ فرودستی زنان و چگونگی تغيير وضعيت در دهه ۱۹۷۰ رايج بود؛ نظريه های جديدی شکل گرفتند که به فمينيسم سوسياليستی شهرت يافتند. ژوليت ميشل، هايدی هارتمن، و آليسون جگر از جمله صاحب نظران اصلی اين گرايش نظری هستند. مقاله «ازدواج ناموفق فمينيسم و مارکسيسم»، اثر هايدی هارتمن، از جمله آثار کلاسيک اين جريان فکری است.
مسئله اصلی فمينيست های سوسياليست توضيح چگونگی ترکيب نظام سرمايه داری و نظام مردسالاری است. به بيان ديگر، آنها معتقدند که برای تحليل وضعيت فرودستی زنان و همچنين طراحی استراتژی مبارزاتی برای تغيير وضعيت نبايد صرفاً نگاهی تک بعدی داشت (صرفاً طبقاتي مانند مارکسيست ها و يا صرفاً روانکاوانه مانند برخی راديکال ها)؛ بلکه بايد مجموعه ای از شرايط و علل را در ايجاد موقعيت فرودست زنان بررسی نمود.
از اين رو، فمينيست های سوسياليست، معتقدند که برای تغيير وضعيت موجود در جهت رسيدن به جامعه برابر بايد مبارزه ای «همزمان» با نظام مردسالاری و سرمايه داری صورت پذيرد. بدين ترتيب، فضای عمل و حوزه مبارزه از نظر فمنيست های سوسياليست محدود به کارخانه ها نيست، بلکه مجموعه حوزه های عمومی و خصوصی که زنان در آنها مورد تبعيض قرار دارند، مکانی برای مبارزه است. در واقع، شيوه عمل فمينيست های سوسياليست، شيوه چند جانبه است.
فمينيسم سياه
جرقه زير سوال بردن جامعيت مفهوم زن در فمينيسم از مبارزات زنان سياه پوست (در جهت رفع ستم از خود) زده شد. جريان فمينيسم سياه در موازات مبارزات دهه های ۵۰ و ۶۰ سياه پوستان آمريکا و در کنار موج دوم مبارزات ضد آپارتيد تئوريزه شد که از بزرگان اين گرايش فمينيسم می توان به بل هوکس اشاره کرد. در واقع فمينيستهای سياه اين مساله که همه زنها صرف زن بودن در يک جبهه اند را زير سوال برد. نتايج مصيبت بار مبارزات فمينيست های پيشين (که بيشترشان سفيد و بورژوا بودند) و تناقضات موجود، در واقع برهان هايی قوی برای لزوم بازنگری بودند. به عنوان مثال، خانواده که يکی از نهادهای مورد انتقاد فمينيسم (الالخصوص راديکال) بود، اتفاقاً برای زنان سياه نهادی بود که از آنها در مقابل اشکال ديگر سرکوب (نژادی) محافظت می کرد، و سعی فمينيستهای غالب آن زمان برای تضعيف آن می توانست معادل تشديد سرکوب زنان سياه باشد. در واقع فمينيست های سياه معتقد بودند اين نظر بايد در فمينيسم تئوريزه شود که سرکوب ماهيتی چند وجهی دارد و بايد که کليت آنرا در مورد زنان مورد انتقاد قرار داد. ايده اين حرکت فمينيستهای سياه از نظرات فمينيستهای سوسياليست می آمد که به ماهيت دوگانه سرکوب طبقاتی – جنسی معتقد بودند و فمينيستهای سياه با تاکيدی زياد نژاد را هم به عنوان يکی از عظيم ترين نمادهای سرکوب وارد اين چند وجهی می کردند.
فمينيسم پساساختارگرا
تحت تاثير تئوری های پساساختارگرايانه و پسامدرن که توسط فيسوفانی چون فوکو (به عنوان فيلسوفی پساساختارگرا) و دريدا و ليوتار (به عنوان تئوريسين های پسامدرنيسم) نقش بارزی در گفتمان غالب دهه ۸۰ داشتند، باعث بوجود آمدن ترکيبی شد بنام فمينيسم پسامدرن يا پساساختار گرا. در واقع، فمينيسم پساساختارگرا از طريق فوکو به تئوريهای روانشناسی (فرويد، لاکان، باتای) وصل می شد. فمينيستهای سياه پيش از آن جرقه اين مساله را زده بودند که در کليت مفهوم «زن» می توان تشکيک کرد. هرچند جواب آنها به مساله اضافه کردن جنبه ای بنام نژاد بر چند وجهی سرکوب بود اما به اين مساله می توان اينگونه هم پاسخ داد که اصولا مفهوم زن کليت ندارد و فمنيست ها با پذيرفتن اين کليت مرتکب اشتباه مفهومی مهلکی شده اند. اين ديدگاه کاملاً با نگاه پسامدرن به مفاهيم سازگار است؛ در نتيجه بوجود آمدن اين ترکيب (فمينيسم با پسامردنيسم) اجتناب ناپذير می نمود. حتی شايد بشود اينگونه هم به مساله نگاه کرد که يک پسامدرن صرف پسامدرن بودن، هر نوع مفهومی که بر گرفته از ذهنيت کليت ساز (يکی از مفاهيم پايه ای مدرنيته) است را رد می کند. پس نمی تواند پذيرای مفاهيم زن و مرد، و تفکيک دو جنس باشد و صرفِ پسامدرن بودن بالاجبار به نوعی فمينيست هم هست. اين نکته هم حائز اهميت است که با وجود تفکيکهايی که بسياری بين پسامدرنيته و پساساختارگرايی قائلند، به دليل همپوشانی زياد و تمرکز مطلب حاضر روی فمينيسم، در مطلب حاضر اين دو را معادل و در يک مفهوم کلی فمينيسم پساساختارگرا – پسامدرن مورد بررسی قرار داديم.
فمينيسم پسااستعماری
فينيسم پسااستعماری (Postcolonial) از آبشخور فکری فمينسم پسامدرن – پساساختارگرا و بستر مبارزات ضد استعماری ملت های شرقی جوانه زد. اين گرايش فمينيستی شباهت زيادی به فمينسم سياه دارد با اين تفاوت که جامعه به حاشيه رانده شده ای که در تعريف «زن» آنرا ناديده می گيرند، بجای اينکه درون جامعه اصلی باشد در سرزمين ديگری است. از يک طرف آليس واکر از نظريه پردازانی است که حيطه کارهايش کلاً شامل جوامع در حاشيه، چه سياه چه مستعمرات می شود (می توان از او به عنوان حلقه ارتباطی فمينسم سياه و پسااستعماری نام برد)؛ از طرف ديگر متفکرانی چون فرانس فانون و ادوارد سعيد در جوامع آزاد شده از استعمار مستقيم در حال نقد قوم مداری غربی بودند. در نهايت افرادی چون گاتاری، اسپيواک و رِی چاو در اين فضا به توليد انديشه فمينيسم پسااستعماری پرداختند که در واقع وارد کردن مساله زنان در نقد قوم مداری غربی بود. مشابه شرايط سياهان، ناديده گرفتن شرايط خاص آن جوامع در تعريف فمينيسم عوارض جانبی حضور فمينيسم در آن جوامع را موجب شده است. برای مثال می توان به مساله حجاب اشاره کرد. فمينيستهای غربی از ابتدا اين مفهوم را به سرکوب زنان پيوند زدند و سعی کردند کشف حجاب را در بسته مدرنيته اعمال شده از طرف استعمارگران که با عنوان متمدن سازی سعی در تزريق آن به جوامع استعمار شده داشت، جای دهند. اين اشتباه باعث شد جنبشهای ضد استعماری و ملی اين سرزمينها با حجاب زنان پيوند خورد. در واقع عکس العمل اين جوامع در مقابل اعمال فرهنگ بيگانه (به نام مدرنيزاسيون) متاسفانه با تاکيد روی مفهوم حجاب – که نوعی سرکوب زنان است – همراه شد. سرکوبی که يکی از دلايل اصلی آن اشتباه فمينيست های سفيد غربی در پيوند ناميمون مساله حجاب با پروژه متمدن سازی است.
پسافمينيسم
بد نيست اشاره ای هم به پسافمينيستها داشته باشيم. پسا فمينيست ها مشابه فمينست های پست مدرن دست روی مفهوم کلی زن می گذارند با اين تفاوت که بحث آنها تنها نقد نيست بلکه اين تاکيد روی کليت مفهوم زن را نه تنها اشتباه (چونان فمينيست هاي پسامدرن) بلکه «مضر» می دانند و بر اين عقيده اند که با تعريف فمينيسم، خود پايه اول ستم بر بخشی از جامعه که مدعي دفاع از آنها هستيم را گذاشته ايم: يعنی تفکيک مفهومی زن و مرد. بر اساس اين استدلال پسافمينيست ها خود را صراحتاً مخالف فيمينسم معرفی می کنند.
در پايان، جا دارد اشاره ای هم به نظريه کوئير داشته باشيم که مدعی طيفی بودن جنسيت است. اين نظريه روی ترنس ها و وجود انواع مختلف بدن و روحيات (مثلاً تن زنانه روحيات مردانه، تن مردانه روحيات زنانه، تن ترنس روحيات مردانه، تن ترنس روحيات زنانه و…) تاکيد دارد و هم می شود گفت الهام گرفته از ترکيب فمينيسم روانشناسانه و گفتمان پسامدرن بوده و شاهدی است بر ايده فمينيستهای پسامدرن و پسافمينيست ها. البته يک استفاده ديگر از ترکيب پسافمينيسم مي شود. در اين کاربرد پسافمينيسم معادل جامعه ای در نظر گرفته می شود که به برابری جنسيتی رسيده و عده ای مدعی اين اند که حداقل در جامعه آنها چنين است.
********
فمینیسم باور داشتن به حقوق زنان و برابری سیاسی، اجتماعی، و اقتصادی زن و مرد است. فمینیسم مباحثهای است که از جنبشها، نظریهها و فلسفههای گوناگون تشکیل شده است که در ارتباط با تبعیض جنسیتی هستند و از برابری برای زنان دفاع کرده و برای حقوق زنان و مسایل زنان مبارزه میکند.
واژهٔ فمينيسم را نخستين بار شارل فوريه، سوسياليست قرن نوزدهمی برای دفاع از جنبش حقوق زنان به کار برد.
فمینیسم مجموعهٔ گستردهای از نظریات اجتماعی، جنبشهای سیاسی، و بینشهای فلسفی است که عمدتاً به وسیلهٔ زنان برانگیخته شدهاند یا از آنان الهام گرفتهاند، مخصوصا در زمینه شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی آنها. به عنوان یک جنبش اجتماعی، فمینیسم بیشترین تمرکز خود را معطوف به تحدید نابرابریهای جنسیتی و پیشبرد حقوق، علایق و مسایل زنان کردهاست. فمینیسم عمدتاً از ابتدای قرن ۱۹ پدید آمد. زمانی که مردم به طور وسیع این امر را پذیرفتند که زنان در جوامع مرد محور، سرکوب میشوند.
در طی یک قرن و نیم، جنبش رو به رشد زنان هدف خود را تغییر ساختارهای اقتصادی-اجتماعی و سیاسی مبتنی بر تبعیض جنسیتی علیه زنان قرار داده است.
فمینیستهای اوّلیه را به اصطلاح «موج اوّل» مینامند. نهضتهای حقطلبانه زنان تا سال ۱۹۶۰ جزء موج اوّل هستند. اوّلین آثار زنان در این موج از نقش محدود زنان انتقاد میکنند، بدون اینکه لزوماً به وضعیت نامساعد آنان اشاره کرده و یا مردان را از این بابت سرزنش کنند. موج اوّل فمینیستی با روشنگریهای مری ولستون کرافت و بیانیه ۳۰۰ صفحهایاش در سال ۱۷۹۲ در انگلستان آغاز شد.
این جنبش در طول سالهای بعد، با ظهور موج دوم فمینیسم و موج سوم فمینیسم کاملتر شد. فمینیسم سعی میکند تا ضمن درک دلایل نابرابریهای موجود، تمرکز خود را به سیاستهای جنسیتی، معادلات قدرت و جنسیت معطوف نماید.
موضوعهای کلّی مورد توجه فمینیسم تبعیض، رفتار قالبی، شیءانگاری، بیداد و مردسالاری/پدرسالاری هستند. فعّالان فمینیست به مواردی مانند حقوق تولیدمثلی، خشونت خانگی، برابری دستمزد، آزار جنسی، و تبعیض جنسیتی میپردازند.
جوهرهٔ فمینیسم آن است که حقوق، مزیتها، مقام، و وظایف نبایستی از روی جنسیت مشخص شوند. به رغم اینکه بسیاری از رهبران فمینیسم زنان بودهاند ولی این بدان معنا نیست که تمام فمینیستها زن بودهاند/هستند.
تمام فمینیستها به اصل موضوع تلاش برای احقاق حقوق زنان معتقد هستند، ولی در مورد علل این ستمدیدگی و روشهای مبارزه با آن اختلاف وجود دارد و همین مسأله موجب همراهی فمینیسم با پسوندهای متفاوت شده است.
فمینیسم (به عنوان جنبش اصالت زنان) بخشی از پدیده یا جنبش توجه به دیگری یا اصالت دیگری است، جنبشی
که در قلمرو نژاد، قومیت و جنسیت پدیدار شد. فمینیسم در عین حال توجّهبرانگیزترین بخش این جنبش نیز هست که روایتهای مختلفی چه در جهت موافق و چه در جهت مخالف دارد.
خاستگاهها
در طول تاریخ حامیان برابری جنسیتها و حقوق زنان را میتوان یافت. برای مثال، ملکه تئودورا از روم شرقی یکی از طرفداران وضع قوانینی بود که موجب حمایتهای بیشتر از زنان و آزادیهای بیشتر در امور زنان میگشت، و کریستین د پیزان، اولین نویسنده حرفهای زن، بسیاری از عقاید فمینیستی را بسیار زودتر از سال ۱۳۰۰ میلادی در مقابله با کوششهایی که جهت محدود کردن ارثبری زنان و عضویت در اتحادیه انجام میگرفت ارتقا داد. به هر حال، بیش از چند قرن از یکپارچگی فمینیسم به عنوان یک فلسفه گسترده و جنبش اجتماعی نگذشتهاست.
تاریخ فمینیسم مدرن به عنوان یک فلسفه و جنبش اغلب باز میگردد به روشنفکری با روشنفکرانی همچون مری ورتلی مونتاگو و مارکوئیز د کاندورست که از تحصیلات زنان پشتیبانی میکردند. اولین مجمع علمی زنان در سال ۱۷۸۵ در میدلبورگ، شهری در جنوب جمهوری هلند بنیان نهاده شد. در طی این دوره وجود روزنامههایی برای زنان که مبتنی بر موضوعاتی همچون علم بود به خوبی عمومی گردید. مری ولستن کرفت «یک حمایت کننده از حقوق زنان» در سال (۱۷۹۲) یکی از اولین عاملانی است که بدون شک میتواند فمینیست نامیده شود.
فمینیسم در قرن نوزدهم یک جنبش نهادینه شد تا این که مردم به گونهای افزونتر نسبت به رفتار ناعادلانه با زنان آگاهی یابند. شارل فوریه سوسیالیست آرمانخواه در سال ۱۸۳۷ کلمه «فمینیسم» را اختراع نمود، و معتقد بود که گسترش پشتیبانی از حقوق زنان در همه جوامع زودتر از سال ۱۸۰۸ پیشرفت خواهد کرد. از اولین همایش حقوق زنان در سنکا فالز، نیویورک در سال ۱۸۴۸ جنبشی سازمانیافته تاریخگذاری شد. در سال ۱۸۶۹، جان استوارت میل کتاب پیروی از زنان را به جهت اثبات این که «تبعیت قانونی تنها یک جنس از دیگری اشتباه بوده... و ...یکی از رئوس موانع جهت پیشرفت انسان است» منتشر نمود.
در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم زنان در بسیاری از کشورها توانستند به حق رای و شرکت در انتخابات دست یابند. نیوزیلند در سال ۱۸۹۳ اولین این کشورها بود. با کمک کیت شپارد طرفدار دادن حق رای یا حق انتخاب به زنان، مخصوصا در سالهای پایانی جنگ جهانی اول پیشرفت کرد. دلایل این امر متفاوت بود، اما همه آنها یک خواسته را که تصدیق همکاری و مساعدت زنان در طول جنگ بود در بر داشت، و همچنین تحت تأثیر قدرت نطق و بیانی که دو طرف در زمان توجیه تلاشهای جنگیشان استفاده کردند واقع شد. برای مثال از زمانی که نکات چهاردهگانه وودرا ویلسون خود تصمیمگیری را به عنوان اساس جامعه به رسمیت شناخت، تزویر در نظر نگرفتن حق نیمی از جوامع مدرن از دادن حق رای مشکل شد.
گرایشهای فمینیسم
برخی از تئوریهای فمینیستی فرضیات پایه راجع به جنسیت، تفاوت جنسیت و تمایلات جنسی، شامل مقوله خود زنان را به عنوان یک عقیده کل نگر مورد تحقیق قرار میدهند، سایر تئوریها (به جای ارائه تعدد جنسیتها) مذکر / مونث بودن را کاملاً به صورت دوشاخهای مورد تحقیق قرار میدهند. معذالک دیگر تئوریهای فمینیستی مفهوم «زن» را بصورت عادی تلقی و تحلیلها و مقالات انتقادی خاص از نابرابری جنسیت، تهیه میکنند،
و بیشتر جنبشهای اجتماعی فمینیستی حقها، علایق و مسائل زنان را ترویج میکنند. سالهاست که چندین زیر مجموعه از ایدئولوژی فمینیستی گسترش پیدا کردهاست. جنبشهای فمینیستی اولیه و نخستین اغلب موج اولیه فمینیستها، و فمینیستهای حدودا بعد از سال ۱۹۶۰ موج دوم فمینیستها نامیده میشوند. اخیرا، در حالی که موج دوم فمینیستها هنوز فعال میباشند بعضی از فمینیستهای جوانتر خود را به عنوان موج سوم فمینیستها معرفی کردهاند.
وندی کامینر، در کتاب خود «یک آزادی هراسناک: گریز زنان از برابری» تضادهای دیگر میان فرمهای فمینیسم را شناسائی میکند: تضاد میان چیزی که او آن را فمینیسم «تساوی گرا» و «طرفدار حمایت از مصنوعات داخلی» مینامد. او فمینیسم تساوی گرا را به عنوان ارتقا دهنده برابری بین زنان و مردان از طریق اهدای حقوق برابر در نظر میگیرد. فمینیستهای طرفدار حمایت از مصنوعات داخلی ترجیح میدهند که بر روی حمایتهای قانونی برای زنان، همچون قوانین استخدام و قوانین طلاق که از زنان محافظت مینمایند متمرکز باشند، گاه از محدودیت حقوق مردان، همچون سخنرانی آزاد (مخصوصا، حق تولید و مصرف نقاشیهای مستهجن) حمایت میکنند. اگرچه کتاب متعلق به زمان پیش از وقوع موج سوم فمینیست میباشد، کمینر هر دو جریان محافظه کار و تساوی گرا را در محدوده موج اول و موج دوم فمینیسم شناسائی میکند.
برخی از فمینیستهای طرفدار اصلاحات اساسی، همچون مری دالی، شارلوت بانچ و مریلین فریه، از جداسازی & امدش؛ یک جداسازی کامل از مذکر و مونث در جامعه و فرهنگ & امدش حمایت کرده اند؛ در حالی که دیگران نه تنها ارتباط مابین مردان و زنان را بلکه بسیاری از معانی «مرد» و «زن» را به خوبی مورد تحقیق قرار میدهند (تئوری غیر عادی را در نظر بگیرید). بعضی معتقدند که وظایف جنسی، هویت جنسی و تمایلات جنسی خودشان ساختهای اجتماعی میباشند (همچنین پیروی از قانون دیگران را در نظربگیرید). برای این فمینیستها، فمینیسم یکی از مفاهیم ابتدائی نجات بشریت میباشد (یعنی، آزادی مردان بمانند آزادی زنان است.)
«درباره» فمینیسم در باب این که کدام یک از انواع آن باید منحصرا برچسب خورده یا مورد تفکر قرار گیرد مباحثاتی وجود دارد. همچنین اعتقادات مشترکی هچون ظلم به وسیله پدر سالاری و یا سرمایه داری ، و اعتقاد به این که آنها با هم مترادف هستند وجود دارد.
زیرمجموعههایی از فمینیسم
فمینیسم سوسیالیستی
فمینیسم لیبرال
فمینیسم مارکسیستی
فمینیسم آنارشیستی
فمینیسم رادیکال
فمینیسم مدرن
فمینیسم اسلامی
فمینیسم آفریقائی
فمینیسم آمازونی
فمینیسم ضد نژاد پرستانه
فمینیسم سیاه پوستان
فمینیسم مغلطهای
فمینیسم فرهنگی
فمینیسم متضاد
فمینیسم اقتصادی
فمینیسم هستی گرایی
فمینیسم ژاپنی
فمینیسم فرانسوی
فمینیسم فردگرایی (همچنین به عنوان فمینیسم طرفدار آزادی نیز شناخته میشود)
فمینیسم همجنس باز(زن)
فمینیسم مذکر یا فمینیست موافق مردان
فمینیسم مادی
فمینیسم جدید
فمینیسم پاپ
فمینیسم بعد از - مستعمرات
فمینیسم پست مدرنی که شامل نظریه فراهنجار میباشد.
فمینیسم طرفدار جنس (همچنین به عنوان فمینیسم آزادی جنسی نیز شناخته میشود، فمینیسم جنس مطلق و فمینیسم خود خواه)
فمینیسم روانکاوانه
فمینیسم طرفدار اصلاحات سیاسی
فمینیسم جداگرایی
فمینیسم معنوی
فمینیسم دیدگاه
فمینیسم جهان سوم
فمینیسم تغییر ملیت
فمینیسم تغییر(جابجائی)
زن گرایی
فعالیتهای مطمئن، مشیها و مردم همچنین میتوانند به عنوان فمینیست مقدماتی یا پست فمینیست توصیف شوند.
ارتباط با جنبشهای دیگر
برخی از فمینیستها با اعتقاد به گفته مارتین لوتر کینگ جی آر.، که میگوید «تهدید عدالت در هر جا تهدید عدالت در همه جاست»، یک مشی خصمانه نسبت به سیاست را در پی میگیرند . به اعتقاد آن ، بعضی فمینیستهای خودشناخته دیگر جنبشها همچون جنبش حقوق مدنی و جنبش حقوق همجنس خواهی را مورد حمایت قرار میدهند. در همین زمان، بسیاری از فمینیستهای سیاه پوست همچون بل هوکسها جنبشی را که جهت تسلط زنان سفیدپوست باشد را مورد انتقاد قرار میدهند. ادعاهای فمینیست درباره چهره زنان به قول معروف بی فایده در جامعه غربی اغلب کمتر به زندگی زنان سیاهپوست مربوط میشود.
این تصور در فمینیسم از پیش مستعمراتی کلیدی است. بسیاری از زنان فمینیست سیاهپوست واژه زن گرائی را جهت دیدگاههای خود ترجیح میدهند.
فمینیسم اغلب با مطالعات همجنس خواهی، همجنس باز (زن) و تغییر جنسیت مرتبط شدهاست و درمواردی فمینیسم روانکاوی بر پیشرفت روانکاوی جنسیتی منطبق میباشد. برخی از فمینیستها نسبت به جنبش تغییر جنسیت بسیار محتاط میباشند چرا که آن را به عنوان رقیب تمایز میان مرد و زن میبینند. افرادی که به عنوان جنس مونث تغییر جنسیت و تغییر تمایلات جنسی دادهاند از برخی گرد آوریها و وقایع فقط- زنان محروم شده و توسط عدهای از فمینیستها، که میگویند کسی که از بدو تولد به عنوان جنس نر قلمداد میشود قادر به فهم ستمی که در مواجهه با زنان میشود نیست، طرد میشوند. این محرومیت توسط مردمی که تغییر جنسیت دادهاند به عنوان تغییر تشویشی مورد انتقاد واقع میشود، اشخاصی که از اینکه کشمکشهای سیاسی و اجتماعیشان با فمینیستها مرتبط شود، و این که تبعیض در برابر مردمی که تغییر جنسیت دادهاند شکلی ازپدر سالاری است حمایت میکنند.
در سال ۱۸۰۰ در جنبش حقوق زنان در ایالات متحده آمریکا بر سر تصویب قوانین چهاردهمین و پانزدهمین شکاف ایجاد شد. اصلاحات قانون اساسی ایالات متحده حق رای را به مردان آفریقائی-آمریکائی اهداء نمود. الیزابت کیدی استنتن و سوزان بی. آنتونی، از جمله دیگران، مدعی شدند که مردان سیاهپوست نباید حق رای داشته باشند مگر این که مشابه این حق به «کلیه» زنان اهدا شود، از سال ۱۸۶۸ تا ۱۸۷۰، زمانی که پانزدهمین اصلاح تصویب شد، در بخش وسیعی از ایالات متحده جنبش حقوق مدنی به وجود آمد، و در سال ۱۸۶۹، باعث یک انفصال در جنبش حق رای و انتخاب زنان شد، و منجر به جدائی انجمن ملی حق رای و انتخاب زنان (ان دبلیو اس ای) و انجمن حق رای و انتخاب زنان آمریکائی (ای دبلیو اس ای) در ایالات متحده شد.
فمینیسم مدرن
بسیاری از فمینیستها معتقدند كه در بخش وسیعی از دنیا هنوز تبعیض در برابر زنان وجود دارد. اما در داخل جنبشها راجع به شدت مسایل جاری، اینكه مشكلات چه هستند، و چگونه میتوان آنها را حل كرد، اختلافاتی وجود دارد.
از سوی دیگر افراطیهای شامل برخی از فمینیستهای طرفدار اصلاحات سیاسی همچون گلوریا آلرد و مری دالی كسانی هستند كه استدلال می كنند كه جامعه انسانی با تعداد كم مردان به طرز چشمگیری بهتر خواهد شد. همچنین مخالفانی نیز، همچون كریستینا هاف سامرز یا كمیل پاگلیا وجود دارند، كسانی كه خود را به عنوان فمینیست میشناسند اما همین افراد جنبش متعصب ضد مردانه را متهم می كنند.
مشکل بسیاری از فمینیستها استفاده از واژه "فمینیست" در مورد گروهها یا مردمی است كه در تشخیص یک برابری اساسی میان جنسیتها درمانده اند. برخی از فمینیستها، همچون كاتا پولیت یا نادین استروسن (رئیس آی سی ال یو و مولف کتاب "حمایت از هرزه گر و شهوتران") بر در نظر گرفتن تعریف فمینیسم بسادگی این عبارت كه "زنان هم انسان هستند" تأکید میکند. نظریاتی كه به جای متحد كردن جنسها آنها را از یكدیگرجدا می كنند به اعتقاد این افراد به جای "فمینیست" بودن "جنسگرا" هستند.
همچنین مشاجراتی میان فمینیستهای تفاوت گرا همچون كارول گیلیگان از یك سو، كسی كه معتقد است فرقهای مهمی بین جنسها وجود دارد (كه ممكن است ذاتی باشد یا نباشد، اما نمیتواند نادیده گرفته شود)، و كسانی كه معتقدند تفاوتهای غیر ضروری مابین جنسها وجود دارد، موجود میباشد، و نقشهای مشاهده شده در جامعه به شرایط بستگی دارند
ماریلین فرنچ در تحقیقات خود پدر سالاری و تاثیرات آن بر دنیا را بصورت جامع تجزیه و تحلیل میکند. او پدر سالاری را به عنوان سیستمی معرفی می كند كه قدرت بر روی زندگی، كنترل برروی لذت و غلبه بر شادی را گرامی میدارد. مطابق نظر فرنچ، " تنها ابداع یك سیرت كه به نسل بشریت اجازه خواهد داد بسادگی زنده بماند كافی نیست. بقا زمانیكه مستلزم وجودی آن یك حالت بدبختی باشد یك شر است. بلکه زمان شایسته است که باقی ماندن و ادامه حیات خوشی/لذت هدف آن باشد. مفهوم لذت توسط فیلسوفان و فاتحان هر چه بیشتر بهعنوان صفت ناشایست و به عنوان ارزشی برای انسان ترسو، كوته فكر و پر رو تقلیل یافته است. تقوا هم اغلب به نام بعضی اهداف بالاتر درگیر چشم پوشی از لذت است، هدفی كه درگیرقدرت (برای مردان) یا فداكاری(برای زنان) میشود. در دنیای بزرگ و دارای اهداف جدی، لذت به عنوان یک مسأله سطحی و پوچ توصیف میشود. اما لذت از دایره پیگردهای جدی یا اغراض خارج نیست، به واقع، لذت در آنها پیدا میشود، و این تنها دلیل واقعی جهت زنده ماندن است. این فلسفه چیزی است كه ماریلین فرنچ به عنوان یك جانشین برای ساختار جاری، که در آن قدرت ارزش بالاتری داشته است، پیشنهاد می كند.
كارول تاوریس، مولف "خشم: احساس بد تعبیر شده" و "عدم سنجش صحیح زنان: چرا زنان جنس بهتر نیستند، جنس درجه دو، یا جنس مقابل میباشند"، مدعی است كه در آینده نیز برای زمانی طولانی تجربیات مردان به عنوان استانداردهای انسانی در نظر گرفته میشوند و زنان همواره در آمریكای شمالی یا نقاط دیگر جهان همچنان با تبعیض مواجه خواهند بود.
تأثیرات بر حقوق مدنی
فمینیسم بر روی بسیاری از تغببرات، شامل حق رای و شرکت در انتخابات زنان، استخدام وسیع زنان با دستمزدهای مساوی تر، حق آغاز کردن طلاق عایدیها و معرفی "گناه نبودن طلاق، حق فراهم کردن وسائل جلوگیری از بارداری و سقط جنینهای سالم، و حق تحصیلات دانشگاهی در جامعه غرب تأثیر گذاشتهاست.
تاثیرات فمینیسم در غرب
در حالی که تعدادی از فمینیستها استدلال میکنند که اختلافات زیادی تا رسیدن به تساوی وجود دارد دیگران موافق نیستند و مشاهده میشود که بسیاری از مبارزه طلبیها مغلوب شده اند. برای مثال، در جوامع پیشرفته، امروزه در هر دو مورد فارغ التحصیل شدن از مدارس عالی و ثبت نام در دانشگاه تعداد زنان بیشتر از مردان برآورد میشود. زنان در نرخهایی برابر و یا بیش از مردان در مدارس حرفهای پذیرفته میشوند. این در حالیست که در قیاس با مردان، زنان کمتری در زندانها بر اثر شکنجه جان می سپارند. خشونت بر علیه زنان بازتاب به مراتب بیشتری در برابر خشونت بر علیه مردان دارد و مردان بسیار بیشتری به جبهه های جنگ فرستاده می شوند و مرگ در مورد آنان تاثیر بسیار کمتری بر جنبشهای مدعی برابری حقوق زنان و مردان در مقایسه با مرگ یک زن می گذارد.
تاثیر بر زبان
بسیاری از فمینیستهای انگلیسی-زبان اغلب از آنچه که فکر میکنند زبان غیر-جنسیتی است طرفداری میکنند. استفاده از "Ms" به معنی "خانم" جهت اشاره به هر دو دسته زنان چه آنها که ازدواج کرده اند یا نکرده اند یا استفاده از "he (ضمیر اشاره به مرد) یا she (ضمیر اشاره به زن)" (یا دیگر ضمایر خنثی-جنسیتی) به جای "he (ضمیر اشاره به مرد)" در جاهایی که جنسیت مشخص نیست.
همچنین فمینیستها اغلب از طرفداران استفاده از زبان "جنسیت-شمولی" میباشند، همچون “human” (به معنی بشر) به جای “mankind” (این واژه نیز به معنی بشر است اما واژه به معنی مرد نوعی دید مذکرگرا به بشریت ایجاد میکند).
فمینیستها استفاده مطلوب از زبان را در بیشتر موقیتها هم جهت آنچه که آنها ادعا میکنند نوعی برابری و رفتار محترمانه با زنان است یا جهت تاثیر گذاشتن بر لحن سخنرانی سیاسی، گسترش داده اند. این میتواند حرکتی در جهت تغییر زبان به نظر آید که توسط برخی از فمینیستها به عنوان جنسیت گرایی تلقی میشود. این فمینیستها استدلال میکنند که زبان ادراک واقعیت را مستقیما تحت تاثیر قرار میدهد.
از آنجایی که بسیاری از زبانهای غیرهندو-اروپایی ساختار گرامری جنسیتی ندارند در فمینیسم قبل از دوران استعمار موضوع زبان اغلب کمتر مورد تاکید قرار میگیرد.
در تغییرات زبانی تحت تأثیر فمینیسم میتوان نوعت رویکرد متفاوت را نسبت به زبان فرانسه دید. ساختار گرامری جنسیتی در فرانسه بسیار نافذتر از انگلیسی میباشد، این ساختار عملا ایجاد یک زبان فارغ از جنسیت را غیر ممکن می سازد. در عوض، نامهایی که در اصل فقط یک شکل مذکر داشتند اکنون قرینههای مونثی دارند که برای آنها ایجاد شده است. کلمه "پرافسیر" به معنی معلم در زبان فرانسه، سابقا همیشه صرفنظر از جنسیت معلم مذکر بود، حالا یک شکل مونث برابر دارد "پرافسیوز". مواردی که شکلهای مذکر و مونث جدا میشوند همیشه وجود داشته است، زمانی حالت استاندارد برای توصیف گروهی از مردان و زنان به این صورت بود که حالت جمع مذکر را استفاده می نمودند. امروزه، شکلهایی متفاوت برای هر جنس رایجتر هستند. چنین عبارتی در کانادا و فرانسه مصطلح هستند. اما عملا در سایر کشورهای دیگر که به فرانسه صحبت میکنند ناشناخته میباشد.
این رویکرد ایجاد ساختار زبانی کلی برای هر دوجنس در سایر زبانها نیز در حال گسترش است و بسیاری از فمنیستها در سراسر جهان تلاش میکنند ساختارهایی را که در آن نشانههای مذکر برای اشاره به انسان به معنای کلی به کار میرود از زبان حذف کنند.
تاثیر بر مذهب
فمینیسم تاثیری عظیم بر بسیاری از جنبههای مذهب داشته است. در شاخههای روشنفکری مسیحیت پروتستان (و به طور برجسته در برخی استیلاهای محافظه کارانه وابسته به علوم الهی، همچون انجمنهای الهی زنان روحانی تلقی شدهاند، و در یهودیت نوگرا ، زنان میتوانند خاخام شوند. در درون این گروههای مسیحی و یهودی، زنان بتدریج با به دست گرفتن مواضع قدرت با مردان بیشتر برابر شده اند، اکنون نقش آنها در توسعه زمینهای جدید اعتقادی مورد توجه قرار گرفته است.
از طرف دیگر رهبری زنان در مسایل مذهبی توسط مذهب کاتولیک رومی رد شده است. به گونهای تاریخی مذهب کاتولیک رومی زنان را از ورود به کشیشی و دیگر مقامهای روحانیت محروم کرده است، زنان به نقش راهبهها یا مردم خارج از سلک روحانیت محدود شدند.
فمینیسم همچنین نقش مهمی در پذیرش شکلهای جدید مذهبی داشته است. مذاهب نیوپاگان مخصوصا گرایش به تاکید بر اهمیت روحانیت رب النوع داشته، و سوال میکند که چرا آنها در قالب خصومت مذهبی کهن به زنان و جنس مقدس زن می نگرند. فمنسیم در مذاهب بیشتر در بینش نوین به جایگاه حضرت مریم، دیدگاههای نوین اسلامی در مورد فاطمه زهرا، و مخصوصا اعتقاد کاتولیک به کوردمپتیکس نمود یافته است.
جمعه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۷
تفاوتهای مغزی مردان و زنان
پرسشی که اکثر افراد به دنبال دانستن آن هستند
دانشمندان بعد از بررسی مغز هزار زن و مرد به این نتیجه رسیدهاند که چه بسا دو جنس بشر به راستی «مریخی» و «ونوسی» باشند، چرا که مغز این دو٬ دستکم در اتصالات عصبی متمایز است و «مداربندی» متفاوتی دارد.
به نوشته روزنامه بریتانیایی «گاردین»، پژوهشگران با بررسی اسکن مغزی حدود هزار زن و مرد متوجه شدند که باورهای دیرین درباره تفاوتهای فاحش میان عملکرد مغزی مردان و زنان تا حدی ریشه در واقعیت دارد.
بنابر گزارش گاردین از نتایج منتشر شده پژوهش یاد شده، الگوهای مدارهای عصبی برگرفته از مغز انسان در این تحقیق نشان داد که اتصالهای عصبی در مغز زنان میان دو نیمکره چپ و راست مغزی تراکم داشته و در مقابل، همین الگوها در مردان اتصالهای عصبی قویتری را در نواحی پَسین و پیشین مغز آشکار کرد.
راجینی وِرما، پژوهشگر دانشگاه پنسیلوانیا و سرپرست گروه پژوهشگران، در توضیح یافتههای پژوهش فوق گفت که بزرگترین شگفتی تحقیق٬ «تأیید باورهای قالبی کهن» درباره عملکرد مغز مردان و زنان بوده است.
به گفته این دانشمند «مداربندی مغز آقایان برای مشاهده و اعمالِ نیازمندِ هماهنگی کارآیی بالاتری داشته، در حالی که در زنان تواناییهایی اجتماعی و حافظه قویتری را ممکن ساخته است؛ به همین دلیل است که بانوان برای انجام چندین کار به صورت همزمان توانایی بیشتری دارند».
وِرما در ادامه توضیحات خود افزود: «اگر به مطالعات انجام شده بر روی عملکرد مغز مراجعه کنید، خواهید دید که نیمکره چپ مغز بیشتر برای انجام تفکر منطقی مورد استفاده قرار میگیرد، و نیمکره راست برای تفکر شهودی. ازین جهت، اگر کاری باشد که نیازمند هر دوی این تواناییها باشد، بر پایه یافتههای ما، زنان توانایی بهتری در انجام آن خواهند داشت.»
وی تصریح کرد: «زنان متفکران شهودی بهتری هستند و حافظه برتری دارند. وقتی که صحبت میکنید، زنان ارتباط احساسی بهتری با پیام شما برقرار میکنند. زنها بیشتر گوش میکنند.»
وِرما - که خود نیز زن است - در ادامه توضیح داد: «متعجب شده بودم که پژوهش ما بسیاری از باورهای قالبی موجود در اذهان را تأیید کرد. حالا متوجه میشوم که چرا وقتی میخواهم، مثلاً، سراغ یک سرآشپز یا آرایشگر استادکار بروم، بیشترشان مرد هستند.»
از دیگر نکات حائز اهمیت این پژوهش آن است که اکثر تغییرات مبتنی بر جنسیت در مغز انسانها از سالهای نوجوانی (حدود ۱۳٫۴ تا ۱۷ سالگی) بروز مییابند. در عمل٬ «اهالی مریخ» و «ساکنان ونوس» بالاترین میزان تفاوت در نیمکرههای مغزی را در سنین یاد شده نشان دادهاند؛ زمانی که در زنان اتصالهای عصبی بیشتری میان دو نیمکره در بخش لوب پیشانی مغز به چشم میخورد.
در مراحل بعدی و با مُسنتر شدن زنان، به تدریج تمرکز اتصال اعصاب از ناحیه لوب پیشانی مغز به دیگر نقاط پراکنده شده و در عمل تفاوت میان عملکر مغز زنان و مردان کاهش مییابد.
اسکن مغز صدها مرد و زن شرکت کننده در این پژوهش همچنین نشان داد که فراوانی اتصالهای عصبی میان دو نیمکره مغز به طور کُلی در زنان بالاتر بوده و در مردان اتصالها بیشتر به درون هر نیمکره - به صورت جداگانه - محدود میشوند. با این همه، تنها در یک نقطه در مغز مردان اتصالهای بیشتری بین نیمکرههای چپ و راست به چشم میخورد که «مُخچه» نام دارد و نقش اصلی آن در هدایت حرکتی است.
وِرما در توضیح تأثیر این تراکم اتصال عصبی در مُخچه مردان گفت که «مثلا اگر بخواهید اسکی یاد بگیرید، یک مُخچه قوی نیاز دارید».
جزئیات پژوهش یاد شده در نشریه «پی. اِن. اِی. اِس» به چاپ رسیده است.
هم اینک، دانشمندان نمیتوانند مقدار الگوی اتصال عصبی مغزی «مردانه» یا «زنانه» را در افراد اندازه گیری کنند. افزون بر این، پرسش دیگری که در برابر محققان قرار دارد این است که آیا تفاوتهای ساختاری موجب تفاوت در عملکرد مغز میشود، یا اینکه این تفاوت در عملکرد است که منجر به تفاوت ساختاری میشود.
دانشمندان بعد از بررسی مغز هزار زن و مرد به این نتیجه رسیدهاند که چه بسا دو جنس بشر به راستی «مریخی» و «ونوسی» باشند، چرا که مغز این دو٬ دستکم در اتصالات عصبی متمایز است و «مداربندی» متفاوتی دارد.
به نوشته روزنامه بریتانیایی «گاردین»، پژوهشگران با بررسی اسکن مغزی حدود هزار زن و مرد متوجه شدند که باورهای دیرین درباره تفاوتهای فاحش میان عملکرد مغزی مردان و زنان تا حدی ریشه در واقعیت دارد.
بنابر گزارش گاردین از نتایج منتشر شده پژوهش یاد شده، الگوهای مدارهای عصبی برگرفته از مغز انسان در این تحقیق نشان داد که اتصالهای عصبی در مغز زنان میان دو نیمکره چپ و راست مغزی تراکم داشته و در مقابل، همین الگوها در مردان اتصالهای عصبی قویتری را در نواحی پَسین و پیشین مغز آشکار کرد.
راجینی وِرما، پژوهشگر دانشگاه پنسیلوانیا و سرپرست گروه پژوهشگران، در توضیح یافتههای پژوهش فوق گفت که بزرگترین شگفتی تحقیق٬ «تأیید باورهای قالبی کهن» درباره عملکرد مغز مردان و زنان بوده است.
به گفته این دانشمند «مداربندی مغز آقایان برای مشاهده و اعمالِ نیازمندِ هماهنگی کارآیی بالاتری داشته، در حالی که در زنان تواناییهایی اجتماعی و حافظه قویتری را ممکن ساخته است؛ به همین دلیل است که بانوان برای انجام چندین کار به صورت همزمان توانایی بیشتری دارند».
وِرما در ادامه توضیحات خود افزود: «اگر به مطالعات انجام شده بر روی عملکرد مغز مراجعه کنید، خواهید دید که نیمکره چپ مغز بیشتر برای انجام تفکر منطقی مورد استفاده قرار میگیرد، و نیمکره راست برای تفکر شهودی. ازین جهت، اگر کاری باشد که نیازمند هر دوی این تواناییها باشد، بر پایه یافتههای ما، زنان توانایی بهتری در انجام آن خواهند داشت.»
وی تصریح کرد: «زنان متفکران شهودی بهتری هستند و حافظه برتری دارند. وقتی که صحبت میکنید، زنان ارتباط احساسی بهتری با پیام شما برقرار میکنند. زنها بیشتر گوش میکنند.»
وِرما - که خود نیز زن است - در ادامه توضیح داد: «متعجب شده بودم که پژوهش ما بسیاری از باورهای قالبی موجود در اذهان را تأیید کرد. حالا متوجه میشوم که چرا وقتی میخواهم، مثلاً، سراغ یک سرآشپز یا آرایشگر استادکار بروم، بیشترشان مرد هستند.»
از دیگر نکات حائز اهمیت این پژوهش آن است که اکثر تغییرات مبتنی بر جنسیت در مغز انسانها از سالهای نوجوانی (حدود ۱۳٫۴ تا ۱۷ سالگی) بروز مییابند. در عمل٬ «اهالی مریخ» و «ساکنان ونوس» بالاترین میزان تفاوت در نیمکرههای مغزی را در سنین یاد شده نشان دادهاند؛ زمانی که در زنان اتصالهای عصبی بیشتری میان دو نیمکره در بخش لوب پیشانی مغز به چشم میخورد.
در مراحل بعدی و با مُسنتر شدن زنان، به تدریج تمرکز اتصال اعصاب از ناحیه لوب پیشانی مغز به دیگر نقاط پراکنده شده و در عمل تفاوت میان عملکر مغز زنان و مردان کاهش مییابد.
اسکن مغز صدها مرد و زن شرکت کننده در این پژوهش همچنین نشان داد که فراوانی اتصالهای عصبی میان دو نیمکره مغز به طور کُلی در زنان بالاتر بوده و در مردان اتصالها بیشتر به درون هر نیمکره - به صورت جداگانه - محدود میشوند. با این همه، تنها در یک نقطه در مغز مردان اتصالهای بیشتری بین نیمکرههای چپ و راست به چشم میخورد که «مُخچه» نام دارد و نقش اصلی آن در هدایت حرکتی است.
وِرما در توضیح تأثیر این تراکم اتصال عصبی در مُخچه مردان گفت که «مثلا اگر بخواهید اسکی یاد بگیرید، یک مُخچه قوی نیاز دارید».
جزئیات پژوهش یاد شده در نشریه «پی. اِن. اِی. اِس» به چاپ رسیده است.
هم اینک، دانشمندان نمیتوانند مقدار الگوی اتصال عصبی مغزی «مردانه» یا «زنانه» را در افراد اندازه گیری کنند. افزون بر این، پرسش دیگری که در برابر محققان قرار دارد این است که آیا تفاوتهای ساختاری موجب تفاوت در عملکرد مغز میشود، یا اینکه این تفاوت در عملکرد است که منجر به تفاوت ساختاری میشود.
یکشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۷
بهرام گور
بهرام گور،(بهرام پنجم یا وهرام)، پانزدهمین شاهنشاه ایران از دودمان ساسانی، پسر و جانشین یزدگرد اول بوده است. پس از مرگ یزدگرد بزرگان ایران شاهزاده ای را بهنام خسرو بر تخت نشاندند اما ”منذربن نعمان“ امیر حیره، که سرپرست بهرام بود او را یاری کرد و نيرويي مجهز به فرماندهی پسر خود «نعمان بن منذر» بهسوی بهرام فرستاد، نعمان به سوي تیسفون راند و بزرگان وحشت كرده و با منذر و بهرام به گفتوگو پرداختند، در پايان، خسرو از تخت پادشاهي به زير كشيده شد و بهرام (از سال ۴۲۱ تا ۴۳۸ میلادی به مدت ١٧ سال) بر تخت پادشاهي تكيه زد، مشهوراست وي براي بهدست آوردن تخت سلطنت، تاج شاهي را از میان دو شیر ربود.
وي پادشاهي نيك سيرت بود و براي مردم زمانش رفاه و خوشبختي را به ارمغان آورد، به نوشتهي رخدادنگاران ايراني و عرب وي پادشاهي دادخواه و آبادگر و هوشمند بوده است، دلبستگی بهرام شاه به شکار گورخر شوند(دليل) آن بود که به وي فرنام بهرام گور بدهند.
بهرام هنگام نشيتن برتخت شاهی گفت: «اینک که بر تخت و آيین طهمورث و پدری نیاکانمان نشستم خدای بزرگ را ستایش میکنم و از او سپاسگزارم، من اکنون شما کارگزاران را به نیکی و خرد و دانش که یادگار زرتشت است راهنمایی میکنم ، من خواستار این دنیای زود گذر،( سپنج ) نیستم و برای گذاشتن نام نیک از خود برای آیندگان کوشش خواهم کرد، اکنون ميگويم، به مردم تهی دست و ناتوان زور نخواهم گفت و به یاری آنان خواهم شتافت، سپاه ایران را نیرومند خواهم کرد و پایبند خواهم بود تا دشمنان ایران را همواره از پای درآورم، تلاش خواهم کرد که جز راستی با مردم رفتار نکنم و اگر از سوی مردم اشتباه سر بزند آنانرا ميبخشم، اکنون شما را به دین اجدادی و کهن ایرانی ميخوانم و هرگز از راه نیاکان خود برنخواهم گشت.»
داستانهای بسیار در چابکی بهرام در جنگ با اقوام شمالی و دولت بیزانس و شکارهای وی گفتهاند، این رويدادها هم در ادبیات و هم در نقاشی ایران شهرت دارد.
وي نخست با اقوام وحشی شمالی جنگید و آنان را شکست داد در ۴۲۱ ميلادي جنگی بین او و« تئودوسیوس» امپراتور روم درگرفت، فرماندهی سپاه ایران با «مهرنرسی» بود، وي تمامی ارمنستان را ضمیمهي ایران كرد و به سبب آشتي نامه ای که در سال ۴۲۲ ميلادي امضا شد ایرانیان در کشور خود به عیسویان آزادی دینی دادند و رومیان هم همین حق را به زردشتیان ساكن بیزانس دادند.
بهرام پس از پیروزی بر «هپتالها» هدایای بسیاری را راهی «آتشکدهي شیز» کرد و مالیات سه سال مردم ایران را به آنان بخشود و ۲۰ میلیون درهم از خزانهي سلطنتی را میان مردم ایران تقسیم کرد، سپس فرمان داد در روز اول هر ماه دادگاههایی تشکیل شود و همهي فرمانروایان و سرداران و بزرگان حکومتی در آنجا باشند و اگر کسی از مردم از آنان شکایتی دارد آنرا به دادگاه تقدیم کند تا شاهنشاه به آنان رسیدگی کند.
هیچیک از شاهنشاهان ساسانی بهجز اردشیربابکان و خسرو انوشیروان به مانند بهرام گور محبوب مردم نبودهاند وي نسبت به همه خیرخواهی میکرد.
شاهنشاهی بهرام گور برای ایرانیان؛ آبادانی، ارتش نیرومند، مرزهای مستحکم، زمینهای آباد، کشاورزی پربرکت، مالیاتهای سبک و زندگی خوب همراه با شادی و خوش گذرانی برای ایرانیان پيشكش آورد.
به گفتهي فردوسی بزرگ که از زندگی نامه ساسانی ها ( خدای نامه ) برداشت کرده، شاهنشاهی بهرام همزمان با پیدا کردن گنجهای بسیاری از دل خاک شد، این گنجها که به گنجهای جمشید شاه نسبت داده شده است گمان ميرود همان خزانه های سلطنتی کورش و داریوش بوده است كه به بهرام رسيد و کارگزاران وی آنها را از زیر خاک بیرون آوردند، به فرمان بهرام شاه مردم نیز باید در این ثروت ملی شريك باشند و در اين زمان بهرام شاه میگوید:« من نیاز به گنج ندارم زیرا جوان و تندرست هستم و با کار و کوشش و نبرد با بیگانگان و متجاوزان به خاک ایران ثروتهای زیادی کسب خواهم کرد، پس کسانی به این گنجها نیاز دارند که فقیر هستند، کسانی که از کار افتاده و قادر به کار کردن نیستند، زنان بیوه و کودکان یتیم باید سهم داشته باشند، این یک منبع ملی است و همگان باید در آن شريك باشند.»
آمده که او در آخرین سالهای سلطنت سخنرانی کرد و به بزرگان و کارگزاران حکومتی ایران هشدار داد، كه اگر از راه راست و نیکویی به مردم سرپيچي كنيد، آگاه باشيد که همچون پدرم و حتا سختتر از او با شما برخورد خواهم کرد به همین شوند(دليل) وی در یک توطئه كه از سوي بزرگان دولتی ترتيب داده شده بود کشته شد.
وي پادشاهي نيك سيرت بود و براي مردم زمانش رفاه و خوشبختي را به ارمغان آورد، به نوشتهي رخدادنگاران ايراني و عرب وي پادشاهي دادخواه و آبادگر و هوشمند بوده است، دلبستگی بهرام شاه به شکار گورخر شوند(دليل) آن بود که به وي فرنام بهرام گور بدهند.
بهرام هنگام نشيتن برتخت شاهی گفت: «اینک که بر تخت و آيین طهمورث و پدری نیاکانمان نشستم خدای بزرگ را ستایش میکنم و از او سپاسگزارم، من اکنون شما کارگزاران را به نیکی و خرد و دانش که یادگار زرتشت است راهنمایی میکنم ، من خواستار این دنیای زود گذر،( سپنج ) نیستم و برای گذاشتن نام نیک از خود برای آیندگان کوشش خواهم کرد، اکنون ميگويم، به مردم تهی دست و ناتوان زور نخواهم گفت و به یاری آنان خواهم شتافت، سپاه ایران را نیرومند خواهم کرد و پایبند خواهم بود تا دشمنان ایران را همواره از پای درآورم، تلاش خواهم کرد که جز راستی با مردم رفتار نکنم و اگر از سوی مردم اشتباه سر بزند آنانرا ميبخشم، اکنون شما را به دین اجدادی و کهن ایرانی ميخوانم و هرگز از راه نیاکان خود برنخواهم گشت.»
داستانهای بسیار در چابکی بهرام در جنگ با اقوام شمالی و دولت بیزانس و شکارهای وی گفتهاند، این رويدادها هم در ادبیات و هم در نقاشی ایران شهرت دارد.
وي نخست با اقوام وحشی شمالی جنگید و آنان را شکست داد در ۴۲۱ ميلادي جنگی بین او و« تئودوسیوس» امپراتور روم درگرفت، فرماندهی سپاه ایران با «مهرنرسی» بود، وي تمامی ارمنستان را ضمیمهي ایران كرد و به سبب آشتي نامه ای که در سال ۴۲۲ ميلادي امضا شد ایرانیان در کشور خود به عیسویان آزادی دینی دادند و رومیان هم همین حق را به زردشتیان ساكن بیزانس دادند.
بهرام پس از پیروزی بر «هپتالها» هدایای بسیاری را راهی «آتشکدهي شیز» کرد و مالیات سه سال مردم ایران را به آنان بخشود و ۲۰ میلیون درهم از خزانهي سلطنتی را میان مردم ایران تقسیم کرد، سپس فرمان داد در روز اول هر ماه دادگاههایی تشکیل شود و همهي فرمانروایان و سرداران و بزرگان حکومتی در آنجا باشند و اگر کسی از مردم از آنان شکایتی دارد آنرا به دادگاه تقدیم کند تا شاهنشاه به آنان رسیدگی کند.
هیچیک از شاهنشاهان ساسانی بهجز اردشیربابکان و خسرو انوشیروان به مانند بهرام گور محبوب مردم نبودهاند وي نسبت به همه خیرخواهی میکرد.
شاهنشاهی بهرام گور برای ایرانیان؛ آبادانی، ارتش نیرومند، مرزهای مستحکم، زمینهای آباد، کشاورزی پربرکت، مالیاتهای سبک و زندگی خوب همراه با شادی و خوش گذرانی برای ایرانیان پيشكش آورد.
به گفتهي فردوسی بزرگ که از زندگی نامه ساسانی ها ( خدای نامه ) برداشت کرده، شاهنشاهی بهرام همزمان با پیدا کردن گنجهای بسیاری از دل خاک شد، این گنجها که به گنجهای جمشید شاه نسبت داده شده است گمان ميرود همان خزانه های سلطنتی کورش و داریوش بوده است كه به بهرام رسيد و کارگزاران وی آنها را از زیر خاک بیرون آوردند، به فرمان بهرام شاه مردم نیز باید در این ثروت ملی شريك باشند و در اين زمان بهرام شاه میگوید:« من نیاز به گنج ندارم زیرا جوان و تندرست هستم و با کار و کوشش و نبرد با بیگانگان و متجاوزان به خاک ایران ثروتهای زیادی کسب خواهم کرد، پس کسانی به این گنجها نیاز دارند که فقیر هستند، کسانی که از کار افتاده و قادر به کار کردن نیستند، زنان بیوه و کودکان یتیم باید سهم داشته باشند، این یک منبع ملی است و همگان باید در آن شريك باشند.»
آمده که او در آخرین سالهای سلطنت سخنرانی کرد و به بزرگان و کارگزاران حکومتی ایران هشدار داد، كه اگر از راه راست و نیکویی به مردم سرپيچي كنيد، آگاه باشيد که همچون پدرم و حتا سختتر از او با شما برخورد خواهم کرد به همین شوند(دليل) وی در یک توطئه كه از سوي بزرگان دولتی ترتيب داده شده بود کشته شد.
شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۷
تاريخچه دامپزشكی در ايران
دامپزشكی كهن:
در سفرنامه فيثاغورث در مورد زرتشت ( پيامبر ايرانيان كه زمان ظهور آن حدود ۶۰۰ سال قبل از ميلاد مسيح است ) و آئين او نكته جالبی وجود دارد و آن نكته اين است كه زرتشت از فن دامپزشكی و درمان حيوانات اطلاع داشته است كه در كتاب اوستا می توان نكات متعددی درباره پرورش حيوانات و روش درمان بيماريهای دام مشاهده كرد. در اين كتاب برای اولين بار به طبقه بندی حيوانات برمی خوريم . مسئوليت پرورش و درمان بيماريهای حيواناتی چون اسب،گاو، گوسفند ، شتر، سگ، و پرندگان به عهده دامپزشكان بوده است و دامپزشكان بدين جهت دارای مقامی ارجمند و با ارزش بوده اند. علاوه بر اين چون اسب در ارتش ايران باستان نقش بسيار ارزنده و مهمی داشته است ، لذا دامپزشكانی كه عهده دار تربيت و پرورش و همچنين درمان بيماريهای آنها بوده اند، دارای مقامی بسيار والا بوده است. چنانكه رئيس اداره دامپزشكی ارتش در زمان داريوش داراي مقام سپهبدی و فرماندهی دسته سواره نظام بوده است. فن دامپزشكی در حدود ۵۰۰ سال بعد از ميلاد مسيح در ايران به صورت علمی و كلاسيك در آمده است.بايد توجه داشت هدف از تربيت مدرسه دامپزشكی در آن زمان درمان اسبان ارتش بوده است لذا احتياج به داشتن افراد متخصص و كاردان زياد بوده و دامپزشكان در آن زمان به نگارش كتبی تحت عناوين پرورش اسب , فن سواركاری , درمان بعضی از بيماريهای غير عفونی و عفونی و چگونگی استفاده از اسب در جنگ اقدام نموده اند. در ايران قديم پزشكی و دامپزشكی يكی بود و درزمان ساسانيان به تدريج دامپزشكی به صورت تخصصی از پزشكی در آمده است و به عنوان حرفه تا حدی استقلال يافت ولی باز اساس پزشكی و دامپزشكی يكی بود پس از اين آموزش ها جهت صدور اجازه كار آزمون اصلی از دامپزشكان گرفته می شد چنانكه در ساير رشته های پزشكی نيز مرسوم بود.
دامپزشكی نوين:
در سال ۱۲۹۰ هجری شمسی كه دولت ايران تصميم گرفت تشكيلات ژاندارمری نوينی را پايه گذاری نمايد از دولت سوئد عده ای كارشناس نظامی برای تاسيس ژاندارمری استخدام نمود كه به همراه افسران سوئدی دو نفر دكتر دامپزشك نيز بودند اين دو نفر افسر دامپزشك به اتفاق دامپزشكان اقدام به تاسيس مدرسه دامپزشكی برای تربيت كادر مورد احتياج ارتش نمودند.
- در سال ۱۳۱۱ بنای دانشكده دامپزشكی ابتدا به صورت مدرسه و بعدا دانشكده گذارده شد . در ابتدای امر اين دانشكده زير نظر وزارت كشاورزی بود ولی بعد با اعزام تعداد قابل ملاحظه ای دانشجو به كشور فرانسه و مراجعت ايشان از وزارت كشاورزی منتزع گرديد و ضميمه دانشگاه تهران شد .
-در سال ۱۳۰۴ پس از همه گيری طاعون گاوی (اولين بار در سال ۱۲۹۵ همه گيری طاعون گاوی در شمال و مركز ايران گزارش شده است) شيوع يافت و خسارات بسياری را سبب شد و در نتيجه در وزارت كشاورزی اداره ای به نام سازمان دفع آفات حيوانی ( كه بعدا به صورت سازمان دامپزشكی درآمد) تاسيس گرديد .اين شعبه تحت نظارت مؤسسه پاستور ( وابسته به وزارت فوائدعامه) با ۲۲ نفر پرسنل شامل ۱۴ نفركادر فنی و ۸ نفر كادر خدماتی تشكيل و مسئوليت آن به عهده مرحوم دكتر عبداله حامدی گذاشته شد .
- در سال ۱۳۰۵ مؤسسه پاستور شعبه دفع آفات حيوانی به وزارت فلاحت منتقل شد.
- در سال ۱۳۱۴ با توجه به ضرورت كنترل بيماريهای مهلك دامی و نظارت بهداشتی دام و فرآورده های دامی قانون تفتيش صحی حيوانات به تصويب مجلس شورای ملی رسيد و اداره كل دامپزشكی جايگزين مؤسسه دفع آفات حيوانی شد.
- در سال ۱۳۲۴ آئين نامه بازرسی مواد خوراكی مورد تصويب هيات وزيران قرار گرفت و مسئوليت مهمی به دامپزشكی محول گرديد.
- در سال ۱۳۲۵ بنابر مصوبه هيئت دولت , بنگاه كل امور دام شامل دو اداره كل دامپروری و دامپزشكی تشكيل گرديد. به موجب اين مصوبه ادارات دامپزشكی در استانها و شهرستانها بخشی از ادارات كشاورزی استان گرديد.
- در سال ۱۳۲۶ اختيارات محدودی به دامپزشكی استانها داده شد به طوری كه در هر اداره كشاورزی ۲ معاونت ايجاد شد. يكی از اين معاونتها ويژه دامپزشكی در نظر گرفته شد. معاون دامپزشكی رئيس اداره دامپزشكی نيز بود و كليه امور فنی و مالی در اختيار وی قرار داشت.
- درسال ۱۳۳۹ طی دستور وزير كشاورزی كليه ادارات دامپزشكی استانها مستقل و تحت نظارت مستقيم مدير كل دامپزشكی كشور قرار گرفتند.
- بروز بيماری طاعون گاوی در سال ۱۳۴۴ و تلفات سنگين ناشی از آن و نقش حياتی دامپزشكی در ريشه كنی آن و گسترش دامداريهای صنعتی در كشور ، بازنگری در وظايف و تشكيلات دامپزشكی را اجتناب ناپذير نمود.
- سرانجام با تلاش و پيگيری مسئولين در سال ۱۳۵۰ قانون سازمان دامپزشكی كشور مشتمل بر ۲۱ ماده و يك تبصره به تصويب مجلس شورای ملی و مجلس سنا رسيد.
- در سال ۱۳۶۷ شبكه های دامپزشكی استانها دوباره تشكيل و زير نظر سازمان مركزی قرار گرفتند . بنا بر دستور وزير كشاورزی بودجه مستقل به ادارات دامپزشكی استانها اختصاص يافت.
در سفرنامه فيثاغورث در مورد زرتشت ( پيامبر ايرانيان كه زمان ظهور آن حدود ۶۰۰ سال قبل از ميلاد مسيح است ) و آئين او نكته جالبی وجود دارد و آن نكته اين است كه زرتشت از فن دامپزشكی و درمان حيوانات اطلاع داشته است كه در كتاب اوستا می توان نكات متعددی درباره پرورش حيوانات و روش درمان بيماريهای دام مشاهده كرد. در اين كتاب برای اولين بار به طبقه بندی حيوانات برمی خوريم . مسئوليت پرورش و درمان بيماريهای حيواناتی چون اسب،گاو، گوسفند ، شتر، سگ، و پرندگان به عهده دامپزشكان بوده است و دامپزشكان بدين جهت دارای مقامی ارجمند و با ارزش بوده اند. علاوه بر اين چون اسب در ارتش ايران باستان نقش بسيار ارزنده و مهمی داشته است ، لذا دامپزشكانی كه عهده دار تربيت و پرورش و همچنين درمان بيماريهای آنها بوده اند، دارای مقامی بسيار والا بوده است. چنانكه رئيس اداره دامپزشكی ارتش در زمان داريوش داراي مقام سپهبدی و فرماندهی دسته سواره نظام بوده است. فن دامپزشكی در حدود ۵۰۰ سال بعد از ميلاد مسيح در ايران به صورت علمی و كلاسيك در آمده است.بايد توجه داشت هدف از تربيت مدرسه دامپزشكی در آن زمان درمان اسبان ارتش بوده است لذا احتياج به داشتن افراد متخصص و كاردان زياد بوده و دامپزشكان در آن زمان به نگارش كتبی تحت عناوين پرورش اسب , فن سواركاری , درمان بعضی از بيماريهای غير عفونی و عفونی و چگونگی استفاده از اسب در جنگ اقدام نموده اند. در ايران قديم پزشكی و دامپزشكی يكی بود و درزمان ساسانيان به تدريج دامپزشكی به صورت تخصصی از پزشكی در آمده است و به عنوان حرفه تا حدی استقلال يافت ولی باز اساس پزشكی و دامپزشكی يكی بود پس از اين آموزش ها جهت صدور اجازه كار آزمون اصلی از دامپزشكان گرفته می شد چنانكه در ساير رشته های پزشكی نيز مرسوم بود.
دامپزشكی نوين:
در سال ۱۲۹۰ هجری شمسی كه دولت ايران تصميم گرفت تشكيلات ژاندارمری نوينی را پايه گذاری نمايد از دولت سوئد عده ای كارشناس نظامی برای تاسيس ژاندارمری استخدام نمود كه به همراه افسران سوئدی دو نفر دكتر دامپزشك نيز بودند اين دو نفر افسر دامپزشك به اتفاق دامپزشكان اقدام به تاسيس مدرسه دامپزشكی برای تربيت كادر مورد احتياج ارتش نمودند.
- در سال ۱۳۱۱ بنای دانشكده دامپزشكی ابتدا به صورت مدرسه و بعدا دانشكده گذارده شد . در ابتدای امر اين دانشكده زير نظر وزارت كشاورزی بود ولی بعد با اعزام تعداد قابل ملاحظه ای دانشجو به كشور فرانسه و مراجعت ايشان از وزارت كشاورزی منتزع گرديد و ضميمه دانشگاه تهران شد .
-در سال ۱۳۰۴ پس از همه گيری طاعون گاوی (اولين بار در سال ۱۲۹۵ همه گيری طاعون گاوی در شمال و مركز ايران گزارش شده است) شيوع يافت و خسارات بسياری را سبب شد و در نتيجه در وزارت كشاورزی اداره ای به نام سازمان دفع آفات حيوانی ( كه بعدا به صورت سازمان دامپزشكی درآمد) تاسيس گرديد .اين شعبه تحت نظارت مؤسسه پاستور ( وابسته به وزارت فوائدعامه) با ۲۲ نفر پرسنل شامل ۱۴ نفركادر فنی و ۸ نفر كادر خدماتی تشكيل و مسئوليت آن به عهده مرحوم دكتر عبداله حامدی گذاشته شد .
- در سال ۱۳۰۵ مؤسسه پاستور شعبه دفع آفات حيوانی به وزارت فلاحت منتقل شد.
- در سال ۱۳۱۴ با توجه به ضرورت كنترل بيماريهای مهلك دامی و نظارت بهداشتی دام و فرآورده های دامی قانون تفتيش صحی حيوانات به تصويب مجلس شورای ملی رسيد و اداره كل دامپزشكی جايگزين مؤسسه دفع آفات حيوانی شد.
- در سال ۱۳۲۴ آئين نامه بازرسی مواد خوراكی مورد تصويب هيات وزيران قرار گرفت و مسئوليت مهمی به دامپزشكی محول گرديد.
- در سال ۱۳۲۵ بنابر مصوبه هيئت دولت , بنگاه كل امور دام شامل دو اداره كل دامپروری و دامپزشكی تشكيل گرديد. به موجب اين مصوبه ادارات دامپزشكی در استانها و شهرستانها بخشی از ادارات كشاورزی استان گرديد.
- در سال ۱۳۲۶ اختيارات محدودی به دامپزشكی استانها داده شد به طوری كه در هر اداره كشاورزی ۲ معاونت ايجاد شد. يكی از اين معاونتها ويژه دامپزشكی در نظر گرفته شد. معاون دامپزشكی رئيس اداره دامپزشكی نيز بود و كليه امور فنی و مالی در اختيار وی قرار داشت.
- درسال ۱۳۳۹ طی دستور وزير كشاورزی كليه ادارات دامپزشكی استانها مستقل و تحت نظارت مستقيم مدير كل دامپزشكی كشور قرار گرفتند.
- بروز بيماری طاعون گاوی در سال ۱۳۴۴ و تلفات سنگين ناشی از آن و نقش حياتی دامپزشكی در ريشه كنی آن و گسترش دامداريهای صنعتی در كشور ، بازنگری در وظايف و تشكيلات دامپزشكی را اجتناب ناپذير نمود.
- سرانجام با تلاش و پيگيری مسئولين در سال ۱۳۵۰ قانون سازمان دامپزشكی كشور مشتمل بر ۲۱ ماده و يك تبصره به تصويب مجلس شورای ملی و مجلس سنا رسيد.
- در سال ۱۳۶۷ شبكه های دامپزشكی استانها دوباره تشكيل و زير نظر سازمان مركزی قرار گرفتند . بنا بر دستور وزير كشاورزی بودجه مستقل به ادارات دامپزشكی استانها اختصاص يافت.
دوشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۷
سهشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۷
تاریخچه تلفن در ایران
درسال ۱۲۶۵ شمسی مصادف با ۱۸۸۶ میلادی ،برای اولین بار درایران ،یك رشته سیم تلفن بین تهران وشاهزاده عبدالعظیم به طول ۷/۸ كیلومتر توسط بوآتال بلژیكی كه امتیاز راه آهن ری را داشت كشیده شد ولی درواقع مرحلة دوم فن آوری مخابرات درتهران از سال ۱۲۶۸ شمسی یعنی ۱۳ سال پس ازاختراع تلفن با برقراری ارتباط تلفنی بین دو ایستگاه ماشین دودی تهران وشهرری آغازشد.
پس ازآن بین كامرانیه (شمیران) وعمارت وزارت جنگ درتهران وسپس بین مقرّ ییلاقی شاه قاجار (سلطنت آباد سابق) وعمارت سلطنتی تهران ارتباط تلفنی دایرشد.وزارت تلگراف درسال ۱۲۸۷ شمسی با وزارت پست ادغام وبه نام وزارت پست وتلگراف نامگذاری شد.
درسال ۱۳۰۲ شمسی قراردادی برای احداث خطوط تلفنی زیرزمینی باشركت زیمنس وهالسكه منعقد شد وسه سال بعد درآبانماه ۱۳۰۵ شمسی تلفن خودكار جدید بر روی ۲۳۰۰ رشته كابل درمركز اكباتان آمادة بهره برداری شد.
درسال ۱۳۰۸ شمسی امورتلفن نیز تحت نظر وزارت پست وتلگراف قرارگرفت وبه نام وزارت پست وتلگراف وتلفن نامگذاری شد.مركزتلفن اكباتان درسال ۱۳۱۶ شمسی به ۶۰۰۰ شماره تلفن رسید ودوسال بعد بهره برداری شد ودر سال ۱۳۳۷ به ۱۳ هزار شماره توسعه یافت .خطوط تلفن جدید (كاریر) نیز پس از شهریور۱۳۲۰ موردبهره برداری قرارگرفت وارتباط تلفنی بین تهران وسایر شهرها گسترش یافت ومراكز تلفنی تهران یكی پس ازدیگری تأسیس شد.
پس ازآن بین كامرانیه (شمیران) وعمارت وزارت جنگ درتهران وسپس بین مقرّ ییلاقی شاه قاجار (سلطنت آباد سابق) وعمارت سلطنتی تهران ارتباط تلفنی دایرشد.وزارت تلگراف درسال ۱۲۸۷ شمسی با وزارت پست ادغام وبه نام وزارت پست وتلگراف نامگذاری شد.
درسال ۱۳۰۲ شمسی قراردادی برای احداث خطوط تلفنی زیرزمینی باشركت زیمنس وهالسكه منعقد شد وسه سال بعد درآبانماه ۱۳۰۵ شمسی تلفن خودكار جدید بر روی ۲۳۰۰ رشته كابل درمركز اكباتان آمادة بهره برداری شد.
درسال ۱۳۰۸ شمسی امورتلفن نیز تحت نظر وزارت پست وتلگراف قرارگرفت وبه نام وزارت پست وتلگراف وتلفن نامگذاری شد.مركزتلفن اكباتان درسال ۱۳۱۶ شمسی به ۶۰۰۰ شماره تلفن رسید ودوسال بعد بهره برداری شد ودر سال ۱۳۳۷ به ۱۳ هزار شماره توسعه یافت .خطوط تلفن جدید (كاریر) نیز پس از شهریور۱۳۲۰ موردبهره برداری قرارگرفت وارتباط تلفنی بین تهران وسایر شهرها گسترش یافت ومراكز تلفنی تهران یكی پس ازدیگری تأسیس شد.
پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۷
میدونی من کی ام؟!
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد:
«یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»
صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟»
کارمند تازه وارد گفت: «نه»
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»
مدیر اجرایی گفت: «نه»
کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت!
«یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»
صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟»
کارمند تازه وارد گفت: «نه»
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»
مدیر اجرایی گفت: «نه»
کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت!
جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۶
دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۶
لوحی که غیب شد
پانزده سال پیش بود؛ یکی از باستان شناسان برای مطالعه روی الواح زرین و سیمین هخامنشی به موزه ملی رفته بود که متوجه شد یکی از آنها نیست!!!!! این موضوع سرآغاز پی بردن به یکی از غم انگیزترین اتفاقات باستان شناسی ایران، یعنی معدوم کردن یکی از این لوح ها بود؛ لوحی که به همراه 3 لوح طلا و نقره دیگر از مهم ترین اسناد تاریخی این سرزمین بود و قیمتی برای هیچ کدام از آنها متصور نیست. اما این لوح از کجا آمد و چه اتفاقی برایش افتاد؟
۴ لوح طلا و نقره که در دوره هخامنشیان زیر خاک های کاخ آپادانا دفن شده بود، ۲۵۰۰ سال بعد در همان نقطه یافت شد. ماجرا به آخرین روزهای شهریور ماه سال ۱۳۱۲ برمی گردد؛ یعنی زمانی که سرپرست کاوش های باستان شناسی وقت تخت جمشید، پروفسور "ارنست هرتسفلد" برای مرخصی به آلمان رفت و دستیار او پروفسور "فردریک کِر ِفتر" به همراه سرپرست ایرانی کاوش و چند کارگر عرب در تخت جمشید ماندند. کرفتر که از ابتدای کاوش در کاخ آپادانا به دنبال شباهت هایی مابین این اثر هخامنشی با آنچه پیش از آن در بین النهرین دیده بود می گشت، رفتن هرتسفلد را فرصت مناسبی دید تا فکرش را به مرحله عمل درآورد؛ یک چاله چهارگوش به اندازه تقریبی نیم متر در نیم متر و به ارتفاع نزدیک به ۱۵ سانتی متر که در زاویه شمال غربی تالار مرکزی آپادانا بود، توجه کرفتر را جلب کرده بود. او حدس می زد که باید در این چاله سند مهمی از دوره هخامنشیان مدفون باشد، برای همین دستور حفاری داد. پس از چندی در عمق ۸۰ سانتی متری خاک و پس از برداشتن تخته سنگ ناهموار و بزرگی، جعبه سنگی چهارگوش، زیبا و منظمی را دیدند که درون آن ۲ لوح (یکی زرین و دیگری سیمین) به خط میخی قرار داشت. همچنین زیر جعبه و درون خاک ۴ سکه طلا و ۲ سکه نقره مربوطه به دوره هخامنشی هم دیده می شد. ۲ روز بعد یعنی ۳۰ شهریور ماه ، به دستور کرفتر گوشه جنوب شرقی تالار مرکزی آپادانا هم مورد کاوش قرار گرفت که مجدداً جعبه سنگی دیگری پیدا شد که درون آن هم ۲ لوح زرین و سیمین و ۶ سکه هخامنشی قرار داشت.
رضا خان که از مضمون نوشته الواح مطلع می شود، اعلام می کند که این الواح قباله کشور ایران است و با آثار مکشوفه از تخت جمشید نباید مثل حفاری باستان شناسی شوش رفتار شود. در آن زمان طبق قراردادی میان فرانسوی ها با دولت ایران، هرآنچه از حفاری در شوش به دست می آمد به صورت مساوی میان فرانسه و ایران تقسیم می شد (چه عادلانه!!!). پس از آن ۲ لوح زرین و سیمین راهی موزه ملی می شود و و 2 لوح دیگر به موزه سلطنتی کاخ گلستان سپرده می شود. با ساخته شدن برج آزادی تهران، به دستور محمدرضا پهلوی، ۲ لوح زرین و سیمین موزه کاخ گلستان به موزه آزادی برده می شوند و تا انقلاب اسلامی همان جا می مانند. پس از آن ، هر دو لوح به موزه ایران باستان فرستاده می شوند اما شماره ثبت الواح تازه وارد با دو شی ء دیگر تداخل پیدا می کند و یک نفر از این موضوع آگاه می شود: ن.م، باستان شناس!! رئیس اسبق موزه ملی ایران و امین اموال وقت الواح زرین و و سیمین هخامنشی.
داریوش شاه می گوید: "این کشوری است که من دارم از سکستان تا آن سوی سغد و تا کوشا (حبشه) و از هند تا اسپارت، که اهورامزدا به من بخشیده است. اهورامزدا مرا و خاندانم را پاس دار." این متن، بخشی از ترجمه متنی بود که به ۳ زبان پارسی باستانی، ایلامی و بابلی روی لوح نوشته شده بود. درازا و پهنای هر لوح ۳۳ سانتی متر و قطر آن یک و نیم میلی متر بوده است.
زمان می گذرد تا سال ۱۳۷۷ که تغییراتی در سمت های امین اموال موزه ملی رخ می دهد. ن.م به عنوان سرپرست، راهی کاوش های باستان شناسی تپه زیویه در کردستان می شود و زمانی که خبر نبودن یکی از الواح به گوش سید محمد بهشتی – رئیس وقت سازمان میراث فرهنگی – می رسد او را به تهران فرا می خواند. او در ابتدا اظهار بی اطلاعی می کند اما زمانی که لب به سخن باز می کند، قصه تلخ نابودی لوح زرین نقل رسانه ها می شود.
ن.م اعتراف می کند که یک لوح زرین از ۴ لوح هخامنشی را تکه تکه و با کمک برادرزنش آب کرده!!! و سپس این لوح ارزشمند را به طلا فروشان به قیمت یک میلیون تومان!!!! فروخته است ....
ن.م، باستان شناس (مثلاً!!!!!!) با سابقه ای بود که کاوش های بسیاری در محوطه های باستانی داشت، برای همین هم به خاطر شناختی که روی موضوع میراث فرهنگی داشت کسی باور نمی کرد این بلا را سر یکی از مهم ترین اسناد تاریخی ایران بیاورد. به گفته میرعابدین کابلی – از پیشکسوتان باستان شناسی – که از همدوره ای های ن.م است. او در سال ۱۳۷۷ به جرم تخریب اموال ملی به پرداخت عین المال محکوم و برای همیشه راهی زندان می شود.
در هر صورت ۴ لوح زرین و سیمین را دیگر به ۴ لوح نمی شناسند، چرا که یکی از آنها دیگر نیست...
مطلب عیناً از سومین شماره مجله "سرزمین من" یکی از مجموعه مجلات همشهری گرفته شده است.
منبع:مهرآریان
۴ لوح طلا و نقره که در دوره هخامنشیان زیر خاک های کاخ آپادانا دفن شده بود، ۲۵۰۰ سال بعد در همان نقطه یافت شد. ماجرا به آخرین روزهای شهریور ماه سال ۱۳۱۲ برمی گردد؛ یعنی زمانی که سرپرست کاوش های باستان شناسی وقت تخت جمشید، پروفسور "ارنست هرتسفلد" برای مرخصی به آلمان رفت و دستیار او پروفسور "فردریک کِر ِفتر" به همراه سرپرست ایرانی کاوش و چند کارگر عرب در تخت جمشید ماندند. کرفتر که از ابتدای کاوش در کاخ آپادانا به دنبال شباهت هایی مابین این اثر هخامنشی با آنچه پیش از آن در بین النهرین دیده بود می گشت، رفتن هرتسفلد را فرصت مناسبی دید تا فکرش را به مرحله عمل درآورد؛ یک چاله چهارگوش به اندازه تقریبی نیم متر در نیم متر و به ارتفاع نزدیک به ۱۵ سانتی متر که در زاویه شمال غربی تالار مرکزی آپادانا بود، توجه کرفتر را جلب کرده بود. او حدس می زد که باید در این چاله سند مهمی از دوره هخامنشیان مدفون باشد، برای همین دستور حفاری داد. پس از چندی در عمق ۸۰ سانتی متری خاک و پس از برداشتن تخته سنگ ناهموار و بزرگی، جعبه سنگی چهارگوش، زیبا و منظمی را دیدند که درون آن ۲ لوح (یکی زرین و دیگری سیمین) به خط میخی قرار داشت. همچنین زیر جعبه و درون خاک ۴ سکه طلا و ۲ سکه نقره مربوطه به دوره هخامنشی هم دیده می شد. ۲ روز بعد یعنی ۳۰ شهریور ماه ، به دستور کرفتر گوشه جنوب شرقی تالار مرکزی آپادانا هم مورد کاوش قرار گرفت که مجدداً جعبه سنگی دیگری پیدا شد که درون آن هم ۲ لوح زرین و سیمین و ۶ سکه هخامنشی قرار داشت.
رضا خان که از مضمون نوشته الواح مطلع می شود، اعلام می کند که این الواح قباله کشور ایران است و با آثار مکشوفه از تخت جمشید نباید مثل حفاری باستان شناسی شوش رفتار شود. در آن زمان طبق قراردادی میان فرانسوی ها با دولت ایران، هرآنچه از حفاری در شوش به دست می آمد به صورت مساوی میان فرانسه و ایران تقسیم می شد (چه عادلانه!!!). پس از آن ۲ لوح زرین و سیمین راهی موزه ملی می شود و و 2 لوح دیگر به موزه سلطنتی کاخ گلستان سپرده می شود. با ساخته شدن برج آزادی تهران، به دستور محمدرضا پهلوی، ۲ لوح زرین و سیمین موزه کاخ گلستان به موزه آزادی برده می شوند و تا انقلاب اسلامی همان جا می مانند. پس از آن ، هر دو لوح به موزه ایران باستان فرستاده می شوند اما شماره ثبت الواح تازه وارد با دو شی ء دیگر تداخل پیدا می کند و یک نفر از این موضوع آگاه می شود: ن.م، باستان شناس!! رئیس اسبق موزه ملی ایران و امین اموال وقت الواح زرین و و سیمین هخامنشی.
داریوش شاه می گوید: "این کشوری است که من دارم از سکستان تا آن سوی سغد و تا کوشا (حبشه) و از هند تا اسپارت، که اهورامزدا به من بخشیده است. اهورامزدا مرا و خاندانم را پاس دار." این متن، بخشی از ترجمه متنی بود که به ۳ زبان پارسی باستانی، ایلامی و بابلی روی لوح نوشته شده بود. درازا و پهنای هر لوح ۳۳ سانتی متر و قطر آن یک و نیم میلی متر بوده است.
زمان می گذرد تا سال ۱۳۷۷ که تغییراتی در سمت های امین اموال موزه ملی رخ می دهد. ن.م به عنوان سرپرست، راهی کاوش های باستان شناسی تپه زیویه در کردستان می شود و زمانی که خبر نبودن یکی از الواح به گوش سید محمد بهشتی – رئیس وقت سازمان میراث فرهنگی – می رسد او را به تهران فرا می خواند. او در ابتدا اظهار بی اطلاعی می کند اما زمانی که لب به سخن باز می کند، قصه تلخ نابودی لوح زرین نقل رسانه ها می شود.
ن.م اعتراف می کند که یک لوح زرین از ۴ لوح هخامنشی را تکه تکه و با کمک برادرزنش آب کرده!!! و سپس این لوح ارزشمند را به طلا فروشان به قیمت یک میلیون تومان!!!! فروخته است ....
ن.م، باستان شناس (مثلاً!!!!!!) با سابقه ای بود که کاوش های بسیاری در محوطه های باستانی داشت، برای همین هم به خاطر شناختی که روی موضوع میراث فرهنگی داشت کسی باور نمی کرد این بلا را سر یکی از مهم ترین اسناد تاریخی ایران بیاورد. به گفته میرعابدین کابلی – از پیشکسوتان باستان شناسی – که از همدوره ای های ن.م است. او در سال ۱۳۷۷ به جرم تخریب اموال ملی به پرداخت عین المال محکوم و برای همیشه راهی زندان می شود.
در هر صورت ۴ لوح زرین و سیمین را دیگر به ۴ لوح نمی شناسند، چرا که یکی از آنها دیگر نیست...
مطلب عیناً از سومین شماره مجله "سرزمین من" یکی از مجموعه مجلات همشهری گرفته شده است.
منبع:مهرآریان
یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۶
جنگ چالدران نبرد شاه اسماعیل صفوی با سلطان سلیم عثمانی
يکى از دلايل پيشرفتهاى سريع عثمانيان در اروپا، ضعف دولتهاى شرقى (ايران، ميان رودان، شامات و عربستان) بود اما در سال۱۵۰۰ در ايران براى اولين بار پس از قرنها، حكومتى ايرانى بر سر كارآمد. وجود اين حكومت كه بعدها به صفويان معروف گشت از جمله دلايل ضعف پيشروى عثمانى ها در غرب است. شروع اين خاندان به دست شاه اسماعيل صفوى بود. وى مردى جنگاور، جوانمرد واصولاً شيعه گرا بود. وى ابتدا گيلان و تبريز و همدان را گرفت و پس از هم قسم شدن هفت طايفه ترك با وى غرب ايران را تصرف كرده و با در هم كوبيدن ازبكها شرق ايران و خراسان را نيز به دست آورد.
قدرت گرفتن دولت ايران و در خطر افتادن بغداد دولت عثمانى را نگران كرد. عثمانى ها در اين زمان فرمانروايى به غايت بى رحم موسوم به ياووز داشتند. سلطان سليم رامى توان يكى از ۴سلطان بزرگ عثمانى دانست.(سلطان مراد، سلطان محمد فاتح، سلطان سليمان وسلطان سليم).
آنگونه كه برخى مورخين نظير سرپرسى سايكس مى گويند، اعزام سفراى ايران به نزد مماليك مصر و مجارستان در ۱۵۱۴ دليل اصلى عجله سلطان براى نابودى صفويان بوده است. كشتار ۴۰هزار شيعه در آسياى صغير و فرستادن نامه هاى تند براى شاه اسماعيل نبرد را ناگزيرنشان مى داد.
۱۲۰هزار سرباز ترك در مرزهاى ايران
آنچه بر هيبت تركها در هنگام نبرد مى افزايد سپاههاى بزرگ و عظيم آنها بود به طورى كه به شهادت تاريخ آنها در قرون ۱۵ ۱۶، و ۱۷ همواره برترى خرد كننده اى از نظر نفرات در ميدان نبرد بر حريفان خود داشتند. در اين زمان نيز شاه اسماعيل براى كمك به «بابر فرمانرواى هند» ارتشى را به آسياى مركزى فرستاده و در نتيجه قادر به آماده كردن ارتشى در اين ابعاد نبود اما در عين حال دور از مردانگى مى دانست كه ارتش عثمانى را در غارت غرب ايران راحت بگذارد به همين دليل على رغم اينكه به او خبر دادند سلطان سليم از ۱۲۰هزار سرباز تربيت شده و منظم، سواره نظام، ينى چرى، تفنگدار و واحدهاى برگزيده توپخانه برخوردار است خود را در دشت چالدران در نزديك اروميه به سپاه عثمانى رساند. حال آنكه به گفته مورخان تنها نيرويى بين ۳۵ تا ۶۰هزار سرباز در اختيار داشت. عثمانيان از همان ابتدا با مشاهده سواران ورزيده ايرانى فهميدند كه توپخانه وينى چرى ها بايد سرنوشت جنگ را تعيين كنند. بنابراين توپها وينى چرى ها پشت سپاه پياده و سواره عثمانى پنهان شدند و در حقيقت نقش ذخيره استراتژيك تركها را بازى كردند.
شاه اسماعيل سپاه خود را به دوقسمت كرد و يك قسمتى را به فرماندهى رئيس طايفه استاجلو از طوايف جنگاور ترك سپرد و نيمى ديگر از سپاه را، خود فرماندهى كرد. شاه اسماعيل براى آنكه مى دانست تركها از توپ به خوبى استفاده مى كنند تنها راه را در حركت سريع به سمت دشمن ديد بنابراين همزمان، ۳۵هزار سوار (يا ۶۰هزار) ايرانى از ۲جناح به جناحين عثمانيان حمله بردند. حركت شاه اسماعيل به اندازه اى جسورانه و سريع بود كه امواج پياده و سوار ترك نتوانستند مانع رسيدن او به واحدهاى توپخانه شوند اما در جناح ديگر سواران استاجلو درست در زير آتش توپخانه قرار گرفتند و بيشتر آنها از جمله رئيس استاجلو از بين رفتند. شاه ايران و سواران باقيمانده اش وسط ميدان جنگ كه اكنون ديگر به دليل «مغلوبه شدن» جاى مناسبى براى آتش ريزى توپخانه نبود به سختى نيروهاى ترك را در هم مى كوبيدند اما سلطان سليم ناگهان نيروى مرگبار ينى چرى ها را وارد ميدان كرد. سواران ايرانى براى خروج از بن بست بى محابا به صفوف ينى چرى حمله كرده و گمان كردند حركت بسيار سريع آنها پياده نظام مذكور را از هم خواهد پاشيد اما اين مردان سراسر سرخپوش مانند ستونهاى متحرك سلاح به دست از جاى خود نجنبيدند وحتى صفوف خود را براى عبور سواران ايرانى باز نكردند در نتيجه نبرد وارد خونين ترين بخش خود شد و هزاران نفر از نيروهاى طرفين دشت چالدران را با خون خود رنگين كردند. نيروى سوار ايران در محاصره كامل در حال مقاومت بود كه ناگهان سربازى از نيروهاى ينى چرى شكم اسب شاه ايران را دريد و پاى او را نيز با ضربتى ديگر زخمى كرد. مردان قزلباش كه قصد نداشتند به هيچ وجه شاه خود را در ميدان تنها بگذارند با از جان گذشتگى شاه زخمى را بر اسب سوار كردند وسعى كردند از ميان مردان سمج ينى چرى بگذرند. سرعت عمل عشاير قزلباش و خستگى جنگاوران عثمانى سبب شد تا رخنه اى در بين آنها ايجاد شود وباقيمانده سواران ايرانى ميدان جنگ را ترك بگويند.
اردوى ايران توسط عثمانى ها غارت شد و تبريز نيز به دست تركها افتاد اما سليم تنها به تصرف كردستان و ديار بكر قناعت كرد.
نتيجه نبرد
ورود صفويان بار ديگر قدرت بزرگى را در شرق امپراتورى عثمانى ايجاد كرد. عثمانيها در اين زمان در اوج قدرت بودند آنها ۲سال بعد كل مصر را تسخير كردند و در شرق نزديك و شمال آفريقا دولتى از دست آنها نجات نيافت اما سرسختى سربازان ايرانى براى آنها اين پيام را داشت كه بايد منتظر رخداد جنگهاى عظيمى در اين بخش از جهان باشد.
نبرد چالدران سرآغاز جنگهاى ايران وعثمانى بود كه مانند جنگهاى ۸۰۰ساله ايران وروديكى از طولانى ترين نبردهاى تاريخ بود و عاقبت ۴قرن بعد به ضعف مفرط ۲كشور منجر شد در حالى كه هيچ يك از طرفين نتوانستند به برترى قطعى بر عليه ديگرى دست بيايند اما همين كه ايرانيان توانستند استقلال خود را در برابر دولتى كه دهها كشور را مسخر كرده بود حفظ كند نكته اى بسيار اميدوار كننده بود.
شاهنشاهى جوان صفوى در زمان شاه اسماعيل و شاه طهماسب نتوانست به ارتشهاى بزرگ و عثمانى غلبه كند اما مقاومت آنها پايه اى شد براى پيروزيهاى قرن۱۷ شاهان ايرانى بر عثمانيان.
قدرت گرفتن دولت ايران و در خطر افتادن بغداد دولت عثمانى را نگران كرد. عثمانى ها در اين زمان فرمانروايى به غايت بى رحم موسوم به ياووز داشتند. سلطان سليم رامى توان يكى از ۴سلطان بزرگ عثمانى دانست.(سلطان مراد، سلطان محمد فاتح، سلطان سليمان وسلطان سليم).
آنگونه كه برخى مورخين نظير سرپرسى سايكس مى گويند، اعزام سفراى ايران به نزد مماليك مصر و مجارستان در ۱۵۱۴ دليل اصلى عجله سلطان براى نابودى صفويان بوده است. كشتار ۴۰هزار شيعه در آسياى صغير و فرستادن نامه هاى تند براى شاه اسماعيل نبرد را ناگزيرنشان مى داد.
۱۲۰هزار سرباز ترك در مرزهاى ايران
آنچه بر هيبت تركها در هنگام نبرد مى افزايد سپاههاى بزرگ و عظيم آنها بود به طورى كه به شهادت تاريخ آنها در قرون ۱۵ ۱۶، و ۱۷ همواره برترى خرد كننده اى از نظر نفرات در ميدان نبرد بر حريفان خود داشتند. در اين زمان نيز شاه اسماعيل براى كمك به «بابر فرمانرواى هند» ارتشى را به آسياى مركزى فرستاده و در نتيجه قادر به آماده كردن ارتشى در اين ابعاد نبود اما در عين حال دور از مردانگى مى دانست كه ارتش عثمانى را در غارت غرب ايران راحت بگذارد به همين دليل على رغم اينكه به او خبر دادند سلطان سليم از ۱۲۰هزار سرباز تربيت شده و منظم، سواره نظام، ينى چرى، تفنگدار و واحدهاى برگزيده توپخانه برخوردار است خود را در دشت چالدران در نزديك اروميه به سپاه عثمانى رساند. حال آنكه به گفته مورخان تنها نيرويى بين ۳۵ تا ۶۰هزار سرباز در اختيار داشت. عثمانيان از همان ابتدا با مشاهده سواران ورزيده ايرانى فهميدند كه توپخانه وينى چرى ها بايد سرنوشت جنگ را تعيين كنند. بنابراين توپها وينى چرى ها پشت سپاه پياده و سواره عثمانى پنهان شدند و در حقيقت نقش ذخيره استراتژيك تركها را بازى كردند.
شاه اسماعيل سپاه خود را به دوقسمت كرد و يك قسمتى را به فرماندهى رئيس طايفه استاجلو از طوايف جنگاور ترك سپرد و نيمى ديگر از سپاه را، خود فرماندهى كرد. شاه اسماعيل براى آنكه مى دانست تركها از توپ به خوبى استفاده مى كنند تنها راه را در حركت سريع به سمت دشمن ديد بنابراين همزمان، ۳۵هزار سوار (يا ۶۰هزار) ايرانى از ۲جناح به جناحين عثمانيان حمله بردند. حركت شاه اسماعيل به اندازه اى جسورانه و سريع بود كه امواج پياده و سوار ترك نتوانستند مانع رسيدن او به واحدهاى توپخانه شوند اما در جناح ديگر سواران استاجلو درست در زير آتش توپخانه قرار گرفتند و بيشتر آنها از جمله رئيس استاجلو از بين رفتند. شاه ايران و سواران باقيمانده اش وسط ميدان جنگ كه اكنون ديگر به دليل «مغلوبه شدن» جاى مناسبى براى آتش ريزى توپخانه نبود به سختى نيروهاى ترك را در هم مى كوبيدند اما سلطان سليم ناگهان نيروى مرگبار ينى چرى ها را وارد ميدان كرد. سواران ايرانى براى خروج از بن بست بى محابا به صفوف ينى چرى حمله كرده و گمان كردند حركت بسيار سريع آنها پياده نظام مذكور را از هم خواهد پاشيد اما اين مردان سراسر سرخپوش مانند ستونهاى متحرك سلاح به دست از جاى خود نجنبيدند وحتى صفوف خود را براى عبور سواران ايرانى باز نكردند در نتيجه نبرد وارد خونين ترين بخش خود شد و هزاران نفر از نيروهاى طرفين دشت چالدران را با خون خود رنگين كردند. نيروى سوار ايران در محاصره كامل در حال مقاومت بود كه ناگهان سربازى از نيروهاى ينى چرى شكم اسب شاه ايران را دريد و پاى او را نيز با ضربتى ديگر زخمى كرد. مردان قزلباش كه قصد نداشتند به هيچ وجه شاه خود را در ميدان تنها بگذارند با از جان گذشتگى شاه زخمى را بر اسب سوار كردند وسعى كردند از ميان مردان سمج ينى چرى بگذرند. سرعت عمل عشاير قزلباش و خستگى جنگاوران عثمانى سبب شد تا رخنه اى در بين آنها ايجاد شود وباقيمانده سواران ايرانى ميدان جنگ را ترك بگويند.
اردوى ايران توسط عثمانى ها غارت شد و تبريز نيز به دست تركها افتاد اما سليم تنها به تصرف كردستان و ديار بكر قناعت كرد.
نتيجه نبرد
ورود صفويان بار ديگر قدرت بزرگى را در شرق امپراتورى عثمانى ايجاد كرد. عثمانيها در اين زمان در اوج قدرت بودند آنها ۲سال بعد كل مصر را تسخير كردند و در شرق نزديك و شمال آفريقا دولتى از دست آنها نجات نيافت اما سرسختى سربازان ايرانى براى آنها اين پيام را داشت كه بايد منتظر رخداد جنگهاى عظيمى در اين بخش از جهان باشد.
نبرد چالدران سرآغاز جنگهاى ايران وعثمانى بود كه مانند جنگهاى ۸۰۰ساله ايران وروديكى از طولانى ترين نبردهاى تاريخ بود و عاقبت ۴قرن بعد به ضعف مفرط ۲كشور منجر شد در حالى كه هيچ يك از طرفين نتوانستند به برترى قطعى بر عليه ديگرى دست بيايند اما همين كه ايرانيان توانستند استقلال خود را در برابر دولتى كه دهها كشور را مسخر كرده بود حفظ كند نكته اى بسيار اميدوار كننده بود.
شاهنشاهى جوان صفوى در زمان شاه اسماعيل و شاه طهماسب نتوانست به ارتشهاى بزرگ و عثمانى غلبه كند اما مقاومت آنها پايه اى شد براى پيروزيهاى قرن۱۷ شاهان ايرانى بر عثمانيان.
چهارشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۶
کوراندیشی برآیندی از اسلامزدگی است
بسیاری از سیاست پیشگان، به سخن آزادیخواه، به کردار برده منش هستند. آنها نه ویژگیهای آزادی و نه ویژگیهای بردگی را میشناسند. آنها در حکومت ِ ولایت فقیه از مردمسالاریی دینی سخن میگویند. به زبانی روشن باید گفت که اینگونه کسان کوراندیشانی هستند خردسوخته که توان سنجیدن یا ارزیابیی یک واژه را ندارند. زیرا این کسان از نابخردی، گمان میبرند: برآیندی از یک تلخ بُن، در پیوند با پیشوندی خوش، شیرین میشود.
با روشن بینی و اندکی شکیبایی میتوان به کوراندیشی و خردسوختگیی اسلامزدگان ِ روشنفکر پیبرد.
حکومت در ولایت ِ فقیه، بسان ِ پیوند ِ شبان با گوسپندان یا بهره کشیی ارباب از بردگان است. فقیه، که جایگاه ِ خلیفه را گرفته، شارلاتان یا ابلهی است که احکام ِ شریعت را بر مردمان ِ سرکوب شده فرود میآورد.
احکام شریعت: شیوههای انسان ستیزی هستند که از سوی خشمآوران ِ راهزن برای سرکوب ِ قبیلههای عرب به کار برده میشدند. اکنون، پس از هزار و چهارسد سال، پسماندگان ِ جهادگر، که در ژرفای فرومایگی گندیدهاند، برآنند تا همان احکام ِ راهزنی و برده داری را با خشونت ِ بسیار، به کمک ایران ستیزان، در کشور ِ ایران پیاده کنند
در حکومتهای اسلامی، از آدمها، بردگانی بی مهر، نابخرد، انسان ستیز و سختدل پرورش میدهند تا آنها ابزاری باشند خودکار برای جهادگری و برای سرکوب ِ آزادگی که در سرشت ِ انسان آمیخته است.
جهاد یورش ِ خشمآوران ِ مسلمان است که برای کشتار ِ دگراندیشان و دستدرازی به داراییی آنها سازمان مییابد. رسول الله شیوههای جهاد را به کردار، در غزوات خود، به راهزنان ِ بیابانگرد نشان داده و در قرآن به آنها اشاره کرده است. مسلمانان محکوم به پذیرفتن ِ حکم جهاد، یعنی کشتار ِ کافران، هستند.
اسلام، در آتش ِ خشم ِ جهادگران، هستی و کیستیی مردمان ِ دارامند را سوزانده و بر همین سرکوب شدگان حاکمیت یافته است. شریعت ِ بیدادگری، یا شیوههای مردم آزاری، با خون، با دانش، با هنر و با داراییی خودباختگان، نهادینه شده و گسترش یافته است.
سرکوب شدگانی، که از ترس در برابر خشمآوران سر فرود آوردهاند، به همراه ِ سرکوب کنندگان به جهادگری کشانده شدهاند تا به کردار ایمان خود را به پلیدی و زشتکاری نشان بدهند.
در احکام شریعت ِاسلام مردمان همه، به ارادهی الله، نادان خلق شدهاند. از این روی الله اوامر یا احکامی را بر رسول الله فرود آورده است که او آنها را به مردمان حکم کند. کسانی که به نادان بودن ِ خود ایمان بیاورند و حاکمیت الله را بپذیرند عاقل، یا به زبانی مسلمان، شمرده میشوند.
در شریعت ِ اسلام مسلمانان بر نامسلمانان برتری و سروری دارند. آنان که سخنان بی بُن و بیهودهی خشمآوران ِ عرب را نپذیرند جاهل، یا به زبانی کافر، هستند. مسلمانان در جایگاه ِ حاکمیت میتوانند کافران را گردن بزنند و داراییی آنها را از آن خود سازند.
احکام شریعت برای اطاعت و عبادت بر مردمان وارد آمدهاند نه برای انتخاب کردن. مسلمانان، که خود را مخلوق و عبدی نادان میپندارند، تنها وظیفه دارند که اوامر الله را انجام دهند. آنها هیچ حقی بر خالق ِ خود ندارند که بخواهند در پیرامون خوبی یا بدیی حکمی اندیشه کنند. زیرا همهی مسلمانان با هم نمیتوانند به حکمت و علم ِ الله پیببرند. بیعت گیری در اسلام برای پشتیبانی از خلیفه است نه برای انتخاب ِ احکام ِ شریعت.
سنگین ترین گناه برای مسلمانان شک بردن به درستی و راستیی آیهای از قرآن است. الله سوزنده ترین آتش را در جهنم برای کسانی فراهم کرده است که آنها با خرد ِ خود بیندیشند و از پذیرفتن ِ اوامر ِ الله خود داری کنند. الله چشم و گوش ِ این خردمندان را بسته تا سخنان ِ رسول الله را باور نکنند و الله بتواند آنها را به گناه ِ دگراندیشی در جهنم بسوزاند. سورهی البقره، آیهی ۷: الله قلب و گوشهای آنها را قفل کرده و جلوی چشمهای آنها را گرفته و بر آنها عذابی عظیم خواهد بود.
برآیند ِ این اشاره این است: شارلاتانهایی که اجرای احکام شریعت را مردمسالاری مینامند تا آن اندازه ابله و بی خرد هستند که نمیتوانند ویژگیی خالق و مخلوق، ویژگیی الله و عبدالله، ویژگیی حاکم و محکوم را شناسایی کنند. سخن از کسانی است، که از ولایت فقیه ننگ ندارند.
کسانی که به کردار، نادان بودن ِ خود را، در پذیرفتن ِ ولایت ِ فقیه، آشگار کردهاند. آنها درنده خویانی هستند که گوسپندوار به حکم خلیفه رانده میشوند و پسدادههای خلافت را نشخوار میکنند.
سامانی را میتوان مردمسالاری نامید که روند ِ فرمانروایی در راستای آسایش، بهبود و برآوردن ِ نیازهای مردم، پیشگام باشد. در حاکمیت ِ الله، برای خشنودیی الله و زراندوزی برای والیان ِ آزمند، آزادگان و اندیشمندان را، که سالارساز ِ سامان ِ مردمی هستند، کشتار میکنند .
در این جا سخن تنها از نادانی یا دروغوندیی شریعتمداران یا هوچیگران ِ اسلامفروش نیست. زیرا این اهرمن چهرگان از کوتاهنگریی مردم و خشم ِ جهادگران پُر زور و دارامند شدهاند. پس آنها به ستم از گسترش ِ هر اندیشهای، که از خرد ِ آزادگان تراوش کند، پیشگیری میکنند. این کسان، در این راه، از هیچ گونه بیداد و انسان ستیزی رویگردان نیستند.
سخن بیشتر از روشنفکرانی است که خواهان ِ حکومتی هستند که آنها، در آن حکومت، آزادی داشته باشند. آنها برخی از شیوههای اسلامی را، که آشگارا از ژرفای پسماندگی برخاستهاند، نشانی از کژرویی شریعتمداران میپندارند. به زبانی روشن این روشنفکران آزادی و دادگری را در مرزهای شریعت اسلام میجویند. یعنی آزادی، که آنها از آن سخن میرانند، از مرزهای تنگ ِ شریعت فراتر نمیرود
این روشنفکران، از کوراندیشی، دادگری را با عدالت ِ الله یکسان میپندارند. الله عدالت خود را، در جهنم، با سوزاندن ِ دگراندیشان به نمایش میگذارد. این اسلامزدگان دانسته یا ندانسته از ناسازگار بودن ِ معیارهای شریعت اسلام با سامان ِ مردمی چشم میپوشند. در آرمان ِ این روشنفکران تنها سخن از شمار ِ مردم در پیوند با بهرهای است که میتوان از آن سرزمین برداشت کرد.
در آرمان آنها سخن از میهن پروری نیست. زیرا در عقیدهی آنها مردم با زادگاه ِ خود پیوندی ندارند. در پندار ِ آنها مهرورزیدن به زادگاه ناسزا و ناخوشآیند است. در آرمان ِ آنها سرزمین برای بهره برداری است و مردمان برای بهره کشی هستند. از این روی آنها خواهان ِ سالار بودن بر مردم هستند تا مردم را به سوی این آرمان برانند
میتوان گفت: بیشترین مردم ایران، که از ستمکاریهای حکومت ِ اسلامی رنج میبرند، آزادیخواه هستند. ولی آنها ویژگیهای کشورداری را، در سامان ِ مردمسالاری، نمیشناسند. آنها بیشتر از ستم کشیدن بیزار هستند نه از ستمکاری
روشنفکران ِ اسلامزده بیشتر در اندیشهی زشت پوشی در اجرای احکام شریعت هستند. آنها میخواهند که احکام شریعت بدان گونه پیاده بشوند که جهانیان زشتیهای درون آنها را نبینند، نه این که از زشتیهای آنها کاسته بشود.
بدین نمونه: کاسه لیسان ِ حکومت در مجلس درخواست کردهاند: از نام بردن ِ حکم سنگسار، در قانون، خودداری بشود که جهانیان از اسلام رمیده نشوند. ولی مدعی العموم و قاضی شرع میتوانند، به امر ِ شریعت، این حکم الهی را به اجرا بگذارند
اسلامزدگان احکام انسان ستیزی را ابزار ِ مردمداری میپندارند. زیرا آنها عقیده دارند که الله عادل است و برای اجرای عدالت باید دست و پای آن کس را برید که او به پاره نانی دست برده است. آنها دستدرازی به دارایی مردمان ِ نامسلمان را کرداری پسندیده میدانند.
بیشتر ِ مردمان با بُن مایهای، که زهر ِ ستمگری از آن تراوش میکند، آشنایی ندارند. بیشتر ِ روشنفکران هم، که از همین مردمان برآمدهاند، اسلامزده و کوراندیش هستند. آنها با این که ۱۴۰۰ سال به جز زشتی و تبهکاری از نمایندگان ِ الله چیزی ندیدهاند باز هم بر سخنان فریبندهای والیان تکیه میکنند و از آنها فتوا میخواهند.
برخی از روشنفکران هم از روند ِ حکومتهای اسلامی به زشتی یاد کرده یا به زشتی یاد میکنند. ولی آنها معیارهای جان آزاری و آزادی ستیزی را، که در شریعت ِ اسلام ریشه دارند، زشت نمیدانند. یعنی آنها تنها خواهان ِ جایگاهی هستند، که آنها بتوانند با همان شیوههای پسماندهی اسلام، بر مردم ایران حکم برانند.
زیرا تار و پود ِ اسلامزدگان از دروغ ساختار دارد و منش آنها به پلیدیهای شریعت ِ اسلام آلوده است، آنها نه توان، نه هوش آن را دارند و نه خواهان ِ آن سامانی هستند که از فرهنگ ِ مردم ِ ایران برآمده باشد.
خردسوختگیی روشنفکران اسلامزده بیشتر از کوتاهنگریی آنهاست. از این روی آنها کوراندیش هستند و نمیتوانند به درستی به ژرفای پدیدهای بنگرند. زیرا نگرش ِ کوراندیش از رویهی پدیدهها ژرفتر نمیرود و آن چه را که در راستای عقیدهاش گمان ببرد آن را علم میپندارد.
این است که در دوران حاکمیت ِ الله، خردسوختگان، اَبلهان، شیادان و شارلاتانهایی، که یاده گوییهای جهادگران ِ عرب را عقلانی تعبیر و تفسیر کردهاند، علامه نامیده شدهاند.
برای این که یک آزاده زنجیرهای بردگی را، که مسلمانان در آنها گرفتار هستند، شناسایی کند او نیاز به دانشنامهی ویژهای ندارد وآنکه تنها به خردی بیدار و اندکی ژرفنگری نیاز دارد. بیشتر نوشتارهایی، که از روشنفکران ِ اسلامزده برآمدهاند، ارزش ِ یکبار خواندن هم ندارند. زیرا این روشنفکران از ستمکاران مینالند و از ستمدیدگان پاداش میخواهند. آنها نه تنها ریشهی ستمکاری را نمیشناسند وآنکه به امیدی که به جایگاه ِ حکمرانی برسند، ریشهی ستمکاری را، با زهر ِ دروغ، آبیاری میکنند.
“لا اله الا الله” زهری است که بینش و نگرش ِ همهی مسلمانان از آن آلوده گشته و به نام ِ عقیدهای بی آزار در سراسر کشورهای اسلامی پخش شده است. هر خشونت و بیدادگری، که از سوی مسلمانان بر جهانیان وارد آمده است و پیوسته وارد میآید، میوههای تلخی هستند که از بُن ِ همین سخن “لا اله الا الله” برآمدهاند.
با وجود این که مسلمانان این نماد ِ بیدادگری را در هر کجا با خود میکشند و بر آستانهی هر مسجدی و روی نشانههای اسلامی مینگارند، کمتر کسی، با راستی و درستی، به این چشمهی زهرآگین و خشم آفرین برخورد کرده است. افزون بر این، پیشوایان ِ دینهای ابراهیمی هم، که از مرگ ِ الاهان ِ خود میهراسند، بر زهر ِ دشمنی، که در این بیدادبُن نهفته است، سرپوش میگذارند و همآوای مسلمانان خود را الله پرست مینامند.
“لا اله الا الله” یعنی نیست الهی به جز الله. این بدان معناست که نه تنها الله یکتا است وآنکه همهی الاهان دیرین و پسین محکوم به نابودی هستند. هر کس که اندکی با اسلام آشنایی داشته باشد، اگر بی اندازه اسلامزده و نادان نباشد، میتواند بداند که “لا اله الا الله” دروغ است. زیرا الاهان ِ بسیاری در سراسر جهان وجود دارند که نمیتوان الله را با آنها همانی داد.
محمد، که خود را هم خاتم الانبیا نامیده است، یهوه(الاه ِ یهودیان) را و پدر آسمانی، عیسا و روح القدوس را در پیکر الله ریخته تا بتواند هستی و رسالت خود را به عقیدهی پیشینیان پیوند بدهد و از سویی الاهان دیگر را، در هستیی الله، نابود کند.
به هر روی مردمان گوناگون، در پیوند با بینشی که از پیدایش هستی داشتهاند، خدایان گوناگونی را هم خلق کردهاند. محمد الله را قهار و مکار مینامد و مردمان را پیوسته، از خشم و آتشی که الله در جهنم دارد، میترساند. محمد با این گفتار میخواهد الله را به یکتایی و تنهایی بر مردم حاکم کند. افزون بر این او میخواهد سامان ِ جهان هستی را، با دروغبافی، در حاکمیت ِ الله بگنجاند.
یعنی محمد، با زور ِ جهادگران ِ بیابانگرد، همهی پدیدههای جان بخش را، مانند خورشید، آب، زمین و هوا، که میلیاردها سال پیش از خلقت الله هستی داشتهاند و هستی بخش بودهاند، به الله چسپانده است. با وجود این که الله و رسولش، با نگرش ِ بسیار کوتاهی که داشتهاند، با ساختار ِ پدیدههای هستی بیگانه بودهاند.
از آنجا که همهی مردمان، یا دستکم اندیشمندان، نادان و کوراندیش نیستند که دروغ به این بزرگی را بپذیرند و تن به بردگی و پسماندگیی مسلمانان بسپارند.
این است که نهادینه کردن ِ این دروغ بزرگ، “لا اله الا الله”، کار بسیار دشواری است. زیرا آزادگان ِ خردمند افزون بر این که از ویژگیهای مالک جهنم، که قهار و جبار هم هست، بیزارند آنها بردگی را نمیپذیرند. در مردمان پسمانده و کوتاه خرد هم بسیار شماری از خدایان حاکم هستند، آنها در ژرفای نادانی هم نمیتوانند چشم و گوش خود را از دیدن و شنیدن ِ خدایان ِ خود ببندند.
از این روی الله نیاز به خشونت، نیاز به گستردن ِ ترس، نیاز آدمکشان و راهزنان دارد تا آنها بکشند کسانی را که ایمان نمیآورند، بکشند تا به جنگ افزارها و دارییی دیگران دست یابند، بکشند تا مردمان از ترس به یگانگیی الله و حاکمیت ِ او ایمان بیاورند.
پذیرفتن ِ “لا اله الا الله” تنها آغازی برای بردگی است. خشم ِ الله با پذیرفتن ِ “لا اله الا الله” فرو نمینشیند. هیچ کس با گفتن ِ “لا اله الا الله” رستگار نمیشود. افزون بر این هر کس، این دروغ را بپذیرد، در ریسمان ِ بردگیی الله گرفتار میشود.
پیروان باید به نادان بودن ِ خود و عالم بودن ِ الله ایمان بیاروند. پیروان باید، به کردار، بردگی خود را با خواری و پستی نشان بدهند. پیروان باید به کردار باور داشته باشند که آنها نمیتوانند به حکمت الله، که در احکام انسان ستیز ِ او بروز میکنند، پی ببرند. پیروان باید از احکام شریعت بدون ِ چون و چرا اطاعت کنند.
در چنین ویژگیهایی، خرد ِ مسلمانان سوخته، کیستیی آنها کشته و وجدان آنها به گروگان گرفته میشود. میبینیم مسلمانان به نادان بودن و پیروی کردن ِ کورکورانهی خود افتخار میکنند و خود را زاهد و متقی مینامند. آنها با امر به معروف و نهی از منکر همکیشان خود را رنج میدهند و این شیوهی جاسوسی و مردم آزاری را ارجمند میشمارند.
مسلمانان زنان را میخرند، اجاره میدهند، میفروشند و سنگسار میکنند و با این زشتکاریها، در ژرفای فرومایگی، خود را شرافتمند میپندارند. آنها از نادانی به دور سنگی سیاهی میچرخند و به جایگاهی سنگ پرتاب میکنند تا الله بر تبهکاریهای آنها سختگیر نباشد. آنها دگراندیشان و جانوران را میکشند تا الله خشنود بشود و پس از مرگ، با شیر و عسل، به آنها پاداش بدهد.
از این افیون، “لا اله الا الله”، توفانی از مردم آزاری برخاسته است که هزار و چهار سد سال جهانیان را به زهر ِ نادانی آلوده و آنها را به بیماریی انسان ستیزی و خودستیزی گرفتار کرده است. مسلمانان، که به زور یا از نابخردی به این دروغ ِ آشگار ایمان آوردهاند، در تاریکخانهی شریعت، کوردل و برده منش پروده شدهاند. آنها بیمارانی هستند که به زشتی و کژی مهر میورزند و از زیبایی و راستی میگریزند
ننگین ترین عبادتی، که به مسلمانان حکم شده است، جهاد است که آنها از کوراندیشی و آزمندی این حکم را انجام میدهند. مسلمانان از زشتخویی و از کشتار ِ دگراندیشان و دزدیدن ِ دارایی دیگران شرمنده و رویگردان نیستند. مسلمانان کردار خود را با دلسختی و خشمی، که الله در قرآن از آنها سخن رانده است، همساز میکنند.
الله کافران را به آتشی آزار میدهد که در اندیشهی هیچ کس نمیگنجد. این است که مسلمانان با سختترین شکنجهها دگراندیشان را آزار میدهند و از این درنده خویی شادمان میشوند. در بینش ِ کسانی، که به این دروغ، “لا اله الا الله”، ایمان آوردهاند، پدیدهی مهر یا دوستی راه نمییابد.
آنها کردار خود را همیشه با اوامر الله ارزیابی میکنند. آنها برای آدمکشان ِ هزارسال مرده مویه سر میدهند، خودزنی میکنند و جانور میکشند، تا به امید ِ باجگزاری و رشوه پردازی به شیر و عسل برسند. آنها هموندان، خویشان و بیگانگانی، که “لا اله الا الله” را نپذیرند، گردن میزنند، زنان و کودکان آنها را به بردگی میفروشند تا ایمان خود را به ناموجودی خشمگین و ستمکار نشان بدهند.
همان گونه که اشاره شد برای شناسایی زشتیها و انسان ستیزیهای حاکمیت الله، یا ننگین ترین حکومت اسلامی یعنی ولایت فقیه، نیازی به دانشنامه، به تاریخ دانی، به دلاوری و به چندان هوشیاری نیست. هرکس با اندک خردی، که در هر انسانی وجود دارد، میتواند یک دَم با خودش بیندیشد و ناسازگاریی “لا اله الا الله” را ، که زیربنای همهی بدبختیهای جهانیان است، با هستی و راستی بسنجد. او بی گمان به این دروغ ِ بزرگ، که الهی به جز الله وجود ندارد، پی خواهد برد.
آن کس، که به دروغ بودن نخستین پایهی شریعت ِ اسلام، یعنی “لا اله الا الله” آگاهی بیابد، همان دَم بر روی او پنجرههایی به سوی پهنهی راستی گشوده خواهند شد
روشنفکرانی که دروغ پذیرند و نمیخواهند یا از خردسوختگی نمیتوانند انبوه خدایانی را، که در جهان پراکنده هستند، ببینند و از سخن دروغ “لا اله الا الله” برانگیخته نمیشوند آنها کوراندیشانی هستند اسلامزده که با پستی و بردگی خو گرفتهاند و از مردمفریبی و انسان ستیزی بیزار نیستند. آنها دروغوندانی هستند که بیش از هزار سال به گماشتگیی دشمنان ایران در آمدهاند و برای اندک بهرهای خودفروشی و میهن فروشی میکنند.
مردو آناهید
با روشن بینی و اندکی شکیبایی میتوان به کوراندیشی و خردسوختگیی اسلامزدگان ِ روشنفکر پیبرد.
حکومت در ولایت ِ فقیه، بسان ِ پیوند ِ شبان با گوسپندان یا بهره کشیی ارباب از بردگان است. فقیه، که جایگاه ِ خلیفه را گرفته، شارلاتان یا ابلهی است که احکام ِ شریعت را بر مردمان ِ سرکوب شده فرود میآورد.
احکام شریعت: شیوههای انسان ستیزی هستند که از سوی خشمآوران ِ راهزن برای سرکوب ِ قبیلههای عرب به کار برده میشدند. اکنون، پس از هزار و چهارسد سال، پسماندگان ِ جهادگر، که در ژرفای فرومایگی گندیدهاند، برآنند تا همان احکام ِ راهزنی و برده داری را با خشونت ِ بسیار، به کمک ایران ستیزان، در کشور ِ ایران پیاده کنند
در حکومتهای اسلامی، از آدمها، بردگانی بی مهر، نابخرد، انسان ستیز و سختدل پرورش میدهند تا آنها ابزاری باشند خودکار برای جهادگری و برای سرکوب ِ آزادگی که در سرشت ِ انسان آمیخته است.
جهاد یورش ِ خشمآوران ِ مسلمان است که برای کشتار ِ دگراندیشان و دستدرازی به داراییی آنها سازمان مییابد. رسول الله شیوههای جهاد را به کردار، در غزوات خود، به راهزنان ِ بیابانگرد نشان داده و در قرآن به آنها اشاره کرده است. مسلمانان محکوم به پذیرفتن ِ حکم جهاد، یعنی کشتار ِ کافران، هستند.
اسلام، در آتش ِ خشم ِ جهادگران، هستی و کیستیی مردمان ِ دارامند را سوزانده و بر همین سرکوب شدگان حاکمیت یافته است. شریعت ِ بیدادگری، یا شیوههای مردم آزاری، با خون، با دانش، با هنر و با داراییی خودباختگان، نهادینه شده و گسترش یافته است.
سرکوب شدگانی، که از ترس در برابر خشمآوران سر فرود آوردهاند، به همراه ِ سرکوب کنندگان به جهادگری کشانده شدهاند تا به کردار ایمان خود را به پلیدی و زشتکاری نشان بدهند.
در احکام شریعت ِاسلام مردمان همه، به ارادهی الله، نادان خلق شدهاند. از این روی الله اوامر یا احکامی را بر رسول الله فرود آورده است که او آنها را به مردمان حکم کند. کسانی که به نادان بودن ِ خود ایمان بیاورند و حاکمیت الله را بپذیرند عاقل، یا به زبانی مسلمان، شمرده میشوند.
در شریعت ِ اسلام مسلمانان بر نامسلمانان برتری و سروری دارند. آنان که سخنان بی بُن و بیهودهی خشمآوران ِ عرب را نپذیرند جاهل، یا به زبانی کافر، هستند. مسلمانان در جایگاه ِ حاکمیت میتوانند کافران را گردن بزنند و داراییی آنها را از آن خود سازند.
احکام شریعت برای اطاعت و عبادت بر مردمان وارد آمدهاند نه برای انتخاب کردن. مسلمانان، که خود را مخلوق و عبدی نادان میپندارند، تنها وظیفه دارند که اوامر الله را انجام دهند. آنها هیچ حقی بر خالق ِ خود ندارند که بخواهند در پیرامون خوبی یا بدیی حکمی اندیشه کنند. زیرا همهی مسلمانان با هم نمیتوانند به حکمت و علم ِ الله پیببرند. بیعت گیری در اسلام برای پشتیبانی از خلیفه است نه برای انتخاب ِ احکام ِ شریعت.
سنگین ترین گناه برای مسلمانان شک بردن به درستی و راستیی آیهای از قرآن است. الله سوزنده ترین آتش را در جهنم برای کسانی فراهم کرده است که آنها با خرد ِ خود بیندیشند و از پذیرفتن ِ اوامر ِ الله خود داری کنند. الله چشم و گوش ِ این خردمندان را بسته تا سخنان ِ رسول الله را باور نکنند و الله بتواند آنها را به گناه ِ دگراندیشی در جهنم بسوزاند. سورهی البقره، آیهی ۷: الله قلب و گوشهای آنها را قفل کرده و جلوی چشمهای آنها را گرفته و بر آنها عذابی عظیم خواهد بود.
برآیند ِ این اشاره این است: شارلاتانهایی که اجرای احکام شریعت را مردمسالاری مینامند تا آن اندازه ابله و بی خرد هستند که نمیتوانند ویژگیی خالق و مخلوق، ویژگیی الله و عبدالله، ویژگیی حاکم و محکوم را شناسایی کنند. سخن از کسانی است، که از ولایت فقیه ننگ ندارند.
کسانی که به کردار، نادان بودن ِ خود را، در پذیرفتن ِ ولایت ِ فقیه، آشگار کردهاند. آنها درنده خویانی هستند که گوسپندوار به حکم خلیفه رانده میشوند و پسدادههای خلافت را نشخوار میکنند.
سامانی را میتوان مردمسالاری نامید که روند ِ فرمانروایی در راستای آسایش، بهبود و برآوردن ِ نیازهای مردم، پیشگام باشد. در حاکمیت ِ الله، برای خشنودیی الله و زراندوزی برای والیان ِ آزمند، آزادگان و اندیشمندان را، که سالارساز ِ سامان ِ مردمی هستند، کشتار میکنند .
در این جا سخن تنها از نادانی یا دروغوندیی شریعتمداران یا هوچیگران ِ اسلامفروش نیست. زیرا این اهرمن چهرگان از کوتاهنگریی مردم و خشم ِ جهادگران پُر زور و دارامند شدهاند. پس آنها به ستم از گسترش ِ هر اندیشهای، که از خرد ِ آزادگان تراوش کند، پیشگیری میکنند. این کسان، در این راه، از هیچ گونه بیداد و انسان ستیزی رویگردان نیستند.
سخن بیشتر از روشنفکرانی است که خواهان ِ حکومتی هستند که آنها، در آن حکومت، آزادی داشته باشند. آنها برخی از شیوههای اسلامی را، که آشگارا از ژرفای پسماندگی برخاستهاند، نشانی از کژرویی شریعتمداران میپندارند. به زبانی روشن این روشنفکران آزادی و دادگری را در مرزهای شریعت اسلام میجویند. یعنی آزادی، که آنها از آن سخن میرانند، از مرزهای تنگ ِ شریعت فراتر نمیرود
این روشنفکران، از کوراندیشی، دادگری را با عدالت ِ الله یکسان میپندارند. الله عدالت خود را، در جهنم، با سوزاندن ِ دگراندیشان به نمایش میگذارد. این اسلامزدگان دانسته یا ندانسته از ناسازگار بودن ِ معیارهای شریعت اسلام با سامان ِ مردمی چشم میپوشند. در آرمان ِ این روشنفکران تنها سخن از شمار ِ مردم در پیوند با بهرهای است که میتوان از آن سرزمین برداشت کرد.
در آرمان آنها سخن از میهن پروری نیست. زیرا در عقیدهی آنها مردم با زادگاه ِ خود پیوندی ندارند. در پندار ِ آنها مهرورزیدن به زادگاه ناسزا و ناخوشآیند است. در آرمان ِ آنها سرزمین برای بهره برداری است و مردمان برای بهره کشی هستند. از این روی آنها خواهان ِ سالار بودن بر مردم هستند تا مردم را به سوی این آرمان برانند
میتوان گفت: بیشترین مردم ایران، که از ستمکاریهای حکومت ِ اسلامی رنج میبرند، آزادیخواه هستند. ولی آنها ویژگیهای کشورداری را، در سامان ِ مردمسالاری، نمیشناسند. آنها بیشتر از ستم کشیدن بیزار هستند نه از ستمکاری
روشنفکران ِ اسلامزده بیشتر در اندیشهی زشت پوشی در اجرای احکام شریعت هستند. آنها میخواهند که احکام شریعت بدان گونه پیاده بشوند که جهانیان زشتیهای درون آنها را نبینند، نه این که از زشتیهای آنها کاسته بشود.
بدین نمونه: کاسه لیسان ِ حکومت در مجلس درخواست کردهاند: از نام بردن ِ حکم سنگسار، در قانون، خودداری بشود که جهانیان از اسلام رمیده نشوند. ولی مدعی العموم و قاضی شرع میتوانند، به امر ِ شریعت، این حکم الهی را به اجرا بگذارند
اسلامزدگان احکام انسان ستیزی را ابزار ِ مردمداری میپندارند. زیرا آنها عقیده دارند که الله عادل است و برای اجرای عدالت باید دست و پای آن کس را برید که او به پاره نانی دست برده است. آنها دستدرازی به دارایی مردمان ِ نامسلمان را کرداری پسندیده میدانند.
بیشتر ِ مردمان با بُن مایهای، که زهر ِ ستمگری از آن تراوش میکند، آشنایی ندارند. بیشتر ِ روشنفکران هم، که از همین مردمان برآمدهاند، اسلامزده و کوراندیش هستند. آنها با این که ۱۴۰۰ سال به جز زشتی و تبهکاری از نمایندگان ِ الله چیزی ندیدهاند باز هم بر سخنان فریبندهای والیان تکیه میکنند و از آنها فتوا میخواهند.
برخی از روشنفکران هم از روند ِ حکومتهای اسلامی به زشتی یاد کرده یا به زشتی یاد میکنند. ولی آنها معیارهای جان آزاری و آزادی ستیزی را، که در شریعت ِ اسلام ریشه دارند، زشت نمیدانند. یعنی آنها تنها خواهان ِ جایگاهی هستند، که آنها بتوانند با همان شیوههای پسماندهی اسلام، بر مردم ایران حکم برانند.
زیرا تار و پود ِ اسلامزدگان از دروغ ساختار دارد و منش آنها به پلیدیهای شریعت ِ اسلام آلوده است، آنها نه توان، نه هوش آن را دارند و نه خواهان ِ آن سامانی هستند که از فرهنگ ِ مردم ِ ایران برآمده باشد.
خردسوختگیی روشنفکران اسلامزده بیشتر از کوتاهنگریی آنهاست. از این روی آنها کوراندیش هستند و نمیتوانند به درستی به ژرفای پدیدهای بنگرند. زیرا نگرش ِ کوراندیش از رویهی پدیدهها ژرفتر نمیرود و آن چه را که در راستای عقیدهاش گمان ببرد آن را علم میپندارد.
این است که در دوران حاکمیت ِ الله، خردسوختگان، اَبلهان، شیادان و شارلاتانهایی، که یاده گوییهای جهادگران ِ عرب را عقلانی تعبیر و تفسیر کردهاند، علامه نامیده شدهاند.
برای این که یک آزاده زنجیرهای بردگی را، که مسلمانان در آنها گرفتار هستند، شناسایی کند او نیاز به دانشنامهی ویژهای ندارد وآنکه تنها به خردی بیدار و اندکی ژرفنگری نیاز دارد. بیشتر نوشتارهایی، که از روشنفکران ِ اسلامزده برآمدهاند، ارزش ِ یکبار خواندن هم ندارند. زیرا این روشنفکران از ستمکاران مینالند و از ستمدیدگان پاداش میخواهند. آنها نه تنها ریشهی ستمکاری را نمیشناسند وآنکه به امیدی که به جایگاه ِ حکمرانی برسند، ریشهی ستمکاری را، با زهر ِ دروغ، آبیاری میکنند.
“لا اله الا الله” زهری است که بینش و نگرش ِ همهی مسلمانان از آن آلوده گشته و به نام ِ عقیدهای بی آزار در سراسر کشورهای اسلامی پخش شده است. هر خشونت و بیدادگری، که از سوی مسلمانان بر جهانیان وارد آمده است و پیوسته وارد میآید، میوههای تلخی هستند که از بُن ِ همین سخن “لا اله الا الله” برآمدهاند.
با وجود این که مسلمانان این نماد ِ بیدادگری را در هر کجا با خود میکشند و بر آستانهی هر مسجدی و روی نشانههای اسلامی مینگارند، کمتر کسی، با راستی و درستی، به این چشمهی زهرآگین و خشم آفرین برخورد کرده است. افزون بر این، پیشوایان ِ دینهای ابراهیمی هم، که از مرگ ِ الاهان ِ خود میهراسند، بر زهر ِ دشمنی، که در این بیدادبُن نهفته است، سرپوش میگذارند و همآوای مسلمانان خود را الله پرست مینامند.
“لا اله الا الله” یعنی نیست الهی به جز الله. این بدان معناست که نه تنها الله یکتا است وآنکه همهی الاهان دیرین و پسین محکوم به نابودی هستند. هر کس که اندکی با اسلام آشنایی داشته باشد، اگر بی اندازه اسلامزده و نادان نباشد، میتواند بداند که “لا اله الا الله” دروغ است. زیرا الاهان ِ بسیاری در سراسر جهان وجود دارند که نمیتوان الله را با آنها همانی داد.
محمد، که خود را هم خاتم الانبیا نامیده است، یهوه(الاه ِ یهودیان) را و پدر آسمانی، عیسا و روح القدوس را در پیکر الله ریخته تا بتواند هستی و رسالت خود را به عقیدهی پیشینیان پیوند بدهد و از سویی الاهان دیگر را، در هستیی الله، نابود کند.
به هر روی مردمان گوناگون، در پیوند با بینشی که از پیدایش هستی داشتهاند، خدایان گوناگونی را هم خلق کردهاند. محمد الله را قهار و مکار مینامد و مردمان را پیوسته، از خشم و آتشی که الله در جهنم دارد، میترساند. محمد با این گفتار میخواهد الله را به یکتایی و تنهایی بر مردم حاکم کند. افزون بر این او میخواهد سامان ِ جهان هستی را، با دروغبافی، در حاکمیت ِ الله بگنجاند.
یعنی محمد، با زور ِ جهادگران ِ بیابانگرد، همهی پدیدههای جان بخش را، مانند خورشید، آب، زمین و هوا، که میلیاردها سال پیش از خلقت الله هستی داشتهاند و هستی بخش بودهاند، به الله چسپانده است. با وجود این که الله و رسولش، با نگرش ِ بسیار کوتاهی که داشتهاند، با ساختار ِ پدیدههای هستی بیگانه بودهاند.
از آنجا که همهی مردمان، یا دستکم اندیشمندان، نادان و کوراندیش نیستند که دروغ به این بزرگی را بپذیرند و تن به بردگی و پسماندگیی مسلمانان بسپارند.
این است که نهادینه کردن ِ این دروغ بزرگ، “لا اله الا الله”، کار بسیار دشواری است. زیرا آزادگان ِ خردمند افزون بر این که از ویژگیهای مالک جهنم، که قهار و جبار هم هست، بیزارند آنها بردگی را نمیپذیرند. در مردمان پسمانده و کوتاه خرد هم بسیار شماری از خدایان حاکم هستند، آنها در ژرفای نادانی هم نمیتوانند چشم و گوش خود را از دیدن و شنیدن ِ خدایان ِ خود ببندند.
از این روی الله نیاز به خشونت، نیاز به گستردن ِ ترس، نیاز آدمکشان و راهزنان دارد تا آنها بکشند کسانی را که ایمان نمیآورند، بکشند تا به جنگ افزارها و دارییی دیگران دست یابند، بکشند تا مردمان از ترس به یگانگیی الله و حاکمیت ِ او ایمان بیاورند.
پذیرفتن ِ “لا اله الا الله” تنها آغازی برای بردگی است. خشم ِ الله با پذیرفتن ِ “لا اله الا الله” فرو نمینشیند. هیچ کس با گفتن ِ “لا اله الا الله” رستگار نمیشود. افزون بر این هر کس، این دروغ را بپذیرد، در ریسمان ِ بردگیی الله گرفتار میشود.
پیروان باید به نادان بودن ِ خود و عالم بودن ِ الله ایمان بیاروند. پیروان باید، به کردار، بردگی خود را با خواری و پستی نشان بدهند. پیروان باید به کردار باور داشته باشند که آنها نمیتوانند به حکمت الله، که در احکام انسان ستیز ِ او بروز میکنند، پی ببرند. پیروان باید از احکام شریعت بدون ِ چون و چرا اطاعت کنند.
در چنین ویژگیهایی، خرد ِ مسلمانان سوخته، کیستیی آنها کشته و وجدان آنها به گروگان گرفته میشود. میبینیم مسلمانان به نادان بودن و پیروی کردن ِ کورکورانهی خود افتخار میکنند و خود را زاهد و متقی مینامند. آنها با امر به معروف و نهی از منکر همکیشان خود را رنج میدهند و این شیوهی جاسوسی و مردم آزاری را ارجمند میشمارند.
مسلمانان زنان را میخرند، اجاره میدهند، میفروشند و سنگسار میکنند و با این زشتکاریها، در ژرفای فرومایگی، خود را شرافتمند میپندارند. آنها از نادانی به دور سنگی سیاهی میچرخند و به جایگاهی سنگ پرتاب میکنند تا الله بر تبهکاریهای آنها سختگیر نباشد. آنها دگراندیشان و جانوران را میکشند تا الله خشنود بشود و پس از مرگ، با شیر و عسل، به آنها پاداش بدهد.
از این افیون، “لا اله الا الله”، توفانی از مردم آزاری برخاسته است که هزار و چهار سد سال جهانیان را به زهر ِ نادانی آلوده و آنها را به بیماریی انسان ستیزی و خودستیزی گرفتار کرده است. مسلمانان، که به زور یا از نابخردی به این دروغ ِ آشگار ایمان آوردهاند، در تاریکخانهی شریعت، کوردل و برده منش پروده شدهاند. آنها بیمارانی هستند که به زشتی و کژی مهر میورزند و از زیبایی و راستی میگریزند
ننگین ترین عبادتی، که به مسلمانان حکم شده است، جهاد است که آنها از کوراندیشی و آزمندی این حکم را انجام میدهند. مسلمانان از زشتخویی و از کشتار ِ دگراندیشان و دزدیدن ِ دارایی دیگران شرمنده و رویگردان نیستند. مسلمانان کردار خود را با دلسختی و خشمی، که الله در قرآن از آنها سخن رانده است، همساز میکنند.
الله کافران را به آتشی آزار میدهد که در اندیشهی هیچ کس نمیگنجد. این است که مسلمانان با سختترین شکنجهها دگراندیشان را آزار میدهند و از این درنده خویی شادمان میشوند. در بینش ِ کسانی، که به این دروغ، “لا اله الا الله”، ایمان آوردهاند، پدیدهی مهر یا دوستی راه نمییابد.
آنها کردار خود را همیشه با اوامر الله ارزیابی میکنند. آنها برای آدمکشان ِ هزارسال مرده مویه سر میدهند، خودزنی میکنند و جانور میکشند، تا به امید ِ باجگزاری و رشوه پردازی به شیر و عسل برسند. آنها هموندان، خویشان و بیگانگانی، که “لا اله الا الله” را نپذیرند، گردن میزنند، زنان و کودکان آنها را به بردگی میفروشند تا ایمان خود را به ناموجودی خشمگین و ستمکار نشان بدهند.
همان گونه که اشاره شد برای شناسایی زشتیها و انسان ستیزیهای حاکمیت الله، یا ننگین ترین حکومت اسلامی یعنی ولایت فقیه، نیازی به دانشنامه، به تاریخ دانی، به دلاوری و به چندان هوشیاری نیست. هرکس با اندک خردی، که در هر انسانی وجود دارد، میتواند یک دَم با خودش بیندیشد و ناسازگاریی “لا اله الا الله” را ، که زیربنای همهی بدبختیهای جهانیان است، با هستی و راستی بسنجد. او بی گمان به این دروغ ِ بزرگ، که الهی به جز الله وجود ندارد، پی خواهد برد.
آن کس، که به دروغ بودن نخستین پایهی شریعت ِ اسلام، یعنی “لا اله الا الله” آگاهی بیابد، همان دَم بر روی او پنجرههایی به سوی پهنهی راستی گشوده خواهند شد
روشنفکرانی که دروغ پذیرند و نمیخواهند یا از خردسوختگی نمیتوانند انبوه خدایانی را، که در جهان پراکنده هستند، ببینند و از سخن دروغ “لا اله الا الله” برانگیخته نمیشوند آنها کوراندیشانی هستند اسلامزده که با پستی و بردگی خو گرفتهاند و از مردمفریبی و انسان ستیزی بیزار نیستند. آنها دروغوندانی هستند که بیش از هزار سال به گماشتگیی دشمنان ایران در آمدهاند و برای اندک بهرهای خودفروشی و میهن فروشی میکنند.
مردو آناهید
چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۹۶
بیش از صد سال پیش مردم آخوند ها را می شناختند اما سال پنجاه و هفت مردم درس لازم را از گذشته نگرفتند
کاریکاتوری از صد سال پیش - مار و عقربهای عمامه به سر به جان مشروطه افتادند
بیش از صد سال پیش بسیاری از مردم از ریا کاری آخوند و سنگ اندازی جلوی پیشرفت ایران و مردم ایران با اطلاع بودند امّا در سال ۵۷ اکثر به اصطلاح روشن فکر٬ چه از روی نادانی و چه از روی مصالح رفتند پشت آخوند و باعث شدند آخوند ها به قدرت برسند و ایران را به لبه پرتگاه ببرند.
جمعه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۶
تاجر ميمون و مردم طماع
روزی روزگاری در روستايی در هند؛ مردی به روستايی ها اعلام كرد كه برای خريد هر ميمون ۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستايی ها هم كه ديدند اطراف شان پر است از ميمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان كردند و مرد هم هزاران ميمون به قيمت ۲۰ دلار از آنها خريد ولی با كم شدن تعداد ميمونها روستايی ها دست از تلاش كشيدند. به همين خاطر مرد اينبار پيشنهاد داد برای هر ميمون به آنها ۴۰ دلار خواهد پرداخت. با اين شرايط روستايی ها فعاليت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم كمتر و كمتر شد تا روستايیان دست از كار كشيدند و برای كشاورزی سراغ كشتزارهای شان رفتند.
اين بار پيشنهاد به ۴۵ دلار رسيد و...
در نتيجه تعداد ميمونها آن قدر كم شد كه به سختی می شد ميمونی برای گرفتن پيدا كرد. اينبار نيز مرد تاجر ادعا كرد كه برای خريد هر ميمون ۶۰ دلار خواهد داد ولی چون برای كاری بايد به شهر می رفت كارها را به شاگردش محول كرد تا از طرف او ميمونها را بخرد.
در غياب تاجر، شاگرد به روستايی ها گفت: «اين همه ميمون در قفس را ببينيد! من آنها را به ۵۰ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۶۰ دلار به او بفروشيد.» روستايی ها كه [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پولهای شان را روی هم گذاشتند و تمام ميمونها را خريدند... البته از آن به بعد ديگر كسی مرد تاجر و شاگردش را نديد و تنها روستايیها ماندند و يك دنيا ميمون.
اين بار پيشنهاد به ۴۵ دلار رسيد و...
در نتيجه تعداد ميمونها آن قدر كم شد كه به سختی می شد ميمونی برای گرفتن پيدا كرد. اينبار نيز مرد تاجر ادعا كرد كه برای خريد هر ميمون ۶۰ دلار خواهد داد ولی چون برای كاری بايد به شهر می رفت كارها را به شاگردش محول كرد تا از طرف او ميمونها را بخرد.
در غياب تاجر، شاگرد به روستايی ها گفت: «اين همه ميمون در قفس را ببينيد! من آنها را به ۵۰ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۶۰ دلار به او بفروشيد.» روستايی ها كه [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پولهای شان را روی هم گذاشتند و تمام ميمونها را خريدند... البته از آن به بعد ديگر كسی مرد تاجر و شاگردش را نديد و تنها روستايیها ماندند و يك دنيا ميمون.
یکشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۶
سکولاریسم به مَعنای “مَذهب ستیزی” نیست!
سکولاریسم چیست؟
سکولاریسم یک اصل است که دو خواسته و هدف پایه را در بَر می گیرد؛ نخستین برنامه جدایی روشنِ دین و نهاد هایِ مذهبی از حکومت است و دیگری برابری تمامی مردم با هر باورِ دینی، در پیشگاهِ قانون است؛ این بدان معناست که در یک جامعه سکولار، یک فردِ مسلمان با یک فردِ مسیحی، یهودی و یا خدا ناباور در نزدِ قانون برابر بوده و از حقوق یکسانی برخوردار است و هیچ فرقی میان ایشان نیست.
جدایی دین از دولت اساس و بنیانِ سکولاریسم است؛ این قانون تضمین می کند که گروه های مذهبی و نهاد های دینی در کارِ دولت کمترین دخالتی نمی کنند و همچنین اجازه فضولی حکومت در کارهای نهاد های مذهبی را نمی دهد؛ می توان گفت که سکولاریسم اصلی است که مرزهای مشخص و ملموسی را بین مذهب و حکومت کشیده و اجازه نمی دهد تا این دو نهاد، در امور یک دیگر سَرک کشیده و دست درازی کنند.
جدایی دین از دولت و کوتاه کردن دستِ نهاد های مذهبی از امورِ مملکت داری در حقیقت حافظِ حرمت و ارزش دین و باورهای قلبی مردمان است؛ چنانچه که به وضعیت ادیان و جایگاه شان در ایران زمین نگاهی بیاندازیم درخواهیم یافت که وجود یک حکومت مذهبی و توتالیتر موجب ایجاد موج عظیمی از نفرت و دشمنی از سویِ جوانانی که به وسیله احکام قرون وسطایی دینی آزار دیده اند، در برابر باورهای دینی مردمان گشته است.
کی از اهداف سکولاریسم تضمین و پاسداشتِ آزادی ادیان و حق داشتن آموزش های دینی برای تمامی شهروندان است؛ در یک جامعه سکولار که آزادی دین وجود دارد دیگر با قوانینِ ضد انسانی دینی همچون اسلام که برای کسانی که اسلام را ترک می گویند، حُکم مرگ صادر می کند، رو به رو نخواهیم شد؛ چرا که هر فردی آزاد است تا پیرو هر باوری باشد که می خواهد و محدودیتی برای وی وجود ندارد.
در یک جامعه سکولار هر شهروندی حق دارد تا آزادانه افکار و باورهایش را به دیگران معرفی کند و از آزادی کامل بیان و اندیشه برخوردار است؛ این قانون برای باورمندان به ادیان و شهروندان خدا ناباور و یا ندانم گرا، به صورت برابر و مساوی عمل کرده و کمترین تفاوتی میان یک فرد خدا ناباور با یک مسیحی، یهودی و یا مسلمان وجود ندارد و همه از حق آزادی بیان و پندار بهره می برند.
در یک جامعه سکولار تمامی شهروندان در برابر قانون و دولت مساوی اند و باورها و عقاید مذهبی شان کمترین تأثیری در حق و حقوق ایشان ندارد و عدالت اجتماعی شامل حال همگان می گردد. در ایرانِ اسلامی مسلمانان شیعه شهروندان درجه یک، مسلمانان سنی شهروندان درجه دو و مسیحیان، زردشتیان، یهودیان، بهاییان، دراویش و… در درجه های بسیار پایینتری قرار دارند و دِگر اندیشان نیز از هیچ حقی برخوردار نیستند.
این عدالتِ دینی و مذهبی است که گروهی خاص را نسبت به سایر شهروندان جامعه برتر و شایسته تر می خواند و عدالت به صورت گزینشی برقرار می شود. در ایرانِ اسلامی باورمندان به ادیانی به غیر از اسلام، حتی حق تحصیل نیز ندارند و با هزاران مشکل و درماندگی می توانند دوره دبیرستان را به اتمام برسانند.
در یک جامعه سکولار تمامی شهروندان برابرند و عدالت به صورت یکسان برای همگان اجرا می شود. سکولاریسم حقوق بشر را به هر دین و مسلکی ترجیح می دهد و در برابر قوانین خشک و ضد انسانی و قرون وسطایی ادیان، از زنان و کودکان و دگر باشان محافظت می کند.
ما همگی از بیمارستان ها، مدرسه ها، ایستگاه های پلیس و دیگر مراکز خدماتی و دولتی استفاده می کنیم؛ این نکته که این مراکز باید سکولار باشند بسیار حیاتی است چرا که هیچ کس نباید به خاطر باور دینی اش، نسبت به شخصی دیگر از حقوقی بالاتر و یا پایین تر برخوردار باشد و همه باید به طور مساوی، از این خدمات و فارق از باورهای دینی شان بهره ببرند.
تمامی مدارس دولتی باید سکولار بوده و از آموزش های دینی به کودکان و دانش آموزان بپرهیزند؛ فارق از اینکه دین پدران و مادران دانش آموزان چیست، تمامی کودکان و نوجوانان با هم در یک مکان تحصیل کرده و مدارس دولتی که بودجه شان توسط حکومت تأمین می شود اجازه آموزش ایمان مذهبی و یا تبلیغ مذهبی خاص را ندارند.
بارها به مسئله خدا ناباوری و یا ندانم گرایی پرداخته ایم؛ خداناباوری پنداری است که وجود خدایی قادرِ مطلق و هرگونه توهم فرا طبیعی را رَد کرده و خرد، منطق و علم را جایگزین ایمان مذهبی نموده است. جامعه خداناباور همواره حامی و پشتیبان سکولاریسم است ولی سکولاریسم در پیِ پشتیبانی از یک گروه خاص دینی و یا غیر دینی نبوده و نیست و استقلال خود را حفظ کرده و می کند و در سددِ خدا ناباور نمودن هیچ یک از شهروندان جامعه نیست.
در یک جامعه سکولار مردم دیندار حق دارند که باورهای دینی شان را در اجتماع بیان نمایند ولی شهروندانی که مخالف آن باور دینی هستند نیز از حق نقدِ آن مسلک، پرسشگری و ابراز مخالفت خود با آن باور برخوردارند. باور های مذهبی، پندار ها و سازمان ها نباید از مزیت برخورداری از امنیت به دلیل حق آزادی بیان، لذت ببرند.
در یک جامعه دموکرات، تمامی باور ها و پندار ها می توانند بسیار آزادانه به چالش کشیده شوند و شهروندان حقوق اجتماعی دارند ولی ایده ها و باورها از حقوقی برخوردار نیستند. در یک جمله سکولاریسم بهترین راهی است که ما به کمک آن می توانیم جامعه ای بسازیم که در آن تمامی شهروندان فارق از باورهای مذهبی شان، با یکدیگر در سایه امنیت و عدالت اجتماعی و آرامش و صلح و دوستی زندگی کنند.
- نَقد مَذهب و پدیده احساسی مَذهب ستیزی:
در طیف خداناباوران دو مکتب فکری متفاوت وجود دارد: پَندار خداناباوریِ پَسادینی و پَندار خداناباوریِ مَذهب ستیز، نمونه بارز پندار پَسادینی پرفسور دَنیل دنت است و نمونه پندار مَذهب ستیز، زنده یاد کریستوفر هیچنز! پندار پَسادینی، مَذهب را بخشی جدانشدنی از تاریخ فرگشت انسان ها می داند و باور دارد که دین در زمانی از تاریخ، مزیت هایی برای انسان ها داشته و با گذشت زمان و پیشرفت آدم و گسترده تر شدن دانشش، امروز جایگاهش هم ردیف دیگر افسانه های تاریخ بشر است.
خداناباورانِ پَسادین به نَقد مذهب و نهادهای مَذهبی می پردازند اما قابلیت هم زیستی با افراد دیندار را نیز داشته و به حق آنان برای باورمند بودن احترام می گذارند، به تَعریفی دیگر به در خانه افراد مَذهبی نرفته و داد نمی زنند که شما باورهای احمقانه دارید! نقد مذهب آنان در چهارچوب منطق و عقل و دانش و اخلاق شکل می گیرد و می دانند که امکان ندارد تا تمامی مردمان جهان، خداناباور باشند و چنین رویای کودکانه ای نیز ندارند.
دُنیایِ ایده آلِ یک خداناباورِ پَسادین، یک جَهان سکولار است که بر مَبنای احترام به حقوق انسان ها و خردگرایی و منطق و عَقلانیت شکل گرفته و قوانین مَذهبی در اداره آن جَهان، کمترین نَقشی نیز ندارند، حقوق زنان و کودکان و دگرباشان و دگراندیشان محترم خوانده شده و هر کسی حق دارد تا در قلب و ذهن خود، به هر چه که می خواهد ایمان داشته باشد.
پندار مَذهب ستیز نقطه مقابل پَسادینی است؛ این جنبش احساسی که اساسش را نفرت و انزجار و خشم تشکیل می دهد، انسان های مذهبی را تحقیر کرده و با خودبرتر بینی و خود شیفتگی خاصی، هرکسی که با وی موافق نباشد را نادان و احمق می خواند! به گمان نگارنده این دیدگاه هرچند لایه هایی از منطق، عقل، دانش و خردگرایی را در خود دارد، اما به دلیل حمایتش از خشم و نفرت و بال و پر دادنش به تعصب و دیوار کشیدن میان انسان ها، بسیار ترسناک است.
راه رسیدن به سکولاریسم و برخورداری تمامی شهروندان از حقوق انسانی شان، نَقد درست مَذهب است و مَذهب ستیزی فقط و فقط به جدا شدن هر چه بیشتر افراد مَذهبی از خداناباوران شده و باعث می شود که ایشان از ترس حضور ناباوران، به دامان حکومت های مذهبی پناه ببرند چرا که دست کم، زیر سایه آن دولت ها، ایشان و مذهب شان در امان خواهند بود.
سکولاریسم یک اصل است که دو خواسته و هدف پایه را در بَر می گیرد؛ نخستین برنامه جدایی روشنِ دین و نهاد هایِ مذهبی از حکومت است و دیگری برابری تمامی مردم با هر باورِ دینی، در پیشگاهِ قانون است؛ این بدان معناست که در یک جامعه سکولار، یک فردِ مسلمان با یک فردِ مسیحی، یهودی و یا خدا ناباور در نزدِ قانون برابر بوده و از حقوق یکسانی برخوردار است و هیچ فرقی میان ایشان نیست.
جدایی دین از دولت اساس و بنیانِ سکولاریسم است؛ این قانون تضمین می کند که گروه های مذهبی و نهاد های دینی در کارِ دولت کمترین دخالتی نمی کنند و همچنین اجازه فضولی حکومت در کارهای نهاد های مذهبی را نمی دهد؛ می توان گفت که سکولاریسم اصلی است که مرزهای مشخص و ملموسی را بین مذهب و حکومت کشیده و اجازه نمی دهد تا این دو نهاد، در امور یک دیگر سَرک کشیده و دست درازی کنند.
جدایی دین از دولت و کوتاه کردن دستِ نهاد های مذهبی از امورِ مملکت داری در حقیقت حافظِ حرمت و ارزش دین و باورهای قلبی مردمان است؛ چنانچه که به وضعیت ادیان و جایگاه شان در ایران زمین نگاهی بیاندازیم درخواهیم یافت که وجود یک حکومت مذهبی و توتالیتر موجب ایجاد موج عظیمی از نفرت و دشمنی از سویِ جوانانی که به وسیله احکام قرون وسطایی دینی آزار دیده اند، در برابر باورهای دینی مردمان گشته است.
کی از اهداف سکولاریسم تضمین و پاسداشتِ آزادی ادیان و حق داشتن آموزش های دینی برای تمامی شهروندان است؛ در یک جامعه سکولار که آزادی دین وجود دارد دیگر با قوانینِ ضد انسانی دینی همچون اسلام که برای کسانی که اسلام را ترک می گویند، حُکم مرگ صادر می کند، رو به رو نخواهیم شد؛ چرا که هر فردی آزاد است تا پیرو هر باوری باشد که می خواهد و محدودیتی برای وی وجود ندارد.
در یک جامعه سکولار هر شهروندی حق دارد تا آزادانه افکار و باورهایش را به دیگران معرفی کند و از آزادی کامل بیان و اندیشه برخوردار است؛ این قانون برای باورمندان به ادیان و شهروندان خدا ناباور و یا ندانم گرا، به صورت برابر و مساوی عمل کرده و کمترین تفاوتی میان یک فرد خدا ناباور با یک مسیحی، یهودی و یا مسلمان وجود ندارد و همه از حق آزادی بیان و پندار بهره می برند.
در یک جامعه سکولار تمامی شهروندان در برابر قانون و دولت مساوی اند و باورها و عقاید مذهبی شان کمترین تأثیری در حق و حقوق ایشان ندارد و عدالت اجتماعی شامل حال همگان می گردد. در ایرانِ اسلامی مسلمانان شیعه شهروندان درجه یک، مسلمانان سنی شهروندان درجه دو و مسیحیان، زردشتیان، یهودیان، بهاییان، دراویش و… در درجه های بسیار پایینتری قرار دارند و دِگر اندیشان نیز از هیچ حقی برخوردار نیستند.
این عدالتِ دینی و مذهبی است که گروهی خاص را نسبت به سایر شهروندان جامعه برتر و شایسته تر می خواند و عدالت به صورت گزینشی برقرار می شود. در ایرانِ اسلامی باورمندان به ادیانی به غیر از اسلام، حتی حق تحصیل نیز ندارند و با هزاران مشکل و درماندگی می توانند دوره دبیرستان را به اتمام برسانند.
در یک جامعه سکولار تمامی شهروندان برابرند و عدالت به صورت یکسان برای همگان اجرا می شود. سکولاریسم حقوق بشر را به هر دین و مسلکی ترجیح می دهد و در برابر قوانین خشک و ضد انسانی و قرون وسطایی ادیان، از زنان و کودکان و دگر باشان محافظت می کند.
ما همگی از بیمارستان ها، مدرسه ها، ایستگاه های پلیس و دیگر مراکز خدماتی و دولتی استفاده می کنیم؛ این نکته که این مراکز باید سکولار باشند بسیار حیاتی است چرا که هیچ کس نباید به خاطر باور دینی اش، نسبت به شخصی دیگر از حقوقی بالاتر و یا پایین تر برخوردار باشد و همه باید به طور مساوی، از این خدمات و فارق از باورهای دینی شان بهره ببرند.
تمامی مدارس دولتی باید سکولار بوده و از آموزش های دینی به کودکان و دانش آموزان بپرهیزند؛ فارق از اینکه دین پدران و مادران دانش آموزان چیست، تمامی کودکان و نوجوانان با هم در یک مکان تحصیل کرده و مدارس دولتی که بودجه شان توسط حکومت تأمین می شود اجازه آموزش ایمان مذهبی و یا تبلیغ مذهبی خاص را ندارند.
بارها به مسئله خدا ناباوری و یا ندانم گرایی پرداخته ایم؛ خداناباوری پنداری است که وجود خدایی قادرِ مطلق و هرگونه توهم فرا طبیعی را رَد کرده و خرد، منطق و علم را جایگزین ایمان مذهبی نموده است. جامعه خداناباور همواره حامی و پشتیبان سکولاریسم است ولی سکولاریسم در پیِ پشتیبانی از یک گروه خاص دینی و یا غیر دینی نبوده و نیست و استقلال خود را حفظ کرده و می کند و در سددِ خدا ناباور نمودن هیچ یک از شهروندان جامعه نیست.
در یک جامعه سکولار مردم دیندار حق دارند که باورهای دینی شان را در اجتماع بیان نمایند ولی شهروندانی که مخالف آن باور دینی هستند نیز از حق نقدِ آن مسلک، پرسشگری و ابراز مخالفت خود با آن باور برخوردارند. باور های مذهبی، پندار ها و سازمان ها نباید از مزیت برخورداری از امنیت به دلیل حق آزادی بیان، لذت ببرند.
در یک جامعه دموکرات، تمامی باور ها و پندار ها می توانند بسیار آزادانه به چالش کشیده شوند و شهروندان حقوق اجتماعی دارند ولی ایده ها و باورها از حقوقی برخوردار نیستند. در یک جمله سکولاریسم بهترین راهی است که ما به کمک آن می توانیم جامعه ای بسازیم که در آن تمامی شهروندان فارق از باورهای مذهبی شان، با یکدیگر در سایه امنیت و عدالت اجتماعی و آرامش و صلح و دوستی زندگی کنند.
- نَقد مَذهب و پدیده احساسی مَذهب ستیزی:
در طیف خداناباوران دو مکتب فکری متفاوت وجود دارد: پَندار خداناباوریِ پَسادینی و پَندار خداناباوریِ مَذهب ستیز، نمونه بارز پندار پَسادینی پرفسور دَنیل دنت است و نمونه پندار مَذهب ستیز، زنده یاد کریستوفر هیچنز! پندار پَسادینی، مَذهب را بخشی جدانشدنی از تاریخ فرگشت انسان ها می داند و باور دارد که دین در زمانی از تاریخ، مزیت هایی برای انسان ها داشته و با گذشت زمان و پیشرفت آدم و گسترده تر شدن دانشش، امروز جایگاهش هم ردیف دیگر افسانه های تاریخ بشر است.
خداناباورانِ پَسادین به نَقد مذهب و نهادهای مَذهبی می پردازند اما قابلیت هم زیستی با افراد دیندار را نیز داشته و به حق آنان برای باورمند بودن احترام می گذارند، به تَعریفی دیگر به در خانه افراد مَذهبی نرفته و داد نمی زنند که شما باورهای احمقانه دارید! نقد مذهب آنان در چهارچوب منطق و عقل و دانش و اخلاق شکل می گیرد و می دانند که امکان ندارد تا تمامی مردمان جهان، خداناباور باشند و چنین رویای کودکانه ای نیز ندارند.
دُنیایِ ایده آلِ یک خداناباورِ پَسادین، یک جَهان سکولار است که بر مَبنای احترام به حقوق انسان ها و خردگرایی و منطق و عَقلانیت شکل گرفته و قوانین مَذهبی در اداره آن جَهان، کمترین نَقشی نیز ندارند، حقوق زنان و کودکان و دگرباشان و دگراندیشان محترم خوانده شده و هر کسی حق دارد تا در قلب و ذهن خود، به هر چه که می خواهد ایمان داشته باشد.
پندار مَذهب ستیز نقطه مقابل پَسادینی است؛ این جنبش احساسی که اساسش را نفرت و انزجار و خشم تشکیل می دهد، انسان های مذهبی را تحقیر کرده و با خودبرتر بینی و خود شیفتگی خاصی، هرکسی که با وی موافق نباشد را نادان و احمق می خواند! به گمان نگارنده این دیدگاه هرچند لایه هایی از منطق، عقل، دانش و خردگرایی را در خود دارد، اما به دلیل حمایتش از خشم و نفرت و بال و پر دادنش به تعصب و دیوار کشیدن میان انسان ها، بسیار ترسناک است.
راه رسیدن به سکولاریسم و برخورداری تمامی شهروندان از حقوق انسانی شان، نَقد درست مَذهب است و مَذهب ستیزی فقط و فقط به جدا شدن هر چه بیشتر افراد مَذهبی از خداناباوران شده و باعث می شود که ایشان از ترس حضور ناباوران، به دامان حکومت های مذهبی پناه ببرند چرا که دست کم، زیر سایه آن دولت ها، ایشان و مذهب شان در امان خواهند بود.
اشتراک در:
پستها (Atom)


















