پنجشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۳

تاریخچه و اهداف حزب و احذاب سیاسی چیست؟

در ﺷﺮق ﺗﺎ ﺳﺎل های ﺁﺧﺮ ﻗﺮن ١٩ ﻣﻴﻼدﯼ ﭼﻴﺰﯼ ﺑﻪ ﻧﺎم ﺣﺰب وﺟﻮد ﻧﺪاﺷﺖ، هر ﺗﺸﮑﻞ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ دور ﺁﻳﻴﻦ و مذهب ﺑﻮد. در ﺳﺎل های ١٨٨٠ ﺗﺎ ٩٠ اﺣﺰاب ﺳﻴﺎﺳﯽ مذهبی و ﻟﻴﺒﺮال ﻋﺮض وﺟﻮد ﮐﺮدﻧﺪ و ﺳﻴﺪ ﺟﻤﺎل اﻟﺪﻳﻦ ﻳﮑﯽ از ﺑﺎﻧﻴﺎن ﻇﻬﻮر ﺣﺰب در ﺷﺮق ﻣﻴﺎﻧﻪ و ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً ﻣﺼﺮ ﺑﻪ ﺷﻤﺎر ﻣﯽ رود. ﺁن زﻣﺎن دو ﻧﻮع ﺣﺰب ﺑﻪ ﻣﻴﺎن ﺁﻣﺪﻧﺪ؛ اﺣﺰاب اﺳﻼﻣﯽ و اﺣﺰاب ﻣﻠﯽ ﮔﺮا.
در اروﭘﺎ و اﻣﺮﻳﮑﺎ ﮐﻪ ﺣﺰب و ﺣﺰب ﺑﺎزﯼ ﮐﺎر ﺁﻧﺎن ﺑﻮد، ﻧﻴﺰ دو ﻧﻮع اﺣﺰاب ﺳﻴﺎﺳﯽ داﺷﺘﻨﺪ؛ راﺳﺖ ﻳﺎ ﭼﭗ. در ﻣﻴﺎن راﺳﺘﺎن و ﭼﭙﺎن ﻧﻴﺰ اﻧﺪﻳﺸﻪ های اﻧﺘﺮﻧﺎﺳﻴﻮﻧﺎل و ﻣﻠﯽ ﮔﺮاﻳﯽ ﻳﮑﯽ را از دﻳﮕﺮ ﺟﺪا ﻣﯽ ﮐﺮد.
در ﺁن هنگام در ﻏﺮب، ﻣﺮدم ﺑﻪ دور ﻳﮑﯽ از اﺣﺰاب ﺟﻤﻊ ﻣﯽ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻳﺎ راﺳﺖ ﺑﻮد و ﻳﺎ ﭼﭗ، ﻳﺎ ﻣﻠﯽ ﮔﺮا ﺑﻮد و ﻳﺎ اﻧﺘﺮﻧﺎﺳﻴﻮﻧﺎل. بعد ها ﮐﻪ اﺗﺤﺎد ﺷﻮروﯼ وارد ﺑﺎزار ﺟﻨﮓ ﺳﺮد ﺷﺪ، اﺣﺰاب ﺳﻮﺳﻴﺎﻟﻴﺴﺘﯽ ﻧﻴﺰ در ﺷﺮق ﻇﻬﻮر ﮐﺮدﻧﺪ.
در هند ﻧﻴﺰ ﻣﻘﺎرن همین اﻳﺎم اﺣﺰاب ﺳﻴﺎﺳﯽ ﺑﺎ همان ﻣﺸﺨﺼﺎت ﺑﺎﻻ ﺗﺸﮑﻴﻞ ﺷﺪﻧﺪ و ﻃﺮﻓﺪاران اﻓﮑﺎر ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﻪ دور اﺣﺰاب ﻣﻮاﻓﻖ ﻧﻈﺮﻳﺎت ﺧﻮﻳﺶ ﭘﻴﻮﺳﺘﻨﺪ. ﻧﺨﺒﻪ های ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺑﺎ زد و ﺑﻨﺪ ها و ﻳﺎ اﻧﺘﺨﺎﺑﺎت در درون اﺣﺰاب در ﻣﻘﺎﻣﺎت رهبری ﻗﺮار ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ و اﻳﻦ وﺿﻊ ﺳﺎل ها اداﻣﻪ ﻣﯽ ﻳﺎﻓﺖ.
همین اﮐﻨﻮن در اﻣﺮﻳﮑﺎ، اﻧﮕﻠﺴﺘﺎن، ﻓﺮاﻧﺴﻪ و دﻳﮕﺮ دﻣﻮﮐﺮاﺳﯽ های اروﭘﺎﻳﯽ و اﻣﺮﻳﮑﺎﻳﯽ ﻓﻘﻂ دو ﻳﺎ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭼﻬﺎر ﺣﺰب ﺳﻴﺎﺳﯽ وﺟﻮد دارد. ﺣﺘﯽ در ﭘﺎﮐﺴﺘﺎن دو ﺣﺰب ﻗﺪرﺗﻤﻨﺪ ﺑﺎ دو دﻳﺪﮔﺎﻩ ﺳﻴﺎﺳﯽ هویت ﮐﻠﯽ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﭘﺎﮐﺴﺘﺎن را ﺗﺸﮑﻴﻞ ﻣﯽ دهند. اﺣﺰاب اﺳﻼﻣﯽ و ﻣﺤﻠﯽ هرﭼﻨﺪ در ﺁن ﻗﻠﻤﺮوِ ﺗﻘﻠﺐ زﻳﺎد اﺳﺖ، وﻟﯽ در ﺑﺮاﺑﺮ اﺣﺰاب ﺑﺰرگ ﻗﺎﺑﻞ اﻋﺘﻨﺎ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ. در هند ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪ ﺣﺰب ﻋﻤﺪﻩ ﺗﻨﻬﺎ در ﺧﻂ های ﻓﮑﺮﯼ وﺟﻮد دارﻧﺪ و همین ﻗﺎﻋﺪﻩ در ﻣﻮرد اﺣﺰاب ﻣﻨﻄﻘﻪ اﯼ هند ﻧﻴﺰ ﻣﻌﺘﺒﺮ اﺳﺖ.

در کل حزب سياسی گروهی سازمان يافته است كه هدف اصلی آن كسب قدرت سياسی و مناصب حكومتی برای رهبران و اعضای خود می‌باشد و پاره ای از اهداف آن عبارت است از :

۱- حزب به‌ مثابه سازمانی بازتابنده‌ی نيازها و خواسته‌های بنيادين يك لايه و يك طبقه‌ی اجتماعی.

۲- حزب به‌ مثابه عنصری تعاملی بين حكومت - قدرت مستقر - از يك‌ سو و جامعه‌ی مدنی و توده‌های مردم از سوی ديگر.

۳- حزب به‌ مثابه بستری برای تعليم و رشد افرادی تشكيلاتی و تحليل‌ گر جهت مديريت كلان.


۴- حزب به‌ مثابه حضور يك هويت جمعی شناسنامه‌ دار جهت تسهيل شناخت اجتماعی.

یکشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۳

رشد تنها در آزادی میسر می گردد

آزادی هيچوقت زياد نبوده و هميشه كلمه آزادی همراه كلمه مبارزه بوده هست و خواهد بود آزادی پديده ای است كه تجزيه شدنی نيست.

چرا كه از درون خود معرف يك انبساط و انسجام طبيعی است برای هر پيشرفتی كه شما بخواهيد اين امر ضروری است انسان گرسنه برهنه بيسواد يا كم سواد انسان آزاد نيست انسانی كه حق دخالت در امورات اقتصادی و اجتماعی خويش را نداشته باشد انسان آزاد نيست انسانی كه امكانات لازم برای شكفتن استعداد های ذاتی خود را نداشته باشد آزاد نيست.

انسانی كه تلقی و ادراكش از سرنوشت و نيروهای اجتماعی و چگونگی شرايط سياسی و اقتصادی و سياست هايی كه اتفاق می افتد به اندازه ای باشد كه وجود فقر و غنا و اختلافات طبقاتی و تندرستی و بيماری گرسنگی وسيری بی سوادی و باسوادی را حكم سرنوشت و تقدير بداند انسان آزاد نيست.

با نام آزادی شما استقلال داريد يعنی رو پای خود ايستادن نيروهای خود را به كار بردن و خويشتن را به طور بارآور با جهان مربوط ساختن.


فيلسوفی ميگفت آزادی آنچنان با روان انسان سرشته است كه حتی رقيبانش برآستان آن سر موافقت می سايند.

پنجشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۳

کتاب خاطرات یک کافر نوشتهٔ میکائیل سلطانی (۲۹)



این کتاب شامل شرح واقعیت های پشت پرده زندگی انگلی «آخوندی» و مروری بر اندرونی ملایان، آشنایی با تاریخچه حوزه علمیه قم و مدرسه حقانی و گذشته برخی از ملاها از زبان یک «آخوندزاده» است که خود از نزدیک شاهد عمق کثافت و نکبت اين زندگی بوده. از قول نویسنده می خوانیم:
«داشتن دو خصوصیت محرک اصلی من در بازگشت به دوران کودکی و نوجوانی بود: یکی در قم به دنیا آمدن و بزرگ شدن و دیگری بچه آخوند بودن و در میان طلاب و روحانیون زندگی کردن… من در این کتاب شاید توانسته باشم يک گونی کوچک از سرداب تاریک و نمور شهر قم را جابجا کرده باشم تا شما هم بهتر انواع کرمها و حشرات موذی و هزارپاها و عقرب های زیر آن را ببینید… دیدنی های نفرت انگیز بیشتری وجود دارد که امیدوارم توسط دیگران نمایانده شود. هر چند ممکن است گفته شود چه نیاز؟ همین نکبت و کثافتی که از دست اینها همه ايران را فراگرفته کافی است…»

شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۳

سلطان محمود غزنوی و خارکن


حکایت می کنند که روزی سلطان محمود غزنوی در راهی از همراهان خود جدا شده و شروع به تاختن در بیابان کرد. در راه، خارکنی پیر را دید که پشته ای خار را روی الاغ خود جابجا می کند. پشته ی فراهم آورده ی خارکن، از فرط پیری و ناتوانی او، دائم روی زمین می افتاد و پیرمرد توان برداشتن دوباره اش را نداشت. سلطان محمود، جلو رفت و بدون معرفی خود، خارها را برداشت و روی بار الاغ گذاشت. آن ها را بست و پیرمرد را کمک کرد تا درست بر الاغ بنشیند و رفت. در نیمه ی راه، پیرمرد به سلطان و ملازمانش برخورد و با اولین نگاه، سلطان را شناخت و از کار خود شرم زده شد. سلطان محمود، برای آن که به پیرمرد کمکی کرده باشد و در ضمن او را از شرمندگی برهاند؛ جلو آمد و گفت:
" این پشته ی هیزم را به من چند می فروشی؟ "پیرمرد نگاهی به شاه انداخت و زیر لب گفت: " این پشته و شاید بیش از این را همیشه به یک سکه می فروشم اما امروز آن را به هزار سکه به تو می دهم. "سلطان حیرت زده پرسید: " چگونه چنین جسارتی می کنی؟ حال که ما سلطانیم و در بار کردن آن به تو کمک هم کرده ایم؟؟؟"پیرمرد سر به زیر انداخت و گفت : " آخر این پشته ی خاری است که سلطانی آن را به دوش کشیده و بسته است."

دوشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۳

سخنان محمدرضا شاه درباره آخوندها در شهر قم

 
همیشه یک عدّه قشری که مغز آنها تکان نخورده، در راه ما سنگ می‌اندازند. ارتجاع سیاه ( معممین) اصلا نمی‌فهمند و از هزار سال پیش تا به حال مغزشان تکان نخورده است. فکر می‌کنند زندگی‌ عبارت از این است که مالی‌ به ظلم و بیکاری و بطالت بدست آورده و سر به بالین بگذارند، ولی‌ مفتخوری دیگر از بین رفته و در اصول شش گانه برای همه فکر شده است. این مقررات اگر از مقررات سایر ملل جلوتر نباشد، عقب‌تر نیست. اما چه کسانی با این برنامه‌ها مخالفت می‌کنند؟ ارتجاع سیاه از افراد نفهمی که درک ندارند و بد نیّت هستند حمایت می‌کنند. مخربین سرخ (حزب توده) که تصمیمشان روشن است و اتفاقاً کینه من نسبت به آنها کمتر می‌باشد، زیرا علناً می‌گویند که ما می‌خواهیم مملکت را تحویل بیگانه بدهیم …ولی‌ کسانی‌ که… به دروغ دم از وطن‌پرستی‌ می‌زنند و در عمل به این مملکت پشت پا می‌زنند، منظور من از ارتجاع سیاه، آنها هستند.
 
در این ۲۲ سال سلطنت من آنها چه کرده‌اند؟ در واقعه آذربایجان کجا بودند؟ …همین‌ها بودند چند روز پیش در تهــران جمعیت کوچک ولی‌ مضحک از مشتی بازاری ریشو راه انداخته که سر و صدا بکنند …این‌ها نمی‌خواهند مملکت آباد بشود. این‌ها به منافع خود فکر می‌کنند.
 
نقل از کتاب کم نظیر و پــر محتوای‌: نقش دین و متولیان آن‌ در تاریخ اجتماعی‌ ایران - برگ‌های ۱۸۱ و ۱۸۲

بقلم دکتر مِهــرا ملکی 

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۳

وثوق الدوله عاقد قرارداد ۱۹۱۹

"میرزا حسن خان" معروف به "وثوق الدوله" در فروردین ۱۲۵۴ هجری شمسی دیده به جهان گشود. او از هفت سالگی به فرا گرفتن درس فارسی و مقدمات عربی پرداخت و در جوانی در مدرسه مروی قسمتی از فلسفه را نزد شیخ علی نوری و قسمتی از فقه را نزد سید عبد الکریم لاهیجی فرا گرفت و سپس به آموختن زبان فرانسه و تتبع در ادبیات فارسی پرداخت، دائی او امین الدوله نیز در پرورش استعداد او کوشید و زیر دست او خدمت خود را آغاز نمود[۱].
او در تیرماه ۱۲۷۴ه.ش همراه پدرش نزد ناصرالدین شاه رفت، معلومات و استعداد او درجوانی توجه شاه را به خود جلب کرد و این باعث شد فرمان استیفای آذربایجان و به همراه آن لقب وثوق الدوله به او داده شود. او از این زمان در شمار مستوفیان در آمد و با پدرش که او نیز همین عنوان را داشت به همکاری پرداخت و با "دوشیزه مریم" دختر آصف الدوله ازدواج کرد[۲].
همگام با مشروطه و نمایندگی مجلس
وثوق الدوله بعد از انقلاب مشروطه حضور مستمری در سیاست داخلی داشت، او از آغاز نهضت، گرایشی به نهضت و اعتقاد به برقراری حکومت پارلمانی داشت و نیز به وسیله برادر خود که منشی مخصوص شاه بود آگاهی های بیشتری از روند و پیشرفت نهضت به دست می آورد و با این حرکت همراه شده و از سوی صنف بازرگان به نمایندگی تهران انتخاب شد. در نخستین انتخابات هیت رئیسه مجلس شورای ملی که صنیع الدوله وکیل صنف اعیان به ریاست مجلس شورای ملی برگزیده شد [۳] وثوق هم بعنوان نایب رئیس اول مجلس انتخاب گردید و تا پایان دوره یکم مجلس شورای ملی این مقام را داشت، وی بغیر از نائب رئیس بودن، ریاست کمیسیون بودجه و مالیه را هم بعهده داشت و در تنظیم و تصویب برنامه های اصلاحی نقش داشت.
در دورۀ استبداد صغیر و بسته شدن مجلس اول وثوق الدوله منزوی بود و اوقات خود را بیشتر به مطالعه می گذرانید و با مشروطه خواهان ارتباط داشت.[۴]

دوران فتح تهران و ریاست برهیأت مدیره موقت
بعد از فتح تهران به دست مشروطه خواهان و خلع محمد علی شاه قاجار از قدرت، هیأتی ۲۰ نفره تشکیل شد که قدرت را در ادارۀ امور کشور به دست گرفت، به نام هیأت مدیره موقت که در کاخ شمس العماره شروع بکار کرد و وثوق الدوله به ریاست این هیأت برگزیده شد. او یکی از کسانی بود که با محمد علی شاه مذاکره کرد، مذاكره ای كه قرار شد شاه با گرفتن مستمری و حقوق ماهانه از ایران به روسیه تبعید شود. وثوق الدوله پس از منحل شدن این هیأت مدیره به وزارت دادگستری رسید[۵].

وثوق در انتخابات دورۀ دوم نیز از تهران انتخاب شد ولی چون پیش از گشایش مجلس، پست وزارت را قبول کرده بود از نمایندگی مجلس عذر خواست، او بعدها به وزارت کشور و امور خارجه نیز رسید و در سال ۱۲۹۳ ه. ش عهده دار وزارت دارائی شد، و یک دوره نیز وزیر معارف و اوقاف بود.[۶]
دوران نخست وزیری
وثوق الدوله اول بار در سال ۱۲۹۵ ه. ش که کشور را بی ثباتی فرا گرفته بود از طرف احمد شاه قاجار مأمور تشکیل کابینه شد، در این زمان بین انگلیس و آلمان در جنوب ایران بر سر منافع استعماری جنگ در گرفت، که منجر به پیروزی انگلیسی ها شد و بخاطر آن مردم زیادی کشته و مجروح شدند.
به دستور وثوق الدوله در این زمان دوره چهارم مجلس شورای ملی برگزار شد و تفنگدارانی که در جنوب به کمک انگلیسیها تشکیل یافته بودند، منظم تر شده و بنام پلیس جنوب معروف گشتند، اما کشور دارای مشکلات بسیاری بود که وثوق نتوانست زیر مشکلات مقاومت کند.
او پس از هشت ماه استعفاء داد.[۷] ولی برای بار دوم در سال ۱۲۹۷ ه.ش باز از طرف شاه مأمور تشکیل کابینه شد. در اولین اقدام خود بعد از نخست وزیری کلیه اعضای کمیته مجازات را دستگیر و زندانی کرد و با تشکیل دادگاه، این تشکیلات را منحل کرد. در مرحله بعدی راههای کشور را که پر از راهزن و غارتگر شده بود پاکسازی کرد، وامنیت را در بیشتر مناطق بر قرار کرد . در زمان نخست وزیری وی قیام جنگل به رهبری میرزا کوچک خان جنگلی در شمال کشور بوقوع پیوست و او در سرکوبی این قیام ناموفق بود وا ین نهضت تا بعد از نخست وزیری وی نیز ادامه داشت.
او که دست نشانده دولت انگلستان بود، از همان اول که نخست وزیری را پذیرفت برای اینکه بتواند دولت باثباتی داشته باشد از آنها کمک مالی گرفت، در این زمان برای اولین بار ایران به مجمع جهانی ملل دعوت شد، اما مهمترین کار او در این دوره بستن قراداد ننگین ۱۹۱۹میلادی، با دولت انگلستان بود که از اين طريق ایران به تحت الحمایگی این دولت استعماری در آمد. وی برای بستن این قراداد پول هنگفتی نیز از دولت انگلستان به عنوان رشوه دریافت کرد و به خاطر این خدمتی که برای دولت انگلستان انجام داد تا آخر عمرش در حفظ جان و مال او و کسانش، بیشتر از هر کس دیگر کوشش و حمایت صورت گرفت. انگلیسی ها سعی داشتند او را سالها برای رسیدن به اهداف خود در این پست حفظ کنند، اما سرانجام با کار شکنی روسها و مخالفت زیادی که در داخل با او به خاطر بستن قراداد ۱۹۱۹م شد، به اجبار او را از نخست وزیری برکنار کردند[۸].

وثوق الدوله مخالفان قرارداد ۹ آگوست ۱۹۱۹ را كه با انگلستان امضاء كرده بود مردمی خواند كه معنای وطندوستی را نمی دانند و اشاره كرده بود كه اين قرارداد مورد حمايت و تاييد وطندوستان است!. حال آنکه اين قرارداد كه مجلس آن را نپذيرفته بود، ايران را دربست تحت الحمايه انگلستان قرار می داد.
در فصل امور نظامی، اين قرارداد مقرّر می داشت كه تسليحات نیروهای مسلح ايران بايد به تصويب و صلاحديد انگلستان از هند تامين شود!، آموزش و ترفيع افسران ايرانی زير نظر انگليسی ها و عوامل هندی آنان صورت گيرد و امور مالی ارتش هم تحت نظر افسران انگليسی قرار داشته باشد و ....
هدف وثوق الدوله از اظهارات دهم فروردين خود اين بود كه عكس العمل خبر خودكشی سرهنگ فضل الله آق اولی را ميان مردم كاهش دهد.
سرهنگ آق اولی فرمانده وقت ژاندارمری مركز در نخستين روز فروردين ماه آن سال (نوروز) به جای حضور در مراسم سلام نوروزی كه در كاخ گلستان بر پا می شد؛ پس از نوشتن شرح مخالفت با قرارداد ۱۹۱۹ وثوق الدوله با دولت انگلستان، در دفتر كار خود (تشکیلات ژاندارمری واقع در خیابان شاپور ـ امروزه مقرّ سازمان آگاهی پلیس) با شليك گلوله خودكشی كرده بود و متن يادداشت او كه به دست وثوق الدوله افتاده بود که نهايت ميهندوستی را بازتاب می داد هرگز فاش نشد، اما وی قبل از خودكشی، خشم خودرا از قرارداد وثوق الدوله با دولت لندن با بسياری ازهمكاران و دوستانش در ميان گذاشته بود و گفته بود كه تحت سرپرستی انگلستان قرار گرفتن ايران را با اين تاريخ باعظمت تحمل نخواهد كرد. خشم او هنگامی به اوج رسيده بود كه اطلاع يافت دولت انگلستان گفته است كه «قرارداد» طرفین، قطعی و لازم الاجرا است و نيازی به تصويب آن در مجلس نيست. وی ساعتی پيش از خودكشی، آگاه شده بود كه انگليسی ها گفته اند كه درجه افسران ايران نبايد از سرگردی و در موارد استثنايی از سرهنگی بالاتر رود.
خبر خودكشی سرهنگ آق اولی به علت تعطيلات نوروزی به موقع به گوش مردم نرسيده بود و وثوق الدوله با اظهارات دهم فروردين خواسته بود زهر قضيه را بگيرد و از خود دفاع كند، اما موفق نشد و خبر خودكشی سرهنگ چنان تاثيری در جامعه ايران كرد كه انگليسی ها مصلحت كار را در آن ديدند كه اجرای قرارداد را به تعويق اندازند.

پایان کار وثوق الدوله
بعد از اینکه در سال ۱۲۹۹ ه. ش از نخست وزیری عزل شد، به جای او مشیر الدوله مأمور تشکیل هیأت دولت شد، وثوق الدوله عازم اروپا شد و سالها در لندن و پاریس بسر برد تا اینکه در ۱۳۰۴ ه. ش به ایران باز گشت و در دورۀ ششم مجلس شورا به نمایندگی مردم تهران برگزیده شد، و در کابینه بعدی نیز به وزارت رسید . با خروج رضاخان از ایران، او نیز در صحنه قدرت تا حدودی حذف شد، وي سرانجام در سن ۸۰ سالگی در تهران در گذشت و در قم در مقبرۀ خانوادگی خود بخاک سپرده شد و تمام دارائی او بین هفت دختر و یک پسر او تقسیم شد.[۹]

پی نوشت :
[۱] .صفائی، ابراهیم؛ رهبران مشروطه ،تهران چاپ سوم ، خرداد ۱۳۶۳،جاویدان ،۱/۴۱۵.
[۲] .همان،۱/ ۴۱۶.
[۳] .بامداد، مهدی؛ شرح حال رجال ایران، تهران ، چاپ اول ، ۱۳۵۷،زوار،۱/ ۳۵۰.
[۴] . صفائی، ابراهیم؛ وثوق الدوله، تهران، چاپ اول، ۱۳۷۴، کتاب سرا،ص۲۷،۲۸.
[۵] . شرح حال رجال ایران، پیشین،۱ / ۳۴۹.
[۶] .همان، ۱ / ۳۵۰.
[۷].عاقلی، باقر؛ نخست وزیران ایران از مشروطه تا انقلاب اسلامی،تهران ، چاپ دوم، ۱۳۷۴، چاپخانه علمی،ص۲۱۵.
[۸].صفائی، ابراهیم؛ وثوق الدوله، تهران ، چاپ اول، ۱۳۷۴، کتاب سرا، ۷۷.
وکسروی ،احمد؛تاریخ هیجده ساله آذربایجان ، تهران چاپ نهم ، انتشارات امیرکبیر، ۲ / ۸۱۳.
[۹] . شرح حال رجال ایران، پیشین، ۱ / ۳۵۲.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۳

فرق كمونيسم با كاپيتاليسم

اين مضمون را «آرت بوخوالد» نويسنده معروف امريكايی در زمان حيات لئونيد برژنف برای دبيركل حزب كمونيست شوروی كوك كرده بود:
يك خبرنگار امريكايی از برژنف پرسيد:
 
سرمايه‌داری به نظر شما يعنی چه؟
 
يعنی استثمار انسان به وسيله انسان.
خوب، كمونيسم يعنی چه؟

درست برعكس اونه!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۳

معنای اپوزیسیون چیست ؟

اپوزیسیون در لغت به معنای ضدیت , مخالفت و مقابله است و در مفهوم وسیع به معنای کوشش و تلاش احزاب , اتحادیه ها و گروه ها برای دست یابی و رسیدن به اهدافی در جهت مخالف هدف های دارندگان قدرت سیاسی , اقتصادی و اجتماعی است .در نظام سیاسی و حکومتی دنیا دو نوع اپوزیسیون مطرح است : قانونی یا پارلمانی ; غیر قانونی .الف ) در برخی نظام هایی که دارای حکومت پارلمانی هستند, به موجب قانون اساسی آن کشور, موجودیت اپوزیسیون به رسمیت شناخته شده و در پارلمان گروهی را تشکیل می دهند که از دولت یا حکومت حمایت نمی کنند, اما همانند دولت خود را وفادار به قانون اساسی آن کشور می داند, به بیان دیگر, محور وفاق ملی و وحدت آن ها, قانون اساسی است . آن ها می توانند در گفت و گوهای مجلس قانون گذاری , مطابق شرایطی که قانون اساسی معیّن کرده , در کار حکومت نظارت مستقیم داشته باشند و افکار عمومی را در جریان وقایع و حوادث کشور و جهان قرار دهند. این گونه اپوزیسیون در کشورهای سنتی لیبرال , مانند انگلستان , فرانسه و سوئد که معمولاً دو حزب اصلی و مهم در آن وجود دارد, مظهر حکومت احتمالی آینده است و به نوبت نقش حاکم و اپوزیسیون را به عهده می گیرند.ب ) در برخی از نطام های حکومتی اعم از این که دارای قانون اساسی و پارلمان باشد, مانند امریکا و یا نباشد,مانند عربستان , اپوزیسیون جایگاهی در قانون اساسی ندارد و به عنوان یکی از نهادهای قانونی و رسمی به حساب نمی آید.(۱)در کشورهای جهان سوم و عقب مانده , اپوزیسیون غالباً به آن دسته از مخالفانی اطلاق می شود که در صددبراندازی نظام حکومتی آن جامعه یا به زیر کشیدن قدرتمندان نظام از اریکهء قدرت هستند و گاهی اوقات از طرف قدرت های مسلط جهانی به صورت پنهان یا آشکار مورد حمایت و پوشش سیاسی , تبلیغی و مالی قرار می گیرند.پـاورقی:۱) در مورد واژهء اپوزیسیون ر.ک : داریوش آشوری , دانشنامهء سیاسی و فرهنگ فشردهء انگلسی به فارسی آریانپور رجوع شود.

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۳

صادق هدایت چه خوب گفته بود


ما برای خودمان تمدن و ثروت و آزادی و آبادی داشتیم و فقر را فخر نمیدانستیم همه اینها را از ما گرفتند و بجایش فقر و پشیمانی و مرده پرستی و گریه و گدائی و تأسف و آداب کونشوئی و خلأ رفتن برایمان آوردند، همه چیزشان آمیخته با سود پرستی و بی ذوقی و مرگ و بدبختی است......

شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۳

خرافات و راه های رهایی از آن

امروزه در بسیاری از جوامع دنیا باور ها تغییر کرده و مردم از باور های خرافی و باورهای دیرینه رو گردانیده و به تعقل و خرد ورزی روی آورده اند، بعضی باور های ابتدایی، کور کورانه و دیرینه جایش را به استدلال، برهان، و عقل گرایی داده است که در نهایت به شکل مثبت در جوامع یاد شده تاثیر داشته و آن جوامع را از هر لحاظ در رده های بالاتری رسانده است. درست در خط تقابل کشور های هم هستند که جوامع شان غرق در خرافات و باور های کور کورانه و دیرینه هستند، از اینرو کشور شان هم عقب مانده و هم دچار مشکل های فراوان هستند. بنا بر این، احساس می شود که جوامع دومی باید برای از بین بردن خرافات و کهنه اندیشی های رایج در بین مردمش کار های اساسی و بنیادی را انجام دهند تا از یک طرف تقلید و کور کورانه عمل کردن و باور داشتن را تضعیف و در نهایت از بین ببرند، و از طرف دیگر جامعه ی خویش را به سوی تعقل و روشن اندیشی سوق دهند.
یکی از همان جوامع رده ی دوم جامعهء افغانستان است که خرافات به شکل بسیار وسیع و گسترده در بین مردم عامه جای دارند و زندگی شان را تحت تاثیر قرار داده است. بیشتر از هر کاری مردم افغانستان نیازمند برون رفت از چهار دیواری های بنام خرافه و خرافات می باشد. که زندگی فردی و اجتماعی شانرا به نوعی صدمه زده و بعد از این هم صدمه خواهد زد. این خرافه ها و باور های بدون استدلال و اندیشه های بی بنیاد، هرچه که باشد باید فرش وسیع اش را از سر زمین ما بردارد و در عوض آنها تعقل و تفکر جای بگیرد.
در قسمت اول بدانیم خرافات چیست و به چه چیز های خرافه گفته می توانیم.
خرافات چیست؟
لغت نامه ی اکبر دهخدا خرافات را اینگونه تعریف می کند: خرافات سخنان پریشان و نامربوط ، سخنان بیهوده و پریشان که خوش آیند باشند".(۱)
"خرافات از جمله اعتقاداتی اند که بر پایه های غلط و غیر واقعی بنا شده اند".(۲)
خرافه عقاید نامعقول است که اتفاقات آینده به وسیله روابط خاصی متاثر می شوند، بدون اینکه یک رابطه ی نسبتی داشته باشند.(۳)
"در لغت نامه حسن عمید خرافات جمع خرافه به معنای حدیث باطل ، سخن بیهوده و یاوه آمده است".(۴)
 
"تعاریفی دیگر از گوشه وکنار جهان نیز وجود دارد از جمله: خرافات عبارتند از اعتقادات ، باورها یا انجام کارهایی که هیچگونه ریشه عقلانی ندارند. خرافات به اسطوره ها و پیشگویی ها مربوط می شوند." (۵)
نمونه های از خرافات
 
چشم زخم زدن یا حسد کردن، که این گونه باور ها بیشتر اوقات بخاطر تاثیرات روانی یی که روی افراد می گذارد سبب بیماری ها و مشکلات می شوند، چه بسا که در بین افراد روابط را تیره می سازند و کسانی را که به این چیز ها باور دارند، وا می دارد که از شخصی که گفته می شود حسد کرده، نفرت پیدا کند.
"فال و فال گیری، اولین کسانی که فالگیری را شروع کردند کولی های فرانسوی بودند و کم کم این کار ها در ایران و افغانستان رایج شد."(۶)
در بعضی مناطق رایج است که یک ماه خاصی را برای عروسی مناسب نمی داند و می گویند که این ماه خالی است و هرکسی که در این ماه ازدواج کند، صاحب فرزند نمی شود.
تقریبا در تمام قسمت های ایران رایج است که هرگاه کسی مسافرت می رود، خانواده اش از دنبالش آب می اندازد و گفته می شود که آب روشنی است و بخیر برود.
باور به این که خنده ی زیاد حتما دنباله ی خود غم و گریه دارد، نیز نوعی از خرافه است
باور به تعویض، تعویض نویسی، دعا، جادو و جنبل نیز از جمله خرافاتی است که ریشه ی بسیار عمیقی در بین مردم دارد.
باور به این که شب خانه را جاروب کردن گناه دارد و نباید خانه را شب جاروب کرد یا جاروب را اگر به بدن کسی بزنی، عمر او کم می شود.
ناخن های خود را در شب نباید گرفت، ناخن های انگشت های پا و دست را در یک زمان و در یک مکان نباید گرفت، که اینکار گناه دارد و خیر و روزی از آن خانه فرار می کند، اگر گرفته شود باید به اندازه ده قدم فاصله داشته باشد، یا اینکه گفته میشود که گرفته شدگی ناخن ها را باید یک جای جمع کرد واگر جمع نشود و هر طرف افتاده باشد، انسان روز قیامت سرگردان می شود.
باور به خواب دیدن و تعبیر آن خواب که خوب خواهد بود یا بد.
باور به اینکه دیدن زاغ سیاه در هنگام قاغ قاغ کردن سبب غم و اندوه می شود یا یکی از نزدیکان آن شخص می میرد، خرافه ی است که در بسیاری از جا های ایران ریشه دارد.
دست بوسیدن، بوسیدن دست اشخاص بوسیدن دست بعضی اشخاص که گفته می شود نسب شان به شخصیت های خاص می رسد.
بعضی ها بارو دارد که روح بعضی اشخاص پس در این دنیا می آید و حتی بعضی ها می گوید که اشخاصی را که مرده اند، بعد از مرگ شان دیده اند، که این خود خرافه است.
بعضی جاهای ایران این گونه باور وجود دارد؛ هرگاه سر دو شخص باهم برخورد کند، هر دو فورا تف کند، اگر نه هردو دشمن یا دیوانه می شود.
در بعضی جاهای ایران باور بر این است که بعد از چهار بجه ی بعد از ظهر و در طول شب پول دادن به کسی بد است، اگر پول بدهد متباقی پولش تا صبح دیگر باقی نمی ماند و مصرف خواهد شد.
باور به اینکه، اگر پلک چپ بپرد، نشانه ی شوم است و اگر پلک راست بپرد نشانه ی خوبی و خوشی است و باید یک کاغذک خورد یا کاه را برای مدتی بالای پلک باید گذاشت.
و صد ها نمونه های دیگر که در بین مردم عامه وجود دارد.
منشاء خرافات:
از نظر روانشناسان، خرافات در مواقع حساس و لحظه های عدم اطمینان و اعتماد بر آینده بوجود می آید، مثلا در ارتباط مسائلی چون تولد، مرگ و مرض و ... تا از این طریق از اظطراب و تشویش رها شده، تسکین خاطر یابند، که این غلط است، اگر بپذیریم که خرافات عامل کاهش دهنده اضطراب است ، بنابراین روشن می شود که چرا طبقاتی از مردم که مدام در معرض خطر قرار دارند از بقیه مردم خرافی ترند و نیز طبق تحقیقات انجام شده افراد فوق العاده متعصب خرافی ترند . طبقات اجتماعی هر چه پائین تر باشند ، شخص خرافی تر است .اما هر چه تحصیلات عالی تر باشد خرافات کمتر و هر چه هوش بیشتر باشد فرد کمتر خرافی می باشد".(۷)
منشاء اساسی همان روح و نفس بشر می باشد که در مقابل هیجانات مختلف واکنشهای متفاوتی از خود بروز می دهد و اگر بشر از قدیم الایام این قدرت را داشت که بطور منطقی هیجانات خود را کنترل کند مسلماً خرافاتی در کار نبود . بطور خلاصه می توان گفت که بشر سه عیب بزرگ داشت: یکی اینکه می ترسید، دیگر اینکه زود خیره می شد و حیرت می کرد و سوم اینکه نادان بود".(۸)
روح تنبلی که در انسان وجود دارد. و این هم یعنی، ما انسانها تنبلیم و به‌ اصطلاح حال نداریم دنبال علت علمی و عقلانی وقایع برویم. چون با خیال!! همه‌ چیز سریع حل می‌شود".(۹)

تقلید ها و پیروی های کور کورانه از رفتار و کردار دیگران مخصوصا از پدر، مادر و پدر کلان ها و مادر کلان ها، هم بعضی اوقات مردم عامه را به راه های خرافی و غلط می برد که ریشه ی خرافات را بیش از پیش وسیع می سازد و خرافات را از نسلی به نسلی دیگر منتقل می سازد.
اقسام خرافات:
 
"خرافاتی که جنبه ی فردی و عوام پسندانه دارد. این گونه خرافات ، عقایدی واهی را در بر می گیرد ، که افراد یا اقلیتهای خاص در یک جامعه به آن معتقد هستند و طبعاً زیان رفتارهای ناهنجار ونگرانی های برخاسته از آنها، ضمن آنکه مستقیماً به خود آن اشخاص خرافه پرست می رسد بطور غیر مستقیم دامن اجتماع آنها را نیز می گیرد". (۱۰)
خرافاتی که جنبه ی اقتصادی و سیاسی دارند: سیاسی و اقتصادی از این لحاظ که بعضی اشخاص از انتشار این خرافات منافع اقتصادی و سیاسی خویش را دنبال می کنند.
خرافاتی که جنبه ی اجتماعی دارد، بعضی خرافات برای مقاصد خاصی توسط افراد خاصی به کار برده می شود که بعضی از خرافات عامه شامل آن می شود. "خرافات اجتماعی ، افکار موهوم و علایق و احساسات غیر منطقی است که اکثریت جامعه به آن معتقد و پا بند می شوند و گاه آنگونه از آنها هواداری میکنند که برای حفظ و بقایشان حاضرند جان و مال خویش را فدا سازند" (۱۱).
راه های برون رفت از خرافات:

در این هیچ شکی نیست که هر قدر سطح آگاهی مردم بالا رود و مردم آگاه شود به همان اندازه خرافات از جامعه دور می رود. پس نیاز است که سطح آگاهی مردم از طریق راه اندازی برنامه های خرافه زدایی و معلومات دهی در مورد خرافات، بالا برده شود.
معلمین، محصلین و اشخاص آگاه و متنفذ در مورد اضرار خرافات به مردم معلومات بدهند و راه های عقلانی ی برون رفت از خرافات را به مردم نشان دهد.
افراد آگاه و تحصیل کرده، از طریق برنامه های آگاهی دهی و آموزشی افکار مردم را به طرف تعقل، تفکر و اندیشیدن هدایت نماید، تا از این طریق تقلید کور کورانه از اجداد و افراد اطرف از بین رفته و خرافات به حد اقل اش برسد.

در مکاتب به متعلمین در مورد خرافات و و راه های برون رفت از خرافات آموزش داده شود. و به آنها آموزش داده شود که چگونه عقلانی بیاندیشند

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۳

نخستین تمبر درایران

نخستين تمبر تصويری درايران، نقشی از ناصرالدين شاه است
نخستين تمبر تصويری ايران در آگوست ۱۸۷۶ به سفارش گوستاو ون ريدرر ،رييس اتريشی پست ايران به روش تيپوگرافی در چاپخانه دولتی اتريش در وين به چاپ رسيد.طرح اين تمبر تصوير ناصرالدين شاه به رنگ سياه روی زمينه شبکه*ای رنگی است.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۳

کتاب ارزش و خوبی در جهان بیخدا (۲۸)


نیازی نیست گفته شود بزرگ ترین درد کنونی ما این است که کمابیش همه ی مردم شیعه هستند. این، بردباری برای شنیدن انتقاد در جامعه را اگر هیچ نکند، بسیار کم می کند. هیچ کدام از این انسانها فکر نمی کنند میلیاردها انسان دیگر هستند که هیچ گاه نامی از علی، حسین یا دیگر تازیان به گوش آنها نخورده و بسیار سرفرازتر زندگی می کنند. پرستش دیوانه وار این امامان از زمان نه چندان دور، از زمان صفویه، در ایران به راه افتاده است. باری یکی دیگر از دشواری های بزرگ ایران اخلاق است، دشمنان ما، کسانی که بیخدا را بی اخلاق می دانند توضیح های قرون وسطی ترسایی را هر روز در رسانه ها بلغور می کنند. اراجیف باقی مانده از دنیای ترسایی که حتا برای ترسایان امروزی جهان نیز خنده دار می باشد. چون چنین است و چون باور این سه دین کمابیش همانند است، پس خواندن این کتاب برای کسانی که در پی پاسخ برای گزاره های اسلام گرایان هستند، بدردخور می باشد. دینداران ناآگاه هستند و تاریخ گواه است که بودن خدا نه تنها کسی را دارای خوبی اخلاق نکرده بلکه چند هزار سال است که دین و خدا پروانه ی همه ی بزه های دنیا را صادر می کنند. دیدیم که در ایران اخلاق شده است خواندن حدیث هایی که از تازیان بجا مانده است. برای درمان یک کتاب که درباره ی اخلاق باشد و اخلاق را نخواهد در آینه حدیث ببیند، اخلاق را غیر از نیکی کردن به پدر و مادر آموزش دهد و چشمگیرتر، اخلاق را تنها در پی حوری دویدن و اراجیف تازیان بداند، ندیدیم. گمان کنیم خدایی نیست. آیا این بدین چم است که زندگی انسان بدون معنا است، و اندیشه بد و خوب، درستکاری و بدکاری، خوبی و بدی جایی نداشته، و هیچ ناگزیری اخلاقی نیست- پس مردم هرچه خواستند، می توانند انجام دهند؟ اریک ج. ویلنبرگ باور دارد چنین دیدگاهی سراسر نادرست است، و در این کتاب می گوید چرا. وی می گوید حتی اگر خدا نباشد، زندگی انسان دارای معنی هست، ناگزیری های اخلاقی داریم، و می شود درستکار بود.

یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۳

جملات پر معنی و کوتاه (۲۵)


کانال یوتوب این وبلاگ


آدرس کانال یوتوب این وبلاگ همراه با مستند های سیاسی٬ علمی٬ حیات وحش٬ و ...
امیدوارم مورد پسندتان واقع گردد.


جمعه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۳

نفت، شهر، خاطره

با کشف نفت در "مسجدسلیمان" ودیگر شهرهای خوزستان و احداث پالایشگاه آبادان، شرکت‌شهرهایی ایجاد شدند که همه چیز آنها متأثر از صنعت نفت و امکانات مدرنی بود که نفت با خود آورد و بر تمام جنبه‌های زندگی مردم این شرکت‌شهرها سایه انداخت و در این میان مسجدسلیمان و آبادان سرنوشت مشابهی داشتند.
مردم این شهرها به استخدام شرکت نفت درآمدند؛ زندگی سابق خود را فراموش کرده و زندگی جدیدی را آغاز می‌کردند، در خانه‌های کارگری و کارمندی شرکت نفت ساکن می‌شدند، برای تفریح به سینماها و باشگاه‌های شرکتی می رفتند...
آنها، از کودکان تا پیران، حتا گویش مخصوص به خود را داشتند. گویش مردم شرکت شهرها با دامنه‌ای پرکاربرد از لغات انگلیسی که با لهجه‌ای متفاوت بیان می‌کردند. به بیمارستان شرکت نفت می‌گفتند "هاسپیتال"، به سرپیچ می‌گفتند "هولدر"، مهمان‌خانه را "گست هاوس" می‌نامیدند، تیر چراغ برق را "تیل برق" می‌نامیدند، به یخ زدن "فریج شدن" می‌گفتند، به خیابان می‌گفتند لین... شاید بهتر آن است که بگوییم می‌گویند.
مردم مسجدسلیمان هم جامعه‌ای شده بود از هفتاد و دو ملت از بختیاری‌های بومی گرفته تا مهاجران هندی، ارمنی و انگلیسی. محله‌هایی را که چاه نفت در آنها ساخته شده بود، به شمارۀ چاه نفت می‌خوانند. به محلۀ چاه شمارۀ یک می‌گویند "نمره یک"، به محلۀ چاه شمارۀ دو می‌گویند نمره دو و غیره.
بعد از حفر چاه‌ها که کم کم خانه‌ها یا همان بنگله‌های شرکتی کارگری و کارمندی با معماری متفاوت ساخته شدند، این بار هم نام محله‌ها متأثر از تأسیسات نفتی بود، مانند محله‌های پنج‌بنگله، هشت‌بنگله، افرمبی، ریل ویل (منطقه‌ای که قطار از آن عبور می‌کند)، کمپ کرسنت، کمپ اسکاچ، نرس هاستل (محله‌ای که اقامتگاه پرستاران در آن واقع شده بود) و غیره.
اما آبادان با تأسیس پالایشگاه، رشد پرشتاب‌تری نسبت به سایر شرکت‌شهرها پیدا کرد و نام‌ها همچنان متأثر از صنعت نفت بود. در آبادان خیابان‌های منطقۀ کارگری با توجه به ایستگاه‌های سامانۀ حمل و نقل شهری شرکت نفت به نام‌های ایستگاه ۱، ایستگاه ۲ تا ایستگاه ۱۲ نامیده می‌شوند. محله‌های دیگری به خاطر وجود منبع‌های آب شبکۀ آب‌رسانی در آن محله‌ها به نام‌های تانکی ۱، تانکی ۲ و غیره خوانده می‌شوند.
محلۀ "انکس" به سبب حضورباشگاه و سینمای سابق کارمندان شرکت نفت چنین نامیده می‌شود. محلۀ الفی، یا به قول آبادانی‌ها، دروازۀ ورود فرهنگ غرب به ایران، به خاطر حضور میدان توزیع مجلات و روزنامه‌های روز دنیا و کتاب‌فروشی‌هاست. دیگر نام‌ها مانند بریم، بوارده، کفیشه و غیره هر کدام داستان خود را دارند.
اما شرکت‌شهرهای نفتی هر کدام به دلیلی شاهد مهاجرت عمدۀ ساکنان‌شان شدند و از مدنیت گذشته‌شان فاصله گرفتند. مسجدسلیمان با بهره‌برداری نادرست از چاه‌ها و کاهش ذخیرۀ نفتی، عدم توفیق حکومت پهلوی در تبدیل این شرکت‌شهر صنعتی به شرکت‌شهر نظامی و بی‌توجهی مسئولان، به فراموشی سپرده شد.
این زوال در آبادان با جنگ و پالایشگاهی که با گذشت بیش از بیست سال از پایان جنگ هنوز به دو سوم تولید پیشین هم نرسیده، مهاجرت مردم به خاطر جنگ‌زدگی و باز هم بی‌توجهی مسئولان رقم خورد.

...و این روزها نام محله‌های قدیمی تنها یادآور خاطرات گذشته‌ است. شاید بتوان گفت صنعت نفت به خاطرات مردم این شهرها کوچ کرده.

چهارشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۳

پرسشی از شعبان جعفری

من مخ نداشتم شما که داشتید چرا ملا آوردید!
 
وقتی از شعبان جعفری پرسيدند که آيا براستی شما بی مُخ هستيد؟
 
او رندانه پاسخ داد که: «من مُخ نداشتم و شاهنشاه آريا مهر را آوردم که سپاه دانش و بهداشت و آنهمه سر افرازی و رفاه را برای ملت ايران به ارمغان آورد ،
اما روشنفکران و تحصیلکردگانی که مُخ داشتند، شيخ و ملا را بر مردم ما حاکم کردند که ايرانی ها را يا کشتند، يا دربدر کردند و يا بی عصمت و بی آبرو حال شما به من بگویدچه کسی بی مخ هست؟
 

حال این پاسخی است از دوستان مصدق الهی که امروز عزدار میباشند و در حال برگزاری عاشورای ۲۸ امرداد هستند، شما چرا خمینی را آوردید؟

یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۳

چلوکباب زکی خان

چلوکباب انواع مختلف دارد كه حتما شما هم يكی دو نوع آن را بارها امتحان كرده ايد . از نوع : چلوكباب مخصوص ، كوبيده ، برگ، زعفرانی ، لقمه ای و غيره و ذالك ...اما چلوكباب زكی خان داستان شيرينی دارد و اگر نصيب شود مسلما خوشمزه تر و گواراتر خواهد بود . به مال مفت رسیدی هلاك كن خود را كه اين معامله كم اتفاق می افتد ! مرحوم حاج ميزا زكی خان ( كه در زمان رضا شاه، زندگی می كردم ) ، با كليه رجال مشاهير و معاريف ، شوخی و مزاح داشت . روزی به چلوكبابی نايب در سبزه ميدان تلفن كرد كه اينجا منزل امير اسعد ( پسر سپهدار تنكابنی ) است . چون آقا امروز تعداد زيادی مهمان دارند خواهشمنديم ۵۰ ظرف چلوكباب خوب و ما كول سر ظهر ياوريد . حاجی نايب خدا بيامرز هم چون طرف را مردی متشخص ديد ، ديگر كنجكاوی بيشتری نكرد و به آشپزان دستور داد غذای سفارشی را با بهترين كيفيت آماده كنند . ساعت ۱۲ ظهر بود كه خانم سردار اسعد ديد در می زنند . چون در باز كرده مشاهده كرد كرد مرتبا ظرف چلوكباب است كه به داخل می آورند ، نوكر و كلفت پرسیدند : خانم ! مگر امروز ميهمان داريم ؟ خانم به تصوير اينكه امير اسعد امروز عده ای را برای ناهار وعده گرفته و دعوت كرده است سفارش غذا داده و آوردن چلوكباب ها به اين منظور است ! لذا دستور داد غذا ها را ببرند در مهمانخانه و مرتب روی ميز بچينند ......... چند لحظه بعد سردار اسعد هم رسيد و از ماجرای چلوكباب ها متعجب شد و گفت من كسی را ميهمان نكرده ام و اولا چلوكباب سفارش نداده ام. در اين حيص و بيص كه زن و شوهر جر و بحث می كردند و دنبال يافتن علت آمدن چلوكباب ها بودند ، ناگهان صدای در بلند شد . نوكرها دويدند در را باز كردند ، ديدند حاج ميرزا زكی خان و ۴۹ نفر گدای گرسنه پشت سر هم ياالله يا الله گويان وارد شدند ! امير اسعد از مشاهده چنين وضعيتی ، مدتی مات و مبهوت شدودهانش از تعجب باز مانده بود ، با اين حال برخود مسلط شد و پرسيد : حاجی ميرزا زكی خان ! اين چه مسخره بازی است كه در آوردی ؟
ميرزا زكی خان گفت : قربان ! شام و ناهار شما را كه همه اش نبايد رجال و اعيان بخورند ، آخر اين بدبخت ها هم حقی دارند !! ديگر معطل نشد و گداها را به مهمانخانه راهنمايی كرد و هر كدام يك دست خوراك چلوكباب مفصل را با مخلفات آن خوردند و دعا به جان سردار اسعد كردند و رفتند

جمعه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۳

اهورا مزدا کیست؟

واژه ای که زرتشت در اوستا (گاتاها) برای خدای یگانه به کار برده اهورامزدا است. در آغاز بیشتر نیایشها این عبارت به چشم می خورد: «خشنوتره اهورهه مزدا» یعنی به خشنودی اهورامزدا. در گاتاها گاهی اهورامزدا جدا از هم بکار رفته است؛ مثلاً در یسنای ۲۸ بند اول، مزدا آمده است. در بند هشتم همین یسن ابتدا اهورا و پس از چندین کلمه فاصله، مزدا آمده است. در بند ششم برعکس اول مزدا و پس از چند جمله، اهورا دیده می شود. در بند دوم مزدا-اهورا به کار برده شده است. در سراسر گاتاها هر جا، این دو واژه با هم آمده است، مزدا مقدم بر اهورا است. در یسنا ۲۸ بند اول زرتشت می گوید: « ای «مزدا» ! بهنگام نیایش با دستهای بر افراشته برای همه آفرینش سپند مینو خواستار رامش و پناه و شادمانیم».
در سایر بخشهای اوستا بر عکس گاتاها هر جا که این دو واژه با هم آمده، اهورا مقدم بر مزدا است البته در بعضی قسمتهای اوستا نیز مزدا اهورا آمده است. در سنگ نوشته های میخی نیز بیشتر اهورا مقدم بر مزدا می باشد. مسئله ی مهمی که هنگام خواندن گاتها ممکنست ذهن پژوهشگر را بخود مشغول کند اینست که چرا گاهی نام مزدا مقدم بر اهورا آمده و گاهی برعکس. و دیگر اینکه اردیبهشت و خورداد و امرداد و دیگر نامها چیستند یا کیستند که زرتشت به ستایش آنها می پردازد. پاسخ پرسش نخست را بعدتر خواهم داد اما در مورد پاسخ دوم ، یک دیدگاه اینست که آنها همان امشاسپندان و مقدسان بی مرگ هستند که بنوعی در حکم فرشتگانند در ادیان دیگر. اما بدیدگاه من این مسئله در اثر بدفهمی در ترجمه متون اوستایی و خوانش متن امروزین گاتها پیش می اید و بی توجهی به شعر-گونه بودن و سرود بودن گاتهای ابتداییست که باعث چنین بدفهمی هایی میشود. در ادامه چند مورد مرتبط دیگر بآن را که لازمست توزیح میدهم و دوباره بحث را (که گمان نکنم در یک یادداشت بگنجد) پی می گیرم.
«
مزدا» در بعضی بندهای گاتاها به معنی حافظه و به حافظه سپردن و به یاد داشتن است. این واژه در سانسکریت مذش، به معنی دانش و هوش می باشد. بنابراین وقتی که مزدا برای خدا به کار برده شده است از آن معنی هوشیار و آگاه و دانا برداشت کرده اند. پس اهورا مزدا به معنی سرور دانا است. اهورامزدا خالق و داور همه ی چیزهای مادی و مینوی است. او با اندیشیدن همه چیز را هستی می بخشد پس در واقع او از عدم می آفریند و با خود تنهاست. هستی کل، بهیچ روی بوسیله نیروهای اهریمنی محدود نمی شود و هیچ چیزی قدرت مقابله با او و توانایی محدود کردنش را ندارد. او یک بیکرانه ی مطلق است. البته پس از اشو زرتشت، اندیشه ی رویارویی و مقابله ی نیروهای اهریمنی با اهورا مزدا نیز بذهن برخی راه یافت و باعث کج روی ها و بد فهمی هایی در دین شد که یک پژوهشگر امروزی بهیچ روی نباید دوباره مرتکب این اشتباه فاحش در فهم اهورامزدا شود بلکه باید بتعریف های خود اشو زرتشت در گاتاها استناد کند.
اهورامزدا خیرخواه بندگانش است و ستایش ایشان را می شنود. همچنین در یسنای ۴۴ آمده است که او خالق همه چیز است و همه چیز به او وابسته است. او همه چیز را می داند چراکه او «مزدا» است. زرتشت خدایش را می بیند و کلمات او را می شنود. او از خدا می خواهد تا با او سخن بگوید.
اهورا مزدا ؛ «سپنته مینیو» یعنی مقدس ترین روان و خالق همه چیز است. وی همچنین «وهومنه» یعنی منش و اندیشه نیک و «اشه وهشته» یعنی بهترین حقیقت دادگری است. وی «خشثره ویرنه» بگویش امروزی شهریور یعنی شهریاری و پادشاهیست که باید انتخاب و برگزیده شود. «سپنته آرمیتی» است یعنی پارسایی مقدس. «هورتات» بگویش امروزی خورداد، جامعیت و رسایی و «امرتات» جاودانگی و بی مرگی است. او «اشه» یعنی راستی و درستی و قانون ایزدی و پاکی است و ۱۰۸ بار در گاتاها تکرار شده است کلمه «اشو» نیز از همین ریشه است که تنها برای زرتشت بکار رفته که اشون ترین اشونان است. وهومنه مرکب از «وهو» و «منه» به معنی خوب منش می باشد. کلمه خوب فارسی و «وهو» اوستایی همریشه اند. منش با «منه» اوستایی از یک ریشه است. وهومنه را به نیک نهاد و یا پاک سرشت می‌توان ترجمه کرد. وهومنه و یا «وهیشتومنه» هر دو دارای یک معنی است و تقریباً ۱۳۰ بار در گاتاها تکرار شده است. خشتره یعنی کشور و توانایی و خسروی، کلمه شهر و شهریاری هر دو از خشتر اوستایی است. «آرمئتی» به معنای بردباری و فروتنی و مهر و اخلاص است. هئورتات یعنی رسایی و سلامت و عافیت. «أ» در امرتات از ادات نفی است و مرتات به معنای مرگ است و در مجموع به معنای بی مرگی و جاودانی است. این کلمات را به ترتیب اردیبهشت، بهمن، شهریور، سپندارمزد، خورداد و امرداد می گوییم. نزد زرتشتیان این شش کلمه علاوه بر اسم ماهها اسم شش روز از سی روز ماه در تقویم ایشان است. همه ی این کلمات از مجردات است و صفات اهورامزدا است و نه چیزی جدا ازو و دارای اختیار. البته بعدها این مسئله برای برخی باعث بدفهمی شد بطوریکه این شش صفت را از خداوند جدا کردند و انها را در نظامی بسته قرار دادند و بصورت فرشته در اوردند. مثل ملائکه در تورات، بطوریکه تفکیک این دو از هم بسیار مشکل است و در خواندن گاتاها (بدلیل ترجمه ای بودن آن از متون اوستایی) باید بسیار توجه داشت.
ویل دورانت درباره صفات اهورامزدا با تکیه بر سخنان اشو زرتشت در گاتاها می گوید:
مقصود از این منش پاک، عقل انسانی نیست بلکه منظور حکمت الهی است، که تقریباً با لوگوس یا کلمه «الله» اختلافی ندارد و اهورامزدا آن را وسیله آفرینش کائنات قرار می دهد، زرتشت برای اهورا مزدا هفت جلوه یا هفت صفت بر می شمارد که عبارت است از: نور، منش پاک، راستی، قدرت، تقوا، خیر و فناناپذیری ولی پیروان وی چون به شرک و پرستیدن ربهای متعدد عادت داشتند، به این صفات رنگ اشخاص دادند و آنها را «امشاسپندان» یا قدیسان جاودانی نام نهادند و چنان معتقد شدند که این امشاسپندان زیر نظر اهورا مزدا جهان را می‌آفریند و بر آن تسلط دارند؛ به این ترتیب بود که یکتا پرستی عالی موسس این دین در میان مردم به صورت شرک درآمد؛ این کاری است که پیش از آن در دین مسیحی صورت گرفت. علاوه بر ارواح مقدس امشاسپندان، پارسیان به فرشتگان نیز معتقد بودند و چنان می پنداشتند که زن و مرد و خرد و کلان، فرشته نگاهبان خاصی برای خود دارد.
از نظر زرتشت تنها اهورامزدا شایسته پرستش است. همچنین در (یسنا ۳۳، بند ۲) می گوید: «کسی که به ضد دروغپرست با زبان و اندیشه و دست ستیزگی کند، خوشنودی مزدا اهورا را به جای آوردزرتشت عظمت و جبروت را مختص اهورامزدا می داند و او را آفریننده یکتا و خداوند توانا می داند. وی در یسنا ۴۴ با یک زبان شاعرانه سئوالاتی بنیادین را برای شناخت آفریدگار مطرح میکند:

«
از تو می پرسم ای اهورامزدا! کیست پدر راستی؟ کیست نخستین کسی که راه سیر خورشید و ستاره بنمود؟ از کیست که ماه گاه تهی است و گاهی پر؟ کیست نگهدار زمین در پایین و سپهر در بالا؟ کیست آفریننده آب و گیاه؟ کیست که به باد و ابر تند روی آموخت؟ کیست آفریننده روشنایی سود بخش و تاریکی، کیست که خواب و بیداری آورد؟ کیست که بامداد و نیمروز و شب قرار داد و دینداران را به ادای فریضه گماشت؟ کیست آفریننده مهر و محبت آرمئتی؟ کیست که از روی دانش و خرد احترام پدر در دل پسر نهاد؟»
پس از تمام این پرسشها زرتشت در پاسخ چنین می گوید: «من می کوشم ای مزدا، که تو را به توسط خرد مقدس آفریدگار کل به درستی بشناسماو میکوشد انجام کنش شناخت را به بهترین وسیله ی شناخت یعنی وهومنی به انجام رساند که اول بار از دست اهورا دریافت داشته است. پس از فهم مسئله، اشو زرتشت با درخواست فوری «وهومنه» اقرار به دین می کند و برآن میشود تا دشمن حقیقی دروغ و حامی قدرتمندی برای «اشه» باشد تا تعادل و خوشبختی در جهان حکمفرما شود.
از این رو، با توجه به سخنان زرتشت در گاتاها، می توان اذعان کرد که او، به خدایی یکتا و قادری مطلق که خالق همه چیز است اعتقاد داشت. یعنی زرتشت هم توحید ذاتی و هم توحید خالقی را باور داشت.