جمعه، آبان ۲۶، ۱۳۹۱

جنگ پلوزیوم نبرد کمبوجیه با مصریان (۵)

درابتدا بايد گفت که برخی از محقيقن معتقد هستند كه كوروش اصلا به فكر حمله به مصر نيافتاد ، چون حدود مرزهای ايران بسيار وسيع بود وكوروش نيازی به كشور گشايی بيشتر نداشته است. حدود مرزهای ايران ازطرف غرب شامل بحر الجزاير (دريای اژه) و دريای مديترانه –از طرف شرق تا حدود رود سند-از سمت شمال به دريای سياه ، كوه های قفقاز ، دريای مازندران و رود سيحون-از سمت جنوب به خليج فارس و دريای عمان می رسيده است. برخی ديگر از تاريخ نگاران می گويند كه كوروش به فكر حمله به مصر افتاد ولی رسيدگی به كارهای شمال شرق و شرق ايران اين فرصت را به او نداد كه به مصر حمله كند. با تمام اين احوال كبوجيه از روزی كه به حكومت رسيد نقشه تسخير مصر را در سر می پروراند.

هرودوت به نقل از مصری ها در كتاب تاريخ خود نوشته است كه كمبوجيه سفيری را به مصر می فرستد و دختر آمازيس ، فرعون مصر را خواستگاری می كند. اين اقدام كمبوجيه بر اثر تحريك يك چشم پزشك (كحال) مصری مقيم دربار ايران بوده است. چون كوروش وقتی از آمازيس پادشاه مصر خواست كه بهترين چشم پزشك مصر را انتخاب كند و به پارس بفرستد ، او اين شخص را انتخاب می كند. او را از زن و فرزندانش جدا می كند و به پارس می فرستد. از اين نظر اين چشم پزشك سخت از آمازيس می رنجدو از كبوجيه می خواهد كه دختر آمازيس را خواستگاری كند. بر اثر اين تقاضا ، فرعون مصر تصميم می گيرد به جای دختر خودش ، دختر پادشاه سابق مصر را نزد كمبوجيه بفرستد. مدتی كمبوجيه در اشتباه بود تا اينكه دختر راز خود را فاش می كند و به كمبوجيه مي گويد كه من دختر «آپری يس» هستم. به همين دليل كمبوجيه بسيار ناراحت می شود و تصميم می گيرد كه به مصر حمله كند. ولی به نظر نمی رسد اين گفته مصريها صحت داشته باشد، چون حمله كمبوجيه به مصر بر اثر ميل به جهانگيری بوده است. از آنجايی كه تاريخ نشان می دهد ، وقتی ملتی به فكر گسترش قلمرو و متصرفاتش بود ، هر پادشاهی كه به تخت سلطنت می نشيند آن راه را ادامه ميدهد تا به متصرفات موروثی مقداری افزوده شود و ازنظر شهرت از نياكان خود عقب نماند.

هرودوت در مورد شروع سفر جنگی كمبوجيه به مصر می نوسد شخصی بنام فانس از آمازيس فرعون مصر بسيار رنجيده می شود و از مصر می گريزد. او خود را به پارس می رساند و اوضاع مصر را برای شاه بيان می كند. او به كبوجيه توصيه ميكند از راه خشكی وارد مصر شود ، به اين منظور كمبوجيه سفيری را نزد پادشاه عرب در عربستان می فرستد و از او اجازه می خواهد كه از كشورش عبور نمايد. پادشاه عرب هم موافقت مي كند و آب انبارهايی را در صحرای عربستان و شبه جزيره سينا (عربستان سنگی عهد قديم) برای استفاده سپاهيان كمبوجيه می سازد.

آمازيس فرعون مصر از شنيدن خبر لشكركشی كمبوجيه بسيار نگران می شود. چون او در موقع لزوم هيچ كمكی به ليديه و بابل نكرده بود حالا كه اين خبر را شنيده بود ، فكر می كرد ، كمبوجيه با داشتن نيروی دريايی قوي كه از فنيقنی ها و يونانی های آسيای صغير تشكيل داده بود ، از راه دريا به مصر حمله خواهد كرد. بنابراين با جزاير يونان و قبرس كه تابع دولت ايران نبودند وارد مذاكره شد تا كشتی های خود را به كمك نيروی دريايی مصر بفرستند. از خوش شانسی كمبوجيه آمازيس كه شخصی مدير و فعال بود درميگذرد و پسامتيك (فستميخ) سوم جانشين او می شود. اين پادشاه آدمی نبود كه بتواند مصر را از دست دشمنی نيرومند مانند كمبوجيه نجات دهد.

جنگ با مصری ها به نقل از هرودوت

لشكر ايران از كوير می گذرد و به پلوزيوم كه در كنار شعبه اول رود نيل از سمت مشرق قرار دارد ، می رسد و در مقابل قشون مصر صفوف خود را می آرايد. سپس جنگ سختی شروع می شود و به هر دو طرف تلفات زيادی وارد مي شود ، ولی بالاخره مصريان وادار به تسليم مي شوند. مصری ها پس از اين شكست با بی نظمی به طرف منفيس پايتخت مصر باستان فرار مي كنند. تسليم شدن مصری ها اهالي ليبيا (اين ليبيا با كشور ليبی تفاوت دارد و ظاهرا شامل قسمت وسيعی از قاره آفريقا منهای مصر و حبشه می شده است.) را به وحشت می اندازد و آنها بدون جنگ كردن باجی را برای برای خود معين كرده و به همراه هدايايی برای كمبوجيه می فرستند. اهالی سيرن (از مستعمرات يونان در آفريقا) و برقه هم باج و خراج خود را به همراه سفيرانی نزد كمبوجيه مي فرستند.

پس از تسخير ارگ (قلعه) منفيس ، كمبوجيه پسامتيك را دوباره حاكم مصر كرد ولی به سبب شورشی كه ايجاد كرد ، كشته شد.سپس كمبوجيه به شهر سائيس رفت. اين شهر در نزد مصريان بسيار مقدس بود. پس از تصرف مصر كبوجيه به فكر حمله به قرطاجنه ، آمون و حبشه افتاد. از آنجايی كه حمله به قرطاجنه بايد از طريق دريا صورت می گرفت ، بنابراين كمبوجيه از فنيقی ها كمك خواست. ولی چون اين كشور از مستعمرات سابق فنيقيه بود ، آنها حاضر به كمك كمبوجيه نشدند ، بنابراين او از حمله به قرطاجنه منصرف شد. كمبوجيه به نزد پادشاه حبشه سفيرانی را فرستاد ، ولی پادشاه حبشه به سفيران پارسی چيزهايی را نشان داد و حرفرهايی را گفت كه آنها تا حدی ترسيدند ، ولی عاقبت كمبوجيه به حبشه حمله كرد. اما او به دليل اينكه غذا و تداركات لازم را برای سپاهيانش فراهم نكرده بود ، با دادن تلفات زيادی مجبور به عقب نشينی شد. كمبوجيه لشكری را كه براي تصرف حبشه فرستاد دو قسمت كرد و قسمتی را برای تصرف شهر آمون (آمون يا خدای خورشيد يكی از خدايان بزرگ مصر باستان است) فرستاد ولی از سرنوشت آنها اطلاع دقيقی بدست نيامده است. با تمام اين احوال در زمان داريوش اول و خشايارشا حبشه و قرطاجنه جز كشورهای تابعه ايران بودند.

متاسفانه بعضی از تاريخ نگاران يونان باستان كبوجيه را فردی خشن و جلاد معرفی كرده اند كه كشتار زيادی در مصر به راه انداخت. بعضی ديگر نيز او را فردی ديوانه معرفی كرده اند ، ولی بنظر نمی رسد اين ادعاها سند تاريخی معتبری داشته باشند. زيرا اگر او فردی ديوانه يا خشن بود هرگز نمی توانست بر فرعون قدرتمند مصر پيروز شود و تا مدتی بر مصر حكومت كند. يونان ها همچنين نقل قول كردند كه كمبوجيه بدليل علاقه به خواهرش با او ازدواج مي كند و بر اثر اختلاف نظری كه در مورد قتل برادرش برديا با همسرش پيدا می كند ، او را می كشد. ولی به نظر نمی رسد اين گونه ادعاها هم سند تاريخی معتبری داشته باشند. ظاهرا كمبوجيه فرزند پسری نداشته است كه بتواند او را به عنوان جانشين خود تعيين كند.

تصرف مصر توسط كمبوجيه به نقل از مصری ها

شرق شناسان برزگ اروپايی برای تاييد صحت اين مطالب به سندی معتبر از يك فرد مصری كه معاصر كبوجيه بود ، دست يافتند. توضيح اينكه در مقر كليسای واتيكان مجسمه ای از يك نفر مصری وجود دارد كه شاهد فتخ مصر بدست كمبوجيه بوده است. اين مجسمه دارای كتيبه ای است كه حاوی شرح زندگانی صاحب مجسه و وقايع آن زمان مصر است. اين مجسمه مربوط به پسر رئيس معابد مقدس شهر سائيس است.او در زمان آمازيس فرعون مصر عليا وسفلی ، خزانه دار پادشاه ، رئيس قصر سلطنتی و فرد مورد اعتماد كامل پادشاه بوده است. او سپس در زمان پسامتيك سوم رئيس كل كشتی های پادشاهی مصر باستان شد. پس از تسلط كمبوجيه بر مصر ، او فرد مورد اعتماد و پزشك بزرگ مصر می شود. او از كمبوجيه خواهش می كند كه عظمت معبد بزرگ نيت (مادر خدايان مصر باستان) و چند معبد ديگر را كه مربوط به خدايان مهم بود و در شهر سائيس قرار داشت ، به آنجا برگرداند و آسيايی هايی را كه در معبد «نيت» اقامت داشتند ، از آنجا بيرون كند. كمبوجيه هم چنين مي كند و زمينها و خانه های خوب به مصری ها می دهد. او در مورد خدمات خود به مردم مصر می نويسد كه آنها را از بدبختی و گرسنگی نجات داده است. از اين نوشته ها چنين بر می آيد كه كمبوجيه در مصر دقيقا مانند كوروش بزرگ در بابل رفتار كرد و به تمام آداب رسوم مصری ها احترام گذاشت.

در بعضی از روايت ها نوشته اند كه كمبوجيه معابد مصری ها ويران كرد ولی به مكان های مقدس يهوديان و قوم بنی اسرائيل احترام گذاشت. ولی طبق اسناد و نوشته های مصريان ، آنها كمبوجيه را زاده خدای بزرگ «را» و فرعون قانونی خود می دانستند و بر اين عقيد بودند كه كه با رفتن او به مصر سلسله بيست و ششم (26 ) فراعنه يا سلسه پادشاهان سائيس منقرض می شود و سلسه بيست و هفتم (27 ) تاسيس می شود كه تا زمان پادشاهی اردشير دوم هخامنشی ادامه پيدا می كند .
منابع:

1 – كتاب تاريخ ايران باستان نوشته : حسن پيرنيا (مشيرالدوله) از صفحه 497 تا 447

2 – كتاب اسرار تخت جمشيد نوشته : سر لشكر غلامحسين مقتدر

3- كتاب از زبان داريوش نوشته : خانم پروفسور هايد ماری كخ ترجمه :پرويز رجبی

پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۱

عربی که نام ایرانی برای فرزندش انتخاب کرد

 
عربی که نام ایرانی برای فرزندش انتخاب کرد داریوش شفیق... یک عرب در مدینه که چون نامش ایرانی است از حقوق شهروندی محروم است... خانواده محترم شفیق در شهر مدینه در کشور عربستان سعودی سکونت دارند این خانواده در یک حرکت بی سابقه در عربستان سعودی نام فرزند خود را یک نام ایرانی که داریوش میباشد گذاشتند که با انتقادات شدید از سوی مقامات عربستان سعودی روبرو شدند. لازم به ذکر است که طی یک دستور از یک مقام فرهنگی این کشور این فرزند از تمام امتیازاتی که به یک شهروند عربستانی تعلق میگیرد محروم کرده است .

مقامات عربستان سعودی گفته اند در یک صورت داریوش شفیق از حقوق شهروندی برخوردار میباشد که نام خود را تغییر ویک نام عربی برای خود انتخاب کند. با خواندن این ماجرا به یاد امت فهیم ایران افتادم که با افتخار پست ترین نامهای عربی را به روی فرزندان خود میگذارند تا باب خیانت همیشه در این سرزمین باز بماند تا بحال به معنی اسمهای عربی اندیشیده اید؟!!تا به حال به معنی اسم های عربی که ما ایرانی هابا افتخار روی فرزندانمان میگذاریم اندیشیده اید؟؟؟

خوب است که قبل از انتخاب اسم..معنی آنرا بفهمیم. طبق آمار ثبت احوال ایران سالانه هزاران کودک غلامرضا- غلام عباس- غلامحسن -غلامعلی و غلامحسین نامیده میشوند. هرگز یک عرب را نمی بینید که اورا غلام بنامند! اعراب معنی غلام را میدانند. غلام از ریشه غلم می آید که به معنای بهره وری جنسی است! و غلام به پسربچه هایی می گفتند که اعراب از آنها استفاده جنسی می نموده اند!

بغلط به ما گفته بودند که غلام یعنی نوکر.
درصورتیکه درزبان عربی نوکر را خادم میگویند!
غلام وکنیز همطرازند!!
از کنیزان و غلام بچه ها بهره جنسی می برده اند !!

نامهای دیگری چون کلبعلی، کلبحسین و غیره نیز رایج است- کلب یعنی سگ و کلب علی یعنی سگ علی و سگ حسین و غیره معنی برخی دیگر از اسامی عربی:

بیشتر این لغت ها را در واژه نامه دهخدا دیدم و معنی آنها درست بود اگر شما هم شک دارین میتونید برین واژه نامه ببینین کلثوم: زن خیکی خدیجه: سقط جنین شتر بتول: زن دوشیزه که از مردان رغبت و حاجت خود بریده باشد رقیه: بندگی کردن و غلامی نمودن عذرا:زنی که همیشه باکره بماند جعفر: جوی کوچک ذبیح: چارپایی که گلویش را ببرند. گلو بریده .
عثمان: بچه مار . صغری:حقیر اصغر نیز از همین خانواده و ازریشه صغرا است، به معنای کوچکتر! مقایسه کنید با معنی اسمهای ایرانی منوچهر : کسی که چهره بهشتی دارد دلارام : مایه آرامش دل بهرام : پیروز سهیلا: نورانی ترین ستاره بهروز : خوشبخت پروین :ستارگان درخشان پوران : یادگار روشن: نور نوشا : گوارا و شیرین مرجان : گلی دریایی مینو : بهشت رکسان : روشن پریسا : همچون پری بی تعصب بخوانید و آنرا انگیزه مطالعه بیشتر قرار دهید.
تعصب بن بستی برای گمراهی است کوروش کبیر برده ها را آزاد می کرد کسی را به غلامی و کنیزی نمی برد داستان پرشور آناهیتا زنی بسیار زیبا از قومی شکست خورده که کوروش حتی حاضر نشد به وی نگاهی بیفکند مبادا دچار لغزش شود و او را برای شوهرش حفظ کرد و تحویل او داد. اما سپاه عرب با ایرانیان یکتا پرست از هزاران سال پیش چه کردند . کشتند .
زنان را به کنیزی برای بهره کشی از هر نوع پسران و شوهران را به غلامی برای بهره کشی از هرنوع بردندو چیزی به ما دادند که بیش از هزار سال قبل از آن داشتیم آئین یکتا پرستی. مگر در جنگهای کوروش سربازان ایرانی نمی مردند. آیا سرداران و جنگجویان ایرانی به بهانه سرپرستی بیوه ها ده ها زن را به نام سرپرستی صیغه می کردند.

در دوران کوروش زنان مرخصی زایمان و آئین بازنشستگی و جود داشت. به امید روزی که این آثار را از فرهنگ این مرز و بوم پاک کنیم

سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۱

سرنوشت ضحاک


در افسانه های كهن اين سرزمين پادشاه عادل و درستكاری بود كه اهريمن پليد تصميم به جنگ و ستيزه با او گرفته بود .

اين پادشاه درستكار كه مرداس نام داشت مردی خداپرست و پرهيزكار بود .

بارها توسط اهريمن وسوسه شده بود كه از كارهای خوب و اعمال نيك دست بردارد ولی با صبر و سعی خودش بر ايمان و خوبيهايش ثابت مانده بود .

روزی اهريمن با خود انديشيد و سپس خود را به صورت مرد جوانی در آورده و به قصر مرداس رفت تا او را بفريبد. وقتی به قصر رسيد پسر پادشاه ضحاك بر روی تختی تكيه داده بود و استراحت می كرد ضحاك بسيار نادان و كم تجربه بود و اهريمن به راحتی توانست با حرفهای جذاب خود او را بفريبد.

روزها گذشت و همچنان دوستی بين ضحاك و اهريمن محكمتر مي شد تا جايی كه ضحاك برای هر تصميمی كه می گرفت حتماً نظر اهريمن را جويا مي شد . روزی اهريمن رو به ضحاك كرده و به او گفت: می دانم كه پدرت زحمات زيادی برای اين قصر و حكومت و مردم كشيده است ولی حقيقت اين است كه مردم دلشان می خواهد فرمانروای جوانی مثل تو داشته باشند چون پدرت ديگر پير و فرسوده شده است. ضحاك جواب داد ؛ نه پدر من هنوز زنده است اين امكان ندارد .

اهريمن پاسخ داد ، مهم اين است كه تو به پادشاه شدن علاقه داری و برای رسيدن به آن بايد تلاش كنی اگر تنها مانع رسيدن تو به تاج و تخت زنده بودن پدرت است ميتوانی او را بكشی.

به هر حال او پير است و حتی اگر به دست تو هم كشته نشود همين روزها خواهد مرد ، در اين راه هر كمكی هم از دستم بر بيايد برايت انجام می دهم .

ضحاك نادان تسليم تلقينات اهريمن گشته و بی چون و چرا پذيرفت . اهريمن فردای آن روز چاه عميقی را بر سر راه مرداس ايجاد كرد روی آن را با برگهای خشك پوشاند، سپس به بالای ديوار باغ رفت و منتظر مرداس شد .مرداس موقع عبور از آنجا بر روی برگهای خشك قدم گذاشت و به درون چاه پرتاب شد و از دنيا رفت .

ضحاك به جای پدرش بر تخت پادشاهی نشست ولی هيچكدام از خصوصيات پدرش را نداشت . او مردی خود خواه و بی فكر بود و فقط به فكر خوشی های خودش بود به همين جهت از زمانی كه تاج و تخت شاهی به او واگذار شد ظلم و ستم بر مردم را شروع كرد . برای ترتيب دادن جشن ها و ضيافت هايش احتياج به آشپز ماهر داشت بنابر اين اهريمن خود را به شكل آشپز در آورد و با پختن غذاهای خوشمزه و ترتيب دادن سفره های رنگين محبت خود را در دل ضحاك جای داد . روزی ضحاك آشپز را صدا كرد و گفت: از كار تو خيلی راضی هستم آرزويت را بگو تا برايت برآورده سازم .

آشپز هم كه منتظر فرصت بود ، گفت : تنها آرزوی من شادی شماست و آرزو دارم شانه های شما را ببوسم و محبتم را اينطوری كه به شما نشان بدهم . ضحاك قبول كرد و لباسش را كنار زد درست همان لحظه ای كه آشپز شانه های ضحاك را بوسيد دو مار ترسناك در جای بوسه ها ظاهر شدند و همان لحظه بود كه آشپز ناپديد شد .

ضحاك كه حسابی ترسيده بود دستور داد مارها را از ريشه ببرند ولی درست در همان جاهای برش ، مارهای ديگر روئيدند.

چندين بار اين كار تكرار شد ولی فايده ای نداشت چون به محض بريدن ريشه مارها به جای آن مار ديگری می روييد .

ضحاك پزشكان زيادی را برای كمك گرفتن به دربار خود دعوت كرد ولی همه آنها از كمك به او عاجز بودند .

روزی از همين روزها اهريمن كه خود را به شكل پزشك ماهری در آورده بود به نزد پادشاه آمد به او گفت : مارها در اثر خوردن مغز انسان روز به روز ضعيفتر می شوند پادشاه تصميم گرفت برای نجات خود از دست مارها هر روز حكم اعدام دو نفر را بدهد و از مغزهای آنها برای نجات خود استفاده كند .

روزها گذشت و پادشاه هر روز دو انسان بيگناه را فدای خودخواهی خودش می كرد تا اين كه يك روز خدمه هايی كه مسوول تهيه غذا از مغر انسان برای مارها بودند تصميم گرفتند از مغز حيوانات استفاده كنند و زندانيان محكوم به اعدام را فراری بدهند.

سالها گذشت تا اين كه فريدون قهرمانی كه پدرش نيز بدست ضحاك به قتل رسيده بود بر عليه او قيام كرد و او را شكست داد و مردم بينوا را نجات بخشيد و اينچنين بود كه اهريمن نااميد و غمگين شد .

ضحاك مار دوش در غاری واقع در كوه دماوند زندانی شد و ديگر هيچ مغزی نبود تا خوراك مارها شود و به اين ترتيب خودش هم گرفتار شد ، اهريمن كه خودش ضحاك را گمراه كرده بود لحظه به لظحه با خنده های شيطانی اش او را آزار ميداد ولی هرگز نتوانست فريدون شاه را گمراه نمايد چون او از نيروی عقل خودش استفاده می كرد .

از اين داستان نتيجه می گيريم كه

۱- هرگز برای رسيدن به پول ، مقام يا موفقيت باعث آزار ديگران نشويم و مانند ضحاك كه برای رسيدن به مقام راضی به مرگ پدرش شد فقط به فكر امروز نباشيم .

۲- برای نجات خودمان حق نداريم زندگی ديگران را در معرض خطر قرار دهيم .

۳- هر كاری كه انجام می دهيم علاوه بر آن كه سزايش را در جهان آخرت خواهيم داد در اين دنيا هم مكافات عمل خود را پس می دهيم .

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۱

فیلم تاریخ صنعت نفت و گاز در ایران و بررسی آن

دیدن این فیلم برای مطلع شدن از وضعیت نفت ایران از ابتداء تا حال برای بالا بردن معلومات خالی از لطف نیست.

با سپاس

پنجشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۱

کتاب فروهر (۱۰)

خواندن یک کتاب بهتر از دانلود کردن صدها کتاب است
 

چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۱

روغن داغ آقا محمد خان قاجار


همان طور که می دانید آقا محمد خان مدتی بعد از قتل پدرش تحت نظر کریم خان قرار گرفت و چند سال تحت نظر او در تهران بسر می برد و به تحصیل اشتغال داشت و مستمری بسیار جزئی به وی پرداخت می شد. که کاملا" در مضیقه باشد . وی از یک دکان که نزدیک خانه اش بود قدری روغن می خرید و غالبا" اشکنه درست می کرد- دکاندار که نزدیک پشیز روغن نامرغوب به او می داد. آقا محمد خان به دکاندار می گفت : چرا به من روغن متعفن می دهی و او پاسخ داد از دکان دیگر بخر و دکان دیگری نزدیک نبود آقا محمد خان کینه آن دکاندار را در دل داشت روزی که به سلطنت رسید دکاندار را احضار کرد و گفت : آیا مرا می شناسی دکاندار نتوانست او را بشناسد. زیرا سالها گذشته بود و قیافه خواجه قاجار عوض شده بود آقا محمد خان خود را به او معرفی کرد و گفت : همان کسی هستم که در روز تنگ دستی یک پشیز روغن از تو می خریدم و هر روز روغن متعفن می دادی. دکاندار بلرزه افتاد و گفت : حاضرم جبران کنم خان قاجار گفت : اگر ستم تو استمراری نبود تو را می بخشیدم ولی در تمام مدتی که اجبار داشتم از تو روغن بخرم به من روغن بد دادی و حتی بعد از این که به زبان آمدم و موضوع را به تو گفتم روش خود را عوض نکردی دژخیم به دستور آقا محمد خان دیگ بزرگی آورد مقدار زیادی روغن از دکان او آوردند. و در آن ریختند و روغن را حرارت دادند و آنگاه دست و پا دکاندار را با طناب بستند و در حالی که التماس می کرد و طلب عفو می نمود در آن روغن داغ انداختند آقا محمد خان بدون کوچکترین تائیر فریاد دلخراش او را می شنید تا به خاموشی گرایید و بمرد. این نمونهای از کینه توزی او بود.

یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۱

سلطان صاحبقران - ناصرالدين شاه


ناصرالدين شاه چهارمين پادشاه قاجاريه فرزند محمد شاه و جهان خانم (مهد عليا) در ششم ماه صفر سال 1274 ه.ق به دنيا آمد. در تربيت ناصرالدين سعی بسيار شد و مسئوليت آموزش برخی از شاهزاده‌ها به ميرزا عيسی قائم مقام فراهانی و فرزندش ميرزا ابوالقاسم و پس از آن به ميرزا تقی خان اميرکبير واگذار گرديد. ناصرالدين يکی از شاهزاده‌هايی بود که دانش خود را از اميرکبير آموخت. در چهارده سالگی با گلين خانم دختر يکی از شاهزادگان قاجار پيمان زناشويی بست.

در سال 1263 ه.ق رسماً حکومت آذربايجان به وی تفويض شد و عازم دارالسلطنه تبريز گرديد. مدتی بعد پدرش محمد شاه درگذشت و تا رسيدن وی به تهران مادرش مهد عليا زمام امور را به دست گرفت. ناصرالدين با ياری و راهنمايی ميرزا تقی خان اميرکبير روانه پايتخت شد و بر تخت سلطنت نشست و ميرزا تقی خان را به صدارت برگزيد. نخستين سالهای سلطنت ناصرالدين شاه با شورشهای پی در پی در ولايات و ايالات کشور همراه بود. شورش سالار الدوله حاکم خراسان، فتنه باب و شورش آقاخان محلاتی از آن جمله‌اند. به تدريج عوامل شورشي سرکوب و کشور از ثباتی نسبی بهره‌ مند گرديد. در سايه اين ثبات امير کبير دست به اصلاحات اقتصادی، سياسی و اجتماعی زد ولی درباريان با اقدامات وی از در مخالفت در آمدند و در سال 1268 ه.ق، شاه کم تجربه و خودکامه را به عزل و قتل وزير خردمندش وا داشتند.
پس از قتل اميرکبير ميرزا آقا خان نوری سرسپرده انگليسی به صدارت رسيد و بی کفايتی او در اداره مملکت سبب شد تا اوضاع نابسامان و آشفته قبل از اميرکبير بر اين مرز و بوم سايه بگستراند و هرات از ايران جدا شود و به دست انگليسيها بيفتد. در زمان ناصرالدين شاه علاوه بر افغانستان، بسياری از سرزمينهای ايران واقع در شمال خراسان شامل مرو، خوارزم و خيوه توسط روسها به يغما رفت و در همان حال انگلستان نيز قسمتهايی از سيستان و بلوچستان را از ايران جدا ساخت. اقدامات و در حقيقت خيانتهای ميرزا آقا خان نوری، ناصرالدين شاه را خشمگين کرد و حکم عزل وی را صادر نمود.
پس از عزل آقا خان نوری شاه از انتخاب صدراعظم خودداری کرد و در صدد برآمد کابينه کوچکی مرکب از شش وزير تشکيل دهد. گذشته از اين اقدام ناصرالدين شاه تشکيلات ديگری به نام مجلس شورای دولتی به وجود آورد، حال آنکه نه کابينه و نه مجلس مذکور هيچ يک پاسخگوی نيازهای کشور نبود. بنابراين پس از حدود شش سال که دربار ايران بدون صدراعظم روزگار می گذرانيد، شاه ميرزا محمد خان سپهسالار را به عنوان صدراعظم برگزيد. صدارت نامبرده دوامی نيافت و چون وی فردی نظامی بود به سبب اشتغال فراوان به امور سپاهيان از رسيدگی به امور کشور غفلت می ورزيد. پس از وی شاه ميرزا حسين خان سپهسالار قزوينی را به صدارت انتخاب کرد. يکی از وقايع دوران صدارت سپهسالار قزوينی اعطای امتياز استخراج کليه معادن ايران به يک يهودی انگليسی به نام رويتر بود که با اعتراض گسترده مردم و روحانيون، دولت مجبور به لغو قرارداد فوق شد و سپهسالار قزوينی از صدارت معزول گرديد. نامبرده در طول صدارتش موجبات دو سفر ناصرالدين شاه به اروپا را فراهم نمود.
دو صدراعظم بعدی ناصرالدين شاه ميرزا يوسف مستوفی الممالک و ميرزا علی اصغر امين السلطان بودند. سفر سوم ناصرالدين شاه به فرنگ در سال 1306 ه.ق به همت امين السلطان صورت گرفت.در همين سفر شاه امتياز لاتاری را به ميرزا ملکم خان وزير مختار ايران داد و امتياز انحصار توتون و تنباکو را به تالبوت انگليسی واگذار کرد. البته پس از بازگشت ناصرالدين شاه از اروپا هر دو قرارداد مورد ايراد و انتقاد قرار گرفت و به دستور شاه امتياز لاتاری لغو گرديد، ولی در مورد انحصار توتون و تنباکو اين قرارداد با مخالفت جمعی از روحانيون و مبارزانی همچون سيد جمال الدين اسد آبادی رو به رو گشت. سيد جمال الدين اسد آبادی با ارسال نامه‌ای به آيت الله ميرزا محمد حسن شيرازی سبب شد تا اين مرجع بزرگ با صدور فتوايی زمينه را برای مخالفت همگان فراهم سازد و با حکم شرعی مبنی بر حرام بودن استفاده از توتون و تنباکو شاه را در سال 1309 ه.ق مجبور به لغو قرارداد فوق نمايد.
اعطای امتياز تأسيس بانک شاهنشاهی به مدت شصت سال، چاپ و نشر اسکناس، امتياز کشتيرانی در رود کارون به انگليسيها و امتياز راه شوسه انزلی تا تهران به روسها از اتفاقات همين دوران است. در نيمه دوم قرن نوزدهم ميلادی و همزمان با سلطنت ناصرالدين شاه قاجار، اروپا از لحاظ تمدن جديد و علوم پيشرفت حيرت انگيزی نموده بود و در اغلب کشورهای اروپايی مردم در سايه آزادی و حکومت قانون زندگی می کردند ولی در ممالک اسلامی و خاورميانه مردم ستمديده از نعمت آزادی فردی و حيات اجتماعی به کلی بی نصيب بودند. به خصوص در ايران مظالم شخص شاه و درباريان جان مردم را به لب رسانده بود. در اين ميان سيد جمال الدين اسد آبادی قيام نمود و پرچمدار آزادی مسلمين و منادی بيداری ملل مشرق زمين گشت.
سيد جمال الدين اسد آبادی به علت افکار انقلابی و ضديت با حکومت استبدادی ناصرالدين شاه مورد بی مهری شاه قرار گرفته بود و شاه مانع فعاليت نامبرده در ايران بود. سال 1308 ه.ق هنگامی که سيد جمال الدين اسد آبادی در اعتراض به مفاسد شاه و حکومت در صحن حضرت عبدالعظيم (ع) بست نشسته بود به زور مأموران دولتی از بست خارج و به دستور شاه به اتهام تحريک و توطئه از ايران اخراج شد. سرانجام روز هفدهم ذيقعده سال 1313 ق ناصرالدين شاه در آستانه برگزاری جشن پنجاهمين سال سلطنت در حرم عبدالعظيم (ع) با گلوله ميرزا رضای کرمانی شاگرد سيد جمال الدين اسد آبادی از پای در آمد و در باغ جيران شهر ری مدفون گشت.
ناصرالدين شاه از خط خوشی بهره‌مند بود و به نقاشی، طراحی، عکاسی، سير و سياحت و شکار علاقه وافر داشت . به تن آسايی و تعدد زوجات توجه خاص نشان می داد. او دارای ذوق ادبی نيز بود و در قالب غزل، رباعی و قطعه شعر می سرود.

جمعه، آبان ۱۲، ۱۳۹۱

تاریخچه ورود رادیو به ایران


فعاليت راديو در ايران با افتتاح نخستين فرستنده‌های بی سيم در تهران آغاز شد نخستين فرستنده بی سيم موج بلند تهران با قدرت ۲۰ كيلووات و طول دكل ۱۲۰ متر ، در ساعت ۳ بعدازظهر روز ششم ارديبهشت ماه سال ۱۳۰۵ شروع به كار كرد . يك سال پيش از تأسيس اين فرستنده ، « مدرسه بيسيم قشون كل » در وزارت جنگ ، برای تعليم نيروی انسانی مورد نياز و تجهيز ايستگاه گشوده شده بود . با گسترش فعاليت‌ها و فراهم آمدن مقدمات ايجاد فرستنده‌های موج كوتاه ، گروهی از كاركنان اين ايستگاه بی سيم نيز برای آموزش‌های تخصصی به فرانسه رفتند و از نزديك با قدرت و ويژگی های راديو آشنا شدند . وجود اين زمينه‌ها و نيز راديوهايی كه از كشورهای ديگر برنامه‌هايی به زبان فارسی پخش می كردند باعث شد انديشه‌ی ايجاد راديو در ايران به تدريح قوت گيرد.
به دنبال تصويب اساسنامه‌ی سازمان پرورش افكار در پانزدهم دی ماه ۱۳۱۷ شمسی ، كميسيون‌ راديو در بهمن ماه ۱۳۱۷ ساخت دو دستگاه فرستنده موج كوتاه به قدرت ۲ و ۲۰ كيلو وات را به كمپانی «استاندارد » انگلستان واگذار كرد .
همزمان با سفارش خريد دو دستگاه فرستنده موج كوتاه ، وزارت پست و تلگراف دستور داد تا ساختمان مخصوصی برای استوديوی راديو تهران كه ضمنا مركز مخابرات تلگرافی و تلفنی بی سيم نيز باشد در مركز پايتخت ساخته شود.
كار نصب و راه‌اندازی فرستنده در اواخر سال ۱۳۱۸ صورت گرفت . پس از نصب دستگاه فرستنده و آماده سازی يك استوديوی موقت در عمارت بی سيم ، سرانجام راديو تهران در چهارم ارديبهشت ماه ۱۳۱۹ افتتاح شد. در آغاز كار ، از اخبار و گزارش و مطالب جدی در راديو خبری نبود ، در اين دوران بيشتر موسيقی و گاه ترانه پخش می شد و گهگاهی نيز چند نكته ادبی يا انتقادی از راديو به گوش می رسيد .
راديو در ابتدا به عنوان ابزاری كه موسيقی پخش می كند ، در ذهن جامعه‌ِی ايرانی شكل گرفت . نگاهی به فهرست برنامه‌ های راديو در آغاز كار آن نشان می دهد كه موسيقی بخش عمده‌ای از كنداكتور راديو را به خود اختصاص می داد و اخبار و گفتار در اولويت‌های بعدی جای داشتند . گفتارها شامل تاريخ و جغرافيای ايران ، كشاروزی ، خانه‌داری ، مسائل بهداشتی و مانند آنها بود.
يكی از معروف‌ترين برنامه‌های راديودر آن سال‌ها « افسانه‌های هزار و يك شب » بود . برنامه‌ هايی از اين دست با استقبال زيادی روبرو می شد و بعدها با ورود هنرمندان نخبه‌ای به راديو ، پای اين رسانه بيش از پيش به خانه‌های مردم باز شد ، به‌طوری كه گاه در هنگام اجرای برنامه‌های پرطرفدار ، خيابان‌های تهران خلوت می شد . يكی از اين برنامه‌های معروف راديو در اين دوران برنامه « صبح جمعه با شما » بود كه تا به امروز نيز ادامه دارد . در آن زمان اين برنامه به صورت اجرای نمايش‌های آزاد و ترانه‌های كمدی در خود راديو اجرا می شد . در سال ۱۳۳۶ با راه‌اندازی ايستگاه ۱۰۰ كيلوواتی ، راديوی ملی ايران با عنوان « راديو ايران » شروع به‌كار كرد و فرستنده ‌قديمی مأمور پخش برنامه‌های جداگانه‌ای شد كه « راديو تهران » نام گرفت .

پنجشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۱

پیشگویی ساده

تصور می کنید سرنوشتی بجز این سه سرنوشت در انتظار این دسته از آشغالها در ایران میباشد؟
۱- آویزان شدن در همان روزهای اول بوسیله مردم
۲- دستکیر شدن توسط مردم پس از گذشت چند ماه و به دست عدالت سپرده شدن
۳- افراد زرنگی که دست مردم و عدالت به آنها نرسیده ٬اما باید به سوراخ موش پناه برند



 

چهارشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۹۱

نبرد کوروش کبیر با ماساژتها و کشته شدن کوروش کبیر (۴)


پس از تسلط کوروش بر فنيقيه و بابل ، او خواست ماساژت ها را هم مطيع شاهنشاهی ايران كند. ماساژت ها چنانكه هرودوت می نويسد: مردمی بودند كه از لحاظ خشونت و تندخويی معروف بودند. با اين حال هرودوت از آنها به عنوان ملتی شجاع و بزرگ ياد می كند. آنها در اطراف رود سيحون ( ماورالنهر ) زندگی می كردند. بعضی ها اين مردم را سكايی می دانند.

انگيزه لشكركشی كوروش به شمال شرقی ايران متعدد است. برای نمونه می گويند كه كوروش ابتدا به ملكه ماساژت ها كه بيوه پادشاه آنها بود ، پيشنهاد اتحاد داد و حتی از او خوستگاری كرد ، اما ملكه ماساژت ها از آن بيم داشت كه كشورش در دست شاهی كه تمام منطقه را تسخير كرده بود ، گرفتار شود. در نتيجه پيشنهاد كوروش را رد كرد. اما كوروش با راهنمايی بزرگان و درباريان خود و با ترفندهای ويژه ای به كشور آنها حمله می كند و سربازان هخامنشی موفق می شوند پسر ملكه ماساژت ها اسير كنند. ملكه از ترفندهای كوروش بسيار ناراحت می شود و با باقی مانده سپاهيان خود به ايرانيان حمله می كند. در اين نبرد كوروش پس از 28 سال پادشاهی كشته می شود و سپاه ايران شكست می خورد. اين رويداد در سال 530 (پ. م ) واقع شد. البته كوروش توانست به اعماق قلمروی سكاها نفوذ كند و ازآمودريا هم بگذرد ولی بخت با او يار نبود. برابر نوشته های هرودت كوروش قبل از جنگ با ماساژت ها در خواب ديده بود كه داريوش پسر بزرگتر هيستاسپ (ويشتاسب) ، بر روی دو شانه اش پرهايی دارد كه با يكی آسيا را پوشانده و با ديگری بر اروپا سايه افكنده است. داريوش در آن زمان نتها بيست سال داشت و در پارس بود ، كوروش از ديدن اين خواب بسيار هراسان شد و انديشيد كه شاهزاده جوان در فكر فرو ريختن شهرياری او است. بنابراين دستور داد كه داريوش را از پارس به نزد او بياورند. آنگاه كوروش به نگرانی مهم تر خود كه جنگ با ماساژت ها بود برگشت ، اما متاسفانه در نبردی كه روی داد كشته شد.

پس از كشته شدن كوروش در جنگ پيكر او را احترام به پارس منتقل كردند و با آيين ويژه نظامی و درباری در محل پاسارگاد كنونی به خاك سپردند. رهبر و گرداننده اصلی آئين خاكسپاری كوروش ، داريوش بود كه سخنرانی مفصلی در مورد جنگ ها و خصوصيات اخلاقی خوب كوروش و كارهای نيك او ايراد كرد.

به هرحال سرانجام هر كس مرگ است و شكست كوروش در واپسين جنگ اگر چه بسيار سخت بود ولی اهميت چندانی نداشت چون شاهنشاهی هخامنشی همچنان به حيات خود ادامه می داد.

سه‌شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۱

جشن هالوین چیست؟


هالووین یکی از جشنهای سنتی مغرب زمین است که مراسم آن در شب 31 اکتبر برگزار میشود. در آن شب معمولاً کودکان لباسهای عجیب و ترسناك میپوشند و برای جمع آوری نبات و آجيل به در خانه دیگران میروند.

یکی از نمادهای هالووین یک كدوتنبل توخالی است که برای آن دهان و چشم به صورتی ترسناک درآورده شده و با روشن کردن شمع در درون کدوتنبل به آن جلوهای ترسناک داده میشود.
این مطلب را تنها به احترام هم وطنان ارامنه گذاشته و تلاش دارم به آنها یاد آوری کنم که ما مردم عادی این سرزمین بسیار خوشهالیم که شما کنار ما زندگی می کنید و چنانچه بعضی اوقات حق شما پایمال می گردد (چه حکومتی و چه فرادی بی خرد) از این اعمال شرمگینیم.
شما حق انجام مراسم فرهنگی خود را داشته ٬همانگونه که ما هم در کشور های مسیحی می توانیم آزادانه مراسمی که با سنن و فرهنگ ما ارتباط دارد انجام و حتی حکومتهای این کشورها هم ما را یاری و هم تشویق می کنند.
از جمله مراسمی که ما در خارج از کشور آزادانه به جا می آوریم ٬نوروز ٬سیزده بدر ٬ و حتی مراسم مذهبی میباشد.

سه‌شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۱

ديو

ديو ، موجودى افسانه‌اى كه در برخى متون فارسى با جنّ و غول و شيطان يكسان دانسته شده است. شاهنامه فردوسى از كهن‌ترين متون ادبى است كه در آن از ديوهاى بسيار سخن گفته شده است. اصولا ديوهاى شاهنامه و ديگر آثار حماسى فارسى، «سياه» هستند (رجوع کنید به د. ايرانيكا، همانجا؛ نيز رجوع کنید به ادامۀ مقاله). نخستين ديو شاهنامه، ديوى سياه است كه سيامك، پسر گيومرث، را مي‌كشد (فردوسى، دفتر يكم، ص 23) و فرزند اهرمن است (فردوسى، دفتر يكم، ص 22). ديوها در شاهنامه گاه صفت «اهرمن» را دارند (همان، ص 23؛ نيز رجوع کنید به همان، ص 36). در سام‌نامه منسوب به خواجوى كرمانى نيز ديوها از تخم اهريمن‌اند (ج 2، ص 333) و ابرهاىْديو (همان، ص 332) به ابليس سوگند مي‌خورد. در قصۀ اميرارسلان، از قصه‌هاى عاميانۀ دورۀ قاجار، نيز فولادزره‌ديو به روح ابليس سوگند ياد مي‌كند (نقيب‌الممالك شيرازى، ص 312) و در جنگ با اميرارسلان از روح ابليس مدد مي‌خواهد (همان، ص 319). در جايى از داستان (ص310) نيز فولادزره‌ديو «اهرمن واژگون كردار» معرفى شده است.
صفت نرّه در تركيب «نرّه ديو» در شاهنامه (مثلا دفتر يكم، ص 37) و سام‌نامه (مثلا ج 1، ص 119، 312) براى ديوها به‌كار رفته است.
در شاهنامه ديوها جادوگرى و افسون مي‌دانند (رجوع کنید به فردوسى، دفتر يكم، ص 37). در قصۀ اميرارسلان (ص 452) نيز الهاك‌ديو در ساحرى قرينه‌اى ندارد. الهاك‌ديو، ملك شاپور، پسر پادشاه پريان، را با طلسم، «خواب‌بند» كرده است و تا كشته نشود، ملك شاپور از خواب بيدار نمي‌شود (نقيب‌الممالك شيرازى، ص 436).
صفت ديگر ديو در شاهنامه، «وارونه» است (دفتر يكم، ص 23). اميرارسلان نيز فولادزره‌ديو را «واژگون كردار» خطاب می كند (نقيب‌الممالك شيرازى، ص 318).
مطابق شاهنامه، طهمورث به خون‌خواهى پدرش (سيامك)، سپاه ديوها به پيشروى سياه ديو را درهم مي‌شكند و ديوهاى بسيارى را دربند مي‌كند و ديوها نوشتن نزديك به سى زبان را به طهمورث ياد می دهند (دفتر يكم، ص 37). از اين‌رو طهمورث، «ديوبند» لقب می گيرد (فردوسى، دفتر يكم، ص 41).
در شاهنامه، مازندران جايگاه ديوهاست (رجوع کنید به فردوسى، دفتر دوم، ص 6). ديوهاى مازندران، ارزنگ، ديوسپيد، سَنجه، كولادغندى و بيد نام دارند (فردوسى، همان، ص20، 37؛ نيز رجوع کنید به فردوسى، دفتر چهارم، ص 353ـ354). در مازندران، ديوى به نام گُنارَنگ نگهبان سنگلاخ ديوان است (فردوسى، دفتر دوم، ص 36). در رفتن كيكاووس به مازندران، ديوسپيد بر فراز سپاه ايران خود را به صورت ابرى سياه درمی آورد و بدين‌طريق همه آنان را نابينا مي‌كند (فردوسى، دفتر دوم، ص 15؛ نيز رجوع کنید به ادامۀ مقاله، كه ابرهای ديو در سام‌نامه نيز به شكل ابر درمی آيد). رستم در خوان هفتم به جنگ ديوسپيد می رود، او را می كشد و جگرش را درمی آورد و از خون آن چشم كيكاووس بينا می شود (همان، ص 43ـ44). در شاهنامه هيئت و شكل ديوان، به‌ندرت وصف شده، اما دربارۀ ديوسپيد آمده است كه بدنش مانند كوه، رنگش سياه و موى سرش مانند برف سفيد بود (همان، ص 42). كشتن ديوسپيد و ديگر ديوان مازندران از افتخارات رستم است (مثلا رجوع کنید به دفتر سوم، ص 145، 270؛ دفتر پنجم، ص 341، 348، 353).
اكوان ديو، از ديگر ديوان مشهور شاهنامه، به شكل گورخرى ظاهر می شود كه مانند خورشيد، طلايی رنگ است و خطى مشكين بر يال دارد (فردوسى، دفتر سوم، ص 289، 291). اكوان ديو زمينى را كه رستم در آن خوابيده بود به صورت گِرد می بُرد و او را بر هوا بلند می كند و از رستم می پرسد كه او را به دريا بيندازد يا خشكى. رستم كه می داند ديو وارونه‌كار است، می گويد: «خشكى» و اكوان او را به دريا می اندازد و رستم نجات می يابد (فردوسى، دفتر سوم، ص 292ـ293). در روايات عاميانه، نام ديگر اكوان‌ديو «آلابرزنگى» است (انجوى شيرازى، 1354ش، ص 62).
در روايات كهن، از جمله شاهنامه، ديوان از لحاظ ظاهر با آدميان تفاوت چندانى ندارند (متينى، ص 132). آنچه از ديوان مازندران در كوش‌نامه، منظومه‌اى از قرن ششم، ذكر شده است، نشان می دهد كه سنجه، شاه مازندران بوده است و ديوان مردمانى قوى و تنومند و سياه‌پوست بوده‌اند (رجوع کنید به متينى، ص130)، چنان‌كه در سام‌نامه (ج 2، ص 3) تن ابرهای ديو مانند نيل، سياه است. در داراب‌نامه طرسوسى (ج 2، ص 467) اسكندر در سفر به زنگبار با ديوهايى روبه‌رو مي‌شود كه رئيس آنها، مهكال، زنگى است و در جايى اسكندر او را «اى ملعون سياه» خطاب می كند (طرسوسى، ج 2، ص 472). نام آلابرزنگى براى اكوان‌ديو نيز به ارتباط ديو بازنگ و زنگبار و رنگ سياه اشاره دارد.
در منظومه‌هاى حماسی اى كه به پيروى از شاهنامه سروده شده‌اند نيز ديوها حضور دارند و پهلوانان ايرانى دائم با آنها در ستيزند. مثلا، در گرشاسپ‌نامه (ص 282ـ283) گرشاسپ، مِنهرَاس‌ديو را می كشد و سام در سام‌نامه، به ترتيب، مَكوكال ديو (ج 1، ص 124ـ125)، ابرهای ديو (ج 2، ص 333) و نَهَنكال‌ديو (ج 2، ص 356) را می كشد. در سام‌نامه (ج 1، ص 236ـ237) همچنين از موجودى ديوزاده به نام فرهنگ ياد شده است.
 
در گرشاسپ‌نامه، اندكى بيشتر از شاهنامه شكل ديو وصف شده است: پهناى منهراس‌ديو سه برابر آدمى و بلندی اش چهل اَرَش و تنش نيلگون است؛ با سنگى می تواند كوه را با زمين هموار كند؛ هنگامی كه می غرد، هوش و جان از شير می بَرَد؛ از نَفَسَش ابر و از دندانش برقِ رعد پديد می آيد؛ با جستى، عقاب را از آسمان و نهنگ را از قعر دريا می گيرد و نهنگ را در برابر خورشيد بريان می كند و می خورد؛ در غار زندگى می كند و اگر از دور كشتی اى ببيند مردم آن را می گيرد و می خورد (اسدى طوسى، ص 273، 281، 283). وصف‌ديو در سام‌نامه از اين هم واضح‌تر است: نهنكال‌ديو شاخ دارد و می خواهد شاخش را بر بدن سام فرو ببرد (ج 2، ص 356)، صورتِ ابرهای ديو مانند آدمى و بدنش مانند نرّه ديو است، دو دندان پيشش مانند گراز و همۀ پيكرش مانند نيل سياه است (ج 2، ص 3) و به شكل ابر درمی آيد و پريدخت، معشوقۀ سام، را می ربايد (ج 1، ص 432).
در قصه‌هاى عاميانه، شكل و هيئت و خصوصيات ديوان دقيق‌تر وصف شده است: ديوان در آب غوطه می خورند و در هوا پرواز می كنند (اسكندرنامه، ص 378؛ طرسوسى، ج 2، ص 473؛ هفت لشكر، ص 67)؛ هنگامی كه به هوا می روند، تنوره می كشند (هفت لشكر، ص 68)؛ تنومند و كوه پيكرند (نقيب‌الممالك شيرازى، ص470). مثلا، در اميرارسلان (ص 471) در وصف كشته شدن الهاك‌ديو آمده است كه پيكرش چون دو پارچه كوه بر زمين افتاد. در هفت لشكر، عرض و طول مَكوكال‌ديو نيم‌فرسنگ است و شاخهاى بلند از سرش به در رفته (هفت لشكر، ص 67)، طول ديوسپيد از فرق سر تا پاشنۀ پا 250 اَرَش است، شاخ بر سر دارد، از سر تا پا مثل شيرسفيد است و نقطه‌هاى رنگارنگ بر تن دارد (هفت لشكر، ص 172؛ قس ديوسپيد در شاهنامه، كه سياه‌رنگ است). ديوى ديگر سرش مانند «گنبددوار» (چرخ، آسمان) است، شاخهاى بلندى بر سر دارد، «تنوره» (دامن) چرمين از چرم نهنگ (= تمساح) بر دور كمر و خلخالهاى طلا بر دست و پا و ميان شاخهاى خود دارد (هفت لشكر، ص 309ـ310). در قصه‌هاى عاميانه سلاح خاص ديوان، «دارشمشاد» (تنه درخت شمشاد) است كه گاه چند سنگ آسياب هم بر آن تعبيه شده است (مثلا رجوع کنید به نقيب‌الممالك شيرازى، ص 314؛ هفت لشكر، ص 173).
 
در برخى قصه‌هاى عاميانه ديو مانند اژدهاست. مثلا در داراب‌نامه طرسوسى (ج 2، ص 463ـ464) ديو مانند مارى بال‌دار است كه آتش از دهانش مشتعل می شود، كه مطابق با ويژگيهاى اژدهاست. يكى از بن‌مايه‌هاى قصه‌ها اين است كه اژدهايى دخترى را اسير می كند و جوانى بيگانه به سرزمين دختر می رود و اژدها را می كشد و با دختر ازدواج می كند (رجوع کنید به افشارى، ص 38ـ43). در بعضى قصه‌هاى عاميانۀ فارسى، به جاى اژدها، ديوى دخترى را می ربايد و از او تمناى وصال دارد اما دختر، كه گاه پرى است، از ازدواج با ديو امتناع می كند و جوانى از راه دور به نجات دختر می رود و ديو را می كشد و با دختر ازدواج می كند (مثلا رجوع کنید به انجوى شيرازى، 1352ش، ج 1، ص 85ـ86). در قصۀ اميرارسلان (ص 328ـ329) نيز فولادزره‌ديو، فرخ‌لقا (معشوقۀ اميرارسلان)، منظر بانو (دختر ملك شاهرخ‌پرى) و گوهرتاج (دختر ملك لعل‌شاه) را در شب عروسی اش با ملك فيروز (پسر اقبال شاه‌پرى) می ربايد. الهاك‌ديو نيز ماه‌منير، همسر ملك شاپور، را می دزدد و از او كام می طلبد اما كامروا نمی شود (نقيب‌الممالك شيرازى، ص 435ـ436).
 
در اسكندرنامه نسخۀ نفيسى (ص 378ـ379) ديوها يار پريان‌اند، اما در بيشتر قصه‌ها ديوها و پريان باهم دشمن‌اند و پريان براى رهايى از آزار ديوان، از آدميان يارى می خواهند. مثلا، در داراب‌نامه طرسوسى (ج 2، ص 454) مَلِكِ پريان، براى رهايى از مهكال‌ديو و ديوان ديگر، از اسكندر يارى می خواهد و در قصۀ حمزه (ج 1، ص 218ـ223، 231ـ233) اميرالمؤمنين حمزه در كوه قاف به كمك پريان می رود تا شهرستان آنها را از ديوان پس بگيرد. در داراب‌نامه طرسوسى (ج 2، ص 471) خضر* به اسكندر می آموزد كه از خاك جايى كه پيامبر آخر زمان صلوات‌اللّه‌عليه متولد مي‌شود، مشتى خاك به چشم ديوان بپاشد تا كور شوند. در اسكندرنامه كبير (ج 2، ص 158)، هر ديوى كه كشته شود و خونش بر زمين بريزد، از هر قطره خون او ديوى ديگر پديد مي‌آيد؛ از اين‌رو، هنگامى كه قهرمان داستان بر ديو ضربه می زند بايد مشتى خاك هم بر دهان ديو بيفكند تا ديو به جهنم واصل شود. اسكندر همچنين از اسم اعظم خدا (نامِ مِهين)، كه طهمورث ديوبند آن را می دانست، آگاه بود. چنان‌كه طهمورث ديوبند به بركت آن، همۀ ديوها را تحت فرمان خود درآورد (طرسوسى، ج 2، ص 465).
ديو در بعضى از متون فارسى، از جمله در بعضى از ترجمه‌هاى كهن فارسى قرآن مجيد (رجوع کنید به فرهنگنامه قرآنى، ج 2، ص 622)، به معناى جنّ است. باب چهارم مرزبان‌نامه (ج 1، ص 147ـ192) به مناظرۀ ديوِگاوْپاى و داناي‌نيكْ دين اختصاص دارد كه باتوجه به اينكه پاى اين ديو به سان پاى گاو است، می بايست جنّ باشد (بعضى جنّها سمّ دارند؛ رجوع کنید به جنّ* ). چنان‌كه نويسندۀ كتاب نيز او را از «مَرَده عفاريت» معرفى می كند (وراوينى، ج 1، ص 148) و عفريت نام ديگر جنّ است (رجوع کنید به جنّ*). همچنين اينكه در حكايتى از مرزبان‌نامه (ج 1، ص 101) ديوى در تن شاهزاده می رود و در رگهاى او جارى می شود و او را ديوانه يا مجنون می كند، نشان می دهد كه ديو در مرزبان‌نامه به‌معناى جنّ به‌كار رفته است (قس شميسا، ص 1281ـ1282، كه باب چهارم مرزبان‌نامه را مربوط به اختلاف آرياييان با مازندرانيان ديوپرست می داند). در اسكندرنامه نيز ديو و جنّ يكسان دانسته شده‌اند، چنان كه اسكندر فرمان می دهد تا همۀ فيلها را در آهن بگيرند، زيرا ديوان ــ مانند جنّها (رجوع کنید به جنّ)ــ از آهن بسيار می ترسند (اسكندرنامه، ص 378). در داراب‌نامه بيغمى (ج 2، ص 724، 726) خناسِ جنّى، پسر شَطلاطِ جنّى، در كوه قاف پادشاه همۀ ديوان و پريان است. دختر او، مه‌لقا، پرى است. برادر خناس جنّى نيز ملك قبط‌پرى است و به اين ترتيب، جنّ و ديو و پرى يكسان‌اند.
در ادب فارسى ديو به معناى شيطان هم بسيار به‌كار رفته (مثلا سعدى، ص 115؛ مولوى، دفتر اول، ص 93؛ همان، دفتر دوم، ص 114) و گذشته از تعبير «ديونفس»، ديو در متون اخلاقى و عرفانى مجازآ به معناى نفس اماره است (رجوع کنید به دهخدا، ذيل «ديو»).

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۹۱

اوج تملق در دربار فتحعلیشاه قاجار


برگرفته از كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم

در جريان جنگ دوم ايران و روس ، هنگامی که قوای روسيه وارد تبريز شدند و فرماندهان قشون روس تصميم گرفتند به سوی ميانه پيشروی و تمام منطقه آذربايجان را به تصرف خود در آورند .
در اين وضعيت كه روس ها منزل به منزل پيشروی می كردند دولت ايران مجبور شد شرايط صلحی را كه دولت روسيه تحميل ميكرد كاملا بپذيرد .
فتحعلی شاه قاجار ، براي خاتمه جنگ و انعقاد پيمان صلح ، روز معينی رامشخص و به بزرگان و اكابر و اعاظم قوم و درباريان و اشراف و نمايندگان اقشار مختلف مردم بارعام داد .
برای اينكه مراسم « روز سلام » به خير و خوشی برگزار گردد قبلا تعهداتی انديشيدند و دستوراتی صادر گرديد راجع به اينكه در مقابل هر جمله از فرمايشات شاه چه پاسخی بايد داده شود !
در وقت مقرر و ساعت معهود ، شاه آمد و بر تخت سلطنتی جلوس كرد و فرمود : « اگر ما امر كنيم كه ايالات جنوب و ايالات شمال همراهی كنند و يك مرتبه به روس منحوس بتازند و دمار از روزگار اين اقوام بی ايمان در بياورند ، چه پيش خواهد آمد ؟ مخاطبان تعظيم سجده مانندی كرده و گفتند : بدا به حال روس ! بد به حال روس ! شاه مجددا گفت : اگر فرمان قضا ،‌شرف صدور يابد كه قشون خراسان با قشون آذربايجان يكی شود و توامان به اين گروه بی دين و ملحد حمله كنند چه خواهد شد ؟ جملگی عرض كردند : بدا به حال روس ! بدا به حال روس !
فتحعلی شاه مجددا پرسيد اگر توپچی های خمسه را به كمك توپچی های مراغه بفرستيم تا با توپ خود تمام دار و ندار اين كفار را با خاك يكسان كنند چه خواهد شد ؟ باز جواب آمد كه : بدا به حال روس ! بدا به حال روس !
خلاصه چندين فقره از اين قماش ، اگرهای ديگر ردو بدل شد و جواب آمد: بدا به حال روس ! بدا به حال روس !
شاه كه تا اين لحظه بر روی تخت نشسته و پشت به دو عدد متكای مرواريد دوزی شده الماس نشان داده بود از اظهارات چاپلوسانه مشتی درباری ونزديكان مافنگی خود به هيجان آمده، ناگهان روی دوزانو بلند شد ، شمشير خود را به كمر بسته بود به قدر يك وجب از غلاف بيرون كشيد و اين شعر را با صدای بلند خواند :

كشم شمشير مينايی كه شير از بيشه بگريزد زنم بر فرق «پاسكويچ» كه دود از «پطر» برخيزد !

دو نفر از درباريان متملق كه در سمت چپ و راست شاه ايستاده بودن خود را به روی پای قبله عالم انداخته گفتند :
قربان ! مكش ! مكش ! كه عالم زير و زبر خواهد شد ! شاه قاجار پس از لحظه ای سكوت ، گفت : حالا كه اين طور صلاح می دانيد ما هم دستوری می دهيم بااين قوم بی ايمان كار را به مسالمت ختم كنند و مجددا شمشير را غلاف كر د !
باز اين حضرات به خاك افتادند و تشكرات خود را از طرف بنی نوع انسان كه اعليحضرت بر آنها رحم آورده و تيغ خود را از نيام بيرون نكشيدند ، تقديم خاكپای قبله عالم كردند !

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۱

عبدالحسین تیمور تاش

بجنوردی (معززالملک، امیر منظم) ملقب به معززالملک و سردار معظم خراسانی در سال ۱۲۵۸ شمسی در نردین از توابع خراسان متولد شد. وی پس از تحصیلات مقدماتی در زادگاه خود، (باحمایت پرنس میرزا رضاخان ارفع الدوله وزیر مختار ایران در روسیه) راهی یکی از مدارس نظامی درجه اول روسیه در پطرز بورگ گردید. وی از شاگردان ممتاز مدرسه بود و برای کسب موفقیت بیشتر در محافل اشرافی، نام خود را به "خان نردینسکی" تغییر داد.۲ در سال ۱۲۸۵ به ایران بازگشت و به عنوان مترجم با تسلط بر دو زبان فرانسوی و روسی (بعدها انگلیسی را هم به خوبی فراگرفت) در وزارت امور خارجه استخدام شد. وی پس از مدتی با وجود میرزاحسین خان معین الوزاره (که میانه خوبی با وی نداشت)، از وزارت امور خارجه استعفا کرد و با حمایت پدر به سمت نایب الحکومه بلوک جوین برگزیده شد. در این منصب با شاهزاده محمدهاشم میرزا آشنا شد و انجمن ادبی تشکیل داد و به تدریج صاحب معتبرترین کتابخانه های اختصاصی در ایران گردید. در همین سالها با سرورالسلطنه دختر خازن الملک ازدواج کرد و صاحب یک دختر به نام ایران و سه پسر به نام های منوچهر، مهرپور و هوشنگ گردید:۳
در سال ۱۲۸۸ انتخابات دومین دوره مجلس شورای ملی۴ آغاز گردید و عبدالحسین خان معززالملک (تیمورتاش) خود را کاندیدای نمایندگی مجلس نمود و به رغم کمی سن (کمتر از سی سال که حدنصاب نمایندگی مجلس بود) با جمع آوری استشهاد از معتبرترین افراد محلی به نمایندگی از خراسان انتخاب شد. وی مجموعاً ۸ دوره، یعنی از دوره دوم تا نهم نماینده مجلس بود. در سال ۱۲۹۷ حاکم گیلان شد. د راین سمت به دلیل سرکوب شدید نهضت جنگل و به دار آویختن تعدادی از سران نهضت از جمله دکتر حشمت، یار وفادار میرزا کوچک خان، مورد نفرت اهالی رشت قرار گرفت و به همین سبب چند ماه قبل از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ از حکومت گیلان برکنار شد و به تهران آمد.
پس از کودتا بر اثر انتقاد از عملکرد و اقدامات سیدضیاء الدین طباطبائی در حضور نرمان، وزیرمختار انگلیس دستگیر و روانه زندان شد که پس از برکناری سیدضیاءالدین و روی کار آمدن قوام الملک از زندان رهایی یافت. تیمورتاش، در سال ۱۳۰۰ به عنوان وزیر عدلیه در کابینه مشیرالدوله، سال ۱۳۰۲ حاکم کرمان، سال های ۱۳۰۳ و ۱۳۰۴ وزیر فواید عامه در کابینه رضاخان سردار سپه و پس از تاجگذاری رضاشاه تا سال ۱۳۱۱ وزیر دربار پهلوی گردید که با توجه به نفوذ و اعتبار وی، شخص دوم مملکت محسوب می گردید.
در مرداد ماه سال ۱۳۰۵ تیمورتاش به عنوان نماینده فوق العاده ایران برای انعقاد قرارداد تجاری و رفع اختلافات موجود با دولت شوروی راهی مسکو شد ولیکن از این سفر سیاسی موفقیتی کسب نشد. درسال ۱۳۰۸ در پی بروز اختلافات بین شرکت نفت انگلیس و ایران، سرجان کدمن، مدیرکل شرکت، پیشنهاد تمدید قرارداد دادرسی را مطرح کرد. رضاشاه که از ابتدای سلطنت خود درصدد افزایش سهم ایران از نفت بود تیمورتاش را به همراه ولیعهد که برای ادامه تحصیل عازم سویس بود به انگلستان فرستاد. در این سفر که در سال ۱۳۱۰ انجام شد تیمورتاش به گفت و گو با سرجان سایمون وزیر امور خارجه انگلیس و سایر مقامات دولتی پرداخت که از این مذاکرات نیز نتیجه مثبتی عاید نگردید. وی در راه بازگشت از سفر از طریق روسیه، در مسکو با چند تن از مقامات رسمی مسکو از جمله ورشیلف، وزیر جنگ شوروی دیدار و مذاکره محرمانه نمود.
انگلیسی ها که می دانستند رجال ایران و حتی رضاشاه زیر نفوذ تیمورتاش قرار دارند سعی در نابودی وی کردند. مطبوعات انگلیس و سایر کشورهای زیر سلطه انگلستان مطالبی را در مورد پیشرفت ایران و جانشینی تیمورتاش مطرح کردند و شایع شد که کیف محتوی اسناد مهم مفقود شده است.۵ سرانجام در آذرماه سال ۱۳۱۱ به دستور رضاشاه قرارداد دارسی لغو و تیمورتاش متهم به جاسوسی گردید.
ناکامی تیمورتاش در مسئله نفت، ملاقات محرمانه با سران شوروی، مطالب روزنامه های انگلیسی راجع به جانشینی تیمورتاش، غرور و تکبر نامبرده و سوابق ناشی از ولخرجی های وی از بودجه دربار، اخذ وام های کلان از بانکها و اشخاص مختلف، خوشگذرانی، شهوترانی، قمار، شرب خمر مدام، استعمال افیون و دوستی با افراد ناباب، رضاشاه را نسبت به تیمورتاش بدگمان ساخت. تیمورتاش که پس از بازگشت از سفر متوجه کدورت رضاشاه شده بود درخواست مرخصی کرد و پس از ۴۰ روز مرخصی رضاشاه وی را حضار کرد و خواستار ادامه کار او در دربار شد. در همان سال موضوع اختلاس تیمورتاش با همکاری رئیس آلمانی بانک ملی (در جریان تبدیل ارز) و حسینقلی نواب، رئیس هیئت نظارت مطرح شد. همچنین در همان اوان وکیل الملک دیبا، رئیس حسابداری دربار و یار نزدیک تیمورتاش پس از محاکمه در دادگستری، توسط رضاشاه از کار برکنار گردید.
بدین ترتیب روز سوم دی ماه سال ۱۳۱۱ تیمورتاش رسماً از وزارت دربار عزل و ۲۹ بهمن همان سال در اداره نظمیه زندانی شد. اتهامات وارده علاوه بر اختلاس از بانک ملی، دریافت رشوه از حاج میرزا حبیب الله امین التجار به منظور اعمال نفوذ در امر واگذاری انحصار صدور تریاک بود که به ۵ سال حبس انفرادی و پرداخت مبلغی جریمه نقدی محکوم شد. درهشتم مهرماه ۱۳۱۲ کاراخان، قائم مقام کمیسر امور خارجه شوروی به ایران آمد و پس از گفت و گو در مورد امور تجاری و اقتصادی درخواست عفو تیمورتاش را مطرح کرد و رضاشاه پاسخ داد که در صورت زنده بودن نامبرده با خواسته اش موافقت خواهدکرد، اما تیمورتاش که از مدتها قبل توسط غذای مسموم بیمار گشته بود در مهرماه سال ۱۳۱۲ بدرود حیات گفت و جنازه وی بدون تشریفات درامامزاده عبدالله به خاک سپرده شد و خانواده وی به خراسان تبعید گردید.

۱- دکتر باقرعاقلی در کتاب تیمورتاش در صحنه سیاست ایران سال تولد وی را حدود ۱۲۶۰ ذکر کرده است.
۲- تیمورتاش پس از بازگشت به ایران و ورود به محافل سیاسی از لقب معززالملک استفاده کرد و در سال ۱۲۹۱ در زمان فرماندهی خراسان ملقب به سردار معظم خراسانی شد و در سال ۱۳۰۴ پس از تصویب قانون لغو القاب و درجات نظامی، نام تیمورتاش را برگزید.
۳- تیمورتاش در سال ۱۳۰۰ همسر دومی هم به نام تاتیانا (اهل ارمنستان) اختیار کرد و از وی نیز صاحب ۲ دختر شد که پس از فوت پدر راهی امریکا شدند.
۴- این انتخابات به دلیل اینکه اولین انتخابات پس از فتح تهران توسط مشروطه خواهان و خلع محمدعلی شاه بود، مهم محسوب می گردید.
۵- ناصر نجمی در کتاب بازیگران سیاسی عصر رضاشاهی و محمدرضاشاهی می نویسد: احتمالا جاسوسان انگلیسی کیف تیمورتاش را در قطار ربودند و بعد روزنامه تایمز لندن خبر داد که کیف تیمورتاش پیدا شده است (لابد بدون محتویات باارزش آن).

شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۱

اولين روزنامه چاپ ايران


اولين روزنامه چاپی ايران، در دورهً سلطنت " محمد شاه قاجار " به وسيله " ميرزا صالح شيرازی " در تهران تاً سيس گرديد. نخستين شماره اين نشريهً ماهانه که دارای نام مخصوصی نبود و به تقليد از واژهً روزنامه در زبان انگليسی، " کاغذ اخبار " ناميده می شد، در ۵۲ ماه محرم ۱۲۵۳ قمری ( اول ماه مه ۱۸۳۷ م ) انتشار يافت. موً سس نخستين روزنامهً ايران، جزء دومين گروه جوانانی بود که در زمان فتحعلی شاه به همت " عباس ميرزای نايب السلطنه " برای تحصيل علوم جديد به انگلستان اعزام شده بودند. وی ضمن تحصيل در اين کشور در فاصلهً سالهای ۱۲۳۰ تا ۱۲۳۵ قمری ( ۱۸۱۵ تا ۱۸۱۹ م ) زبانهای انگليسی و فرانسه و لا تين و علوم طبيعی و تاريخ را آموخت و با فن چاپ نيز آشنائی پيداکرد. او در بازگشت به ايران، سمت مترجم رسمی دولت را احراز نمود و نخستين چاپخانه و اولين روزنامه را در دستگاه دولتی پادشاهان قاجار داير کرد. بعدها به مقام سفارت رسيد و برای ماً موريتهای مهم سياسی به انگلستان و روسيه رفت. ميرزا صالح مشاهدات و تجربيات خود را در انگلستان، در سفرنامه اش که معرف نخستين برخوردها و آشناييها و شيفتگيهای ايرانيان با زندگی متجدد اروپائی است، شرح داده و به برداشتها و استنباطهای کلی خويش در مورد نظام آزاديگرای انگليسی و وضع اقتصاد و صنعت و فرهنگ اين کشور نيز اشاره کرده است. مدير اولين روزنامه ايران، که در آغاز عصر تجدد خواهی پادشاهان قاجار برای تحصيلات جديد به اروپا رفته و پس از بازگشت به کشور، سالها در مشاغل و مسئوليتهای گوناگون دولتی نقشهای حساسی ايفا کرده بود، به انتشار روزنامه در جهت پيروی از غرب و تحقق هدفهای تجدد گرايی توجه يافته بود، به طوری که در اعلام نامه ياطليعهً روزنامه کاغذ اخبار که در اواخر رمضان ۱۲۵۲ قمری و در حدود چهار ماه پيش از چاپ نخستين شمارهً اين روزنامه منتشر گرديد، از " همت ملوکانهً اوليای دولت عليه " به " تربيت ساکنين ممالک محروسه " و اعظم تربيت که آگاه ساختن از کار جهان است سخن گفته است؛ و بر انتشار هر آنچه طرفه بوده و تازگي داشته و استماع آنها مورث آگاهي و دانش و عبرت اهالی مملکت خواهد بود، تاً کيد کرده است. وی در اين اعلام نامه مخصوصاً بر " همه طبقات خلق " لازم دانسته که در زمان خود مثل اهل زمان خويش باشند و مفاد قاعدهً " فی زمانک مثل اهل زمانک " را ،اساس رفتار و کردار خود قرار دهند. گر چه بعضی از پژوهندگان معتقدند اين طليعه فقط اعلان نشر روزنامه ای در آينده نيست، بلکه خود حکم يک شماره روزنامه ماهيانه را دارد و احتمال دارد بين نشر اين طليعه و اخبار محرم الحرام دو يا سه شماره از همين قبيل منتشر شده باشد؛ ليکن اکثر محققان اخبار وقايع شهر محرم الحرام را که در دوشنبه ۲۵ محرم الحرام ۱۲۵۳ قمری برابر با اول ماه مه ۱۸۳۷ ميلادی منتشر شده است، نخستين شماره روزنامه ميرزا صالح می دانند. اين شماره در دو ورق است که يک روی آن سفيد و بر سر لوحهً آن نشان دولتی نقش شده و در پائين آن " اخبار و وقايع شهر محرم الحرام ۱۲۵۳ که در دارالخلافهً طهران است انطباع يافته " قيد شده است. صفحه اول اخبار ممالک شرقيه که شامل اخبار دارالخلافه طهران است و صفحه دوم اخبار ممالک غربيه که خبرهايی از کشورهای ايتاليا ينگه دنيا ( آمريکا )، انگلند ( انگلستان )، ترکيه و ... درج شده است. اين که نخستين نشريهً ادواری ايران تا چه سالی چاپ و منتشر می شده است دقيقاً مشخص نيست. اما به استناد سفرنامه های اشخاصی که در آن سالها در ايران بوده اند و نوشته های بعضی از مورخان اين روزنامه حداقل سه سال منتشر شده است.