جمعه، مهر ۲۱، ۱۳۹۱

جنگ سارد نبرد کوروش کبیر با کرزوس (۳)


کوروش که در سال ۵۴۶ ق . م تنها لقب پادشاه پارس را بر خود داشت ، در سال ۵۴۹ ق . م با نام شاه انشان در الواح ظاهر شد و پس از پيروزی بر ماد در سال ۵۵۰ ق . م لقب شاه پارس را برگزيد. لقب جديد کوروش ، در آغاز کارش ، برای او از جانب نبونيد پادشاه بابل تهديدی ايجاد نمی کرد ولی کرزوس ، پادشاه ليدی که پس از آليات به قدرت رسيده بود ، به سرعت بر فتوحاتش در شرق می افزود و صلحی را که در زمان آليات ميان ليديه و ماد منعقد شده بود ، زير پا گذاشته بود. سقوط ماد به عنوان متحد پيشين ليدی ، بهانه ی خوبی برای حمله ی کرزوس به ايران بود . اما گسترش قدرت و نفوذ پارسيان ، بيش از هر چيز ليديه را برای دفع خطر احتمالی ايران ، به جنگ با کوروش برمی انگيخت. به اين ترتيب کرزوس مشغول گردآوری سپاه برای حمله به کوروش شد. وی کارگزاری را با مبالغ هنگفتی روانه ی آسيای صغير کرد تا سربازان يونانی آن مناطق را به خدمت بگيرد ، اما او نزد کوروش گريخت و وی را از خطری که تهديدش می کرد آگاه ساخت. به اين ترتيب کوروش از يکسو و کرزوس از سوی ديگر با سپاهيان خود برای جنگ آماده شدند. يونانيان قصه پرداز ، درباره ی اين جنگ افسانه های زيادی خلق کرده اند. مطابق گزارش مورخان يوناني ، کرزوس پيش از جنگ با کوروش از پيشگوی معبد دِلفی در يونان ، راهنمايی خواست * ـ * ـ بر پايه ی همين داستانها او نمايندگان خود را نزد يکصد کاهن در معابد مختلف فرستاد تا آنها را بيازمايد و سپس پيشگوی معبد دلفی را که در آزمون شاه موفق شده بود ، برگزيد ـ * ـ . پيشگو در پاسخ به فرستاده ی کرزوس گفت که اگر پادشاه وارد جنگ شود ، سرزمينی را نابود خواهد کرد. کرزوس اين گفته را به فال نيک گرفت و به معنای غلبه بر سرزمين پارس پنداشت. وی بار ديگر از پيشگوی معبد دلفی استخاره خواست و او گفت که هر گاه قاطری بر مادها حاکم شود ، روزگار سختي بر اهالی ليديه پيش خواهد آمد. اين بار هم کرزوس پيشگويی کاهن معبد دلفی را به نفع خود تفسير کرد و با خود تصور کرد که هرگز قاطری نمی تواند بر مردم ماد غلبه کند ، در نتيجه ، حاصل نبرد با کوروش را به فال نيک گرفت. کوروش با گذشتن از دجله ، سپاه خود را به سوی شمال بين النهرين پيش برد. برای فاتح جوان ، جنگ در چنين ميدان بزرگی آن هم با ملتی نوپا ، کار دشواری بود. پيش از آنکه برخوردی بين دو سپاه رخ دهد کوروش به پادشاه ليديه پيشنهاد صلح داد و قول داد اگر کرزوس از وی اطاعت کند ، او هم پادشاهی وی را بر ليديه تأييد کند . کرزوس اين پيشنهاد را رد کرد و در نخستين جنگ بر سپاه کوروش پيروز شد. پس از اين پيروزی بين دو طرف پيمان ترک مخاصمه به مدت سه ماه بسته شد. نبرد ديگری در پِتريه ، ميان دو پادشاه رخ داد که بدون حاصل بود و در پی آن، کرزوس به سرعت به سمت سارد عقب نشينی کرد و بيشتر سپاهش را هم مرخص کرد ، به اين اميد که با فرا رسيدن فصل سرما و زمستان، کوروش از ادامه ی نبرد منصرف شود و به ايران بازگردد. بر خلاف پيش بينی کرزوس ، کوروش به سرعت بسوی سارد حرکت کرد. کرزوس هم با عجله سپاهی فراهم کرد و به مقابله با کوروش پرداخت ، اما اسبان ساردی از بوی شتران پارسی رَم کردند و سواران خود را سرنگون نمودند ، زيرا آنهان برای نخستين بار با سواره نظامی از شتران روبرو می شدند. به اين ترتيت کرزوس در اين نبرد شکست خورد و به داخل شهر عقب نشينی کرد. کوروش هم خود را به سارد رساند و پشت حصارهای بلند و محکم شهر ، مستقر شد. اهالی سارد با اطمينان به استحکام موانع شهر و نيز با توجه به آذوقه ی موجود در انبارها ، به انتظار آمدن زمستان و بازگشت پارسيان نشسته بودند. فتح سارد از زبان مورخان يونانی ، با داستان سرايی همراه است ؛ از آنجايی که ديوارهای شهر سارد بلند و دست نيافتنی بود ، کوروش برای نخستين کسی که بتواند به داخل شهر راه يابد جايزه تعيين کرد . محاصره طولانی شد و کسی نتوانست از ديوارها عبور کند ، در حالی که لشکريان پارسی پس از ۱۴ روز محاصره ی بی نتيجه ، خسته و نااميد شده بودند ، اتفاق ساده ای همه چيز را دگرگون کرد . روزی کلاه يکی از نگهبانان قلعه از سرش به بيرون قلعه افتاد . سرباز برای برداشتن کلاه خود ، از مسيری که سربازان پارسی آن را نديده بودند و تقريباً مخفی بود ، پايين آمد و کلاهش را برداشت و به سادگی به بالای ديوار بازگشت. چند سرباز پارسی که پنهانی شاهد اين قضايا بودند از همان راه وارد قلعه شدند و دروازه ها را به روی سپاه کوروش باز کردند . به اين ترتيب پارسيان وارد سارد شدند و به راحتی بر کرزوس غلبه کردند . نمي توان با قطعيت اين داستان را تأييد يا رد کرد ، ولی در اينکه شهر سارد توسط کوروش و سپاهش فتح شد ، ترديدی نيست. درباره ی سرنوشت کرزوس هم داستانهايی نقل شده که اغلب افسانه است. طبق گزارش يونانيان ، پس از فتح سارد ، فاتح پارسی ، کرزوس را به همراه ۱۴ نفر از درباريان بر انبوهی از هيزم قرار داد تا در آتش بسوزاند. در اين هنگام ، کرزوس فرياد زد و نام سولون ! را به زبان آورد. کوروش کنجکاو شد و از مترجمان خواست که سخنان کرزوس را برايش بازگو کنند. کرزوس شرح ديدار خود با سولون ، حکيم يونانی را نقل کرد. او در ديدار با اين حکيم ، پس از نشان دادن قدرت و شوکت خود به او ، از وی درباره ی خوشبخت ترين انسانی که تا کنون ديده بود سؤال کرد و او هم ابتدا از چند يونانی گمنام که زندگی معمولی و مرگ راحتی داشتند نام برد و سپس خوشبختی انسانها را در چگونه زيستن و چگونه مردن آنها دانست * ـ * ـ داستان ديدار کرزوس با سولون ، بدون شک بی اساس است. زيرا کرزوس در سال ۵۶۰ ق . م بر تخت نشست حال آنکه سفر سولون به ليديه مربوط به سالهای ۵۹۳ تا ۵۸۳ ق . م است ـ * ـ . در اين هنگام شعله های آتش زبانه کشيده بود و با اينکه کوروش فرمان داد آتش را خاموش کنند ، ديگر دير شده بود. در اين هنگام ناگهان باران سيل آسايی از آسمان باريدن گرفت و شعله های آتش را خاموش کرد. به اعتقاد يونانيان ، کرزوس از آپولون ، خدای باران ، ياری خواست و هدايايی را که در گذشته به پيشگاه او فرستاده بود ياد آور شد ، او هم بارانی شديد فرو فرستاد تا کرزوس را نجات دهد. پس از آن هم ، کوروش زندگی شاهانه ای برای کرزوس فراهم کرد و او را در زمره ی مشاوران خود پذيرفت. بخش آخر اين گزارش که گواهی بر برخورد نيکوی کوروش با کرزوس است ، تنها بخشی است که همه يی راويان و الواح تاريخی يکسان نقل کرده اند. قسمت نخست گزارش که شرح آتش زدن کرزوس را نقل ميکند ، بدون شک بی اساس است زيرا کوروش به گواهی منابع تاريخی ، با همه ی دشمنان و مغلوبان به نيکی رفتار می کرده است. همچنين آتش نزد ايرانيان بسيار مقدس بوده و هرگز زنده يا مرده ی هيچ انسانی را در آن نمی افکندند. اما ممکن است اين گزارش ناشی از رفتار کرزوس باشد ؛ همانگونه که پادشاه آشور پس از شکست ماد و بابل خود را در آتش سوزاند تا اسير دشمن نشود ، ممکن است کرزوس هم به تصميم خود در آتش رفته باشد تا بميرد و اسير نشود ، ولی کوروش به موقع رسيد و مطابق رفتار هميشگی اش او را از کام مرگ نجات داد. با شکست کرزوس و فتح ليديه ، برای نخستين بار در تاريخ ، ايرانيان و يونانيان با يکديگر همسايه شدند. اين اتفاق ، سرآغاز حوادث و جنگهای بسياری شد که تا قرنها ادامه يافت. اقوام يونانی و ديگر مردمان جزاير آسيای صغير که تا پيش از اين خراجگزار يا متحد ليديه بودند ، پس از شکست کرزوس ، به کوروش پيشنهاد صلح دادند ، کوروش که پيش از جنگ با ليديه اين پيشنهاد را داده بود و با پاسخ منفی آنها مواجه شده بود ، اينبار پيشنهاد آنها را رد کرد. به روايت هرودوت ، در پاسخ به فرستاده آنها داستان زير را نقل کرد :

« نی زنی به دريا نزديک شد و ديد که ماهيهای زيبا در آب شنا می کنند ، پيش خود گفت اگر من نی بزنم اين ماهيها به خشکی خواهند آمد
. بعد نشست و هر چه نی زد ، ماهيها به ساحل نيامدند. پس توری برداشت و به دريا افکند و ماهيان بسياری به دام افتادند. هنگامی که ماهيها در تور بالا و پائين می پريدند ، نی زن به آنها گفت: حالا بيهوده می رقصيد، بايد آنوقت که من نی ميزدم می رقصيديد ». مردمان اين مناطق ، پس از نااميدی از کوروش ، به سراغ اسپارتيان رفتند و از آنان در مقابل کوروش ياری خواستند. اسپارت هم نماينده ای به سارد فرستاد و برای کوروش پيغام گذاشت که اگر مستعمران يونانی را بيازارد ، اسپارت تحمل نخواهد کرد. کوروش پاسخ قاطعی برای آنها فرستاد و آنها را از دخالت در امور جزاير اين منطقه بر حذر داشت. تلاشهای کوروش در مرزهای غربی ايران ، و نبردهايی که به فرماندهی هارپاگ در آسيای صغير رخ داد، سبب شد که تا سال ۵۴۵ ق . م تقريباً تمام اين مناطق مطيع کوروش شد.

پنجشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۹۱

سرقت از كتابخانه سلطنتی


پس از مرگ مظفرالدين شاه در نهم ژانويه ۱۹۰۷ و جانشينی محمد علی شاه، تعداد زيادی از درباريان از كار بركنار شدند. در همين زمان چندين تابلوی نقاشی و تعدادی از كتابهای كمياب و گرانبهای كتابخانه سلطنتی ناپديد شد. كمی بعد نيز انقلاب شد و مردم به مسائل ديگری می انديشيدند. پس از اين كه در سال ۱۹۰۹، سلطان احمد شاه، به سلطنت رسيد، نمايندگان دادگستری برای روشن شدن اين موضوع تلاش زيادی كردند ولی به نتيجه نرسيدند تا اين كه مدتی بعد تعدادی از كارآگاهان موضوع را مجدداً مطرح كردند. از آن جا كه مدتی كارآگاه وليخان علاقه خاصی به اين جريان داشت، مأمور شد كه در اين باره تحقيق كند. وی عتيقه فروشی را كه قبلاً در خريد و فروش اموال مسروقه فرد شناخته شده ای بود، زير نظر گرفت. شخصی كه رو به روی محل كار اين عتيقه فروش مغازه داشت نيز مأمور كارآگاه وليخان بود. روزی (مارس ۱۹۱۴) كارآگاه وليخان گزارش داد كه زنی چند تابلوی با ارزش به اين عتيقه فروش فروخته است. عتيقه فروش را بازداشت كرديم وی در بازجويی اعتراف كرد كه در مقابل ۳۰ تومان (تقريباً ۹۰ كرون) از زنی ناشناس چند تابلو را به قيمت ۲۰۰ تومان به يك ارمنی كه او نيز در كار خريد و فروش اشياء عتيقه است فروخته. وليخان نزد عتيقه فروش دوم رفت و به كمك يكی از كاركنان كتابخانه سلطنتی ثابت كرد كه تابلوها متعلق به كتابخانه سلطنتی است و از وی خواست كه تابلو ها را پس بدهد.كارآگاه وليخان پس از گرفتن تابلوها در حالي كه آنها را در دست داشت برای انجام كاری به يك داروخانه می رود. در ميان مشتريان داروخانه پيرمردی نسبت به تابلوها علاقه زيادی نشان می دهد و از وليخان سؤال می كند كه خريدار اين گونه اشيا است يا فروشنده آنها؟ وليخان در جواب می گويد كه وی به نمايندگی از سوی چند تاجر بزرگ، با عتيقه فروشها معامله می كند. پيرمرد اظهار می دارد كه اشيای زيادی از قبيل تابلو و كتاب در خانه دارد و اگر وليخان مايل باشد، می تواند روز بعد برای ديدن آنها به خانه وی برود. كارآگاه وليخان مخالفتی نمی كند و اسم و نشانی اين شخص به نام لسان الدوله، ناظر دربار شاه قبلی را می گيرد.روز بعد وی همراه شخصی به ظاهر عتيقه فروش برای انجام معامله به آن جا می روند. لسان الدوله بدون اين كه سوءظن پيدا كند مجموعه گرانبهای اشيای عتيقه خود، شامل تعداد زيادی كتاب، تابلوی نقاشی و ... را به آنها نشان می دهد. كارآگاهان پس از بازديد دقيق اين مجموعه و با توجه به اطلاعاتی كه در مورد اشيای به سرقت رفته كتابخانه و موزه داشتند، آنها را شناسايی می كنند. بنابراين چند تابلو انتخاب كرده و وانمود می كنند كه قصد خريد دارند اما پول كافی همراه نياورده اند سپس يكی از آنها برای تهيه پول آن جا را ترك می كند. اين شخص مستقيماً به اداره تأمينات آمد و جزئيات آنچه را كه در ملاقات با لسان الدوله اتفاق افتاده بود، تعريف كرد. وی و چند كارآگاه ديگر مأمور بازدشت لسان الدوله و تفتيش خانه وی شدند.آنان دو صندوق بزرگ پر از اشيای مسروقه موزه سلطنتی را كه ارزش آن توسط كارشناسان نيم ميليون كرون سوئد برآورده شد، با خود آوردند.ايرانيان ارزش اين مجموعه را بيش از يك ميليون كرون می دانستند. زنی كه تابلوها را فروخته بود نيز يكی از زنان لسان الدوله بود. اين كشف توجه همه مردم و اعضای دولت را به خود جلب كرد. از اين رو اين مجموعه به درخواست وزرا به يكی از جلسات مجلس برده شد و مورد بازديد وزيران و نمايندگان قرار گرفت. شاه نيز در مراسم رژه ای كه چند روز بعد انجام شد، سازمان دهندگان نظميه را به حضور فرا خواند و شخصاً از آنان تشكر كرد و برای كارآگاه ولی خان نيز پاداش قابل توجهی در نظر گرفته شد. لسان الدوله در مدت خدمت خود به عنوان ناظر دربار، بر كتابخانه و موزه سلطنتی نيز نظارت داشت. وی از اعتمادی كه به او داشتند استفاده كرده و در هر فرصتی تعدادی از اشيا با ارزش و كتابهای گرانبها را به دارايی شخصی خود اضافه كرده بود، تا جايی كه تقريباً چيز با ارزشی در موزه باقی نمانده بود. احتمالاً كارمندان زير دست وی نيز به چنين كاری مشغول بوده اند، چون اشيای مسروقه ای كه در تهران كشف شد تنها بخش كوچكی از آنچه را كه تا كنون به سرقت رفته بود، شامل می شد. بيشتر اموال مسروقه به اروپا و بخشی هم به امريكا فرستاده شده بود. لسان الدوله به زندان محكوم شد و به كيفر اعمال خود رسيد.
--------------------------------------------
منبع:گزارش نظميه تهران سالهای ۱۹۱۲-۱۹۱۵
نويسنده: سون بری دال (دستيار كارآگاه پليس و رئيس اداره تأمينات)
مترجم: عبدالرضا بهادری

سه‌شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۹۱

یکی از زیباترین سرودۀ های فردوسی طوسی


بیتهائی از یک سرودۀ فردوسی که در زیر می‌آید بازنمایِ انگیزۀ فردوسی برای سرایشِ شاهنامه است، و توان پنداشت که‌ نخستین سرودۀ او در شاهنامه باشد.

تلواسنۀ فردوسی برای زنده نگاه داشتن یادهای شکوه گذشته‌های از دست رفتۀ ایران را، و وضعیت اندوه‌باری که در زمان او بر میهن و مردم ما حاکم بوده است را، در این بیتها به‌ روشنی می‌توان مشاهده کرد و دردی که در دل فردوسی بوده است را می‌توان احساس کرد و با او همنوا شد. چه بسیار ایران‌پرستان که چون این سروده را خوانده یا شنیده‌اند با خود گریسته‌اند و از خود پرسیده‌اند که چه شد که ایران و ایرانی به این روز افتاد؟
فردوسی می‌گوید: شب بود، گیتی را تیرگی گرفته بود، هیچ ستاره‌ئی سوسو نمی‌زد، نه بهرام پیدا بود نه کیوان نه تیر، انگاری جهان را با شَوَه (با دوده‌چَربی) قیراندود کرده بودند. از ماه نیز باریکه‌ئی پیدا بود انگاری بیشینۀ آن‌را اندوده و سیاه کرده بودند تا نور نتابانَد.
به‌ هرسو می‌نگریستی اهریمن در نظرت ظاهر می‌شد که‌ همچون سیه‌مارِ دهن‌گشوده بود تا روشنی را و نیکی را ببلعد.
باغ و راغ و دشت و گلشن انگاری تبدیل بە‌دریای قیرگون شده بود.
بادِ سَردی هم اگر برمی‌خاست تو گوئی برای پراکندنِ گَردۀ زغال بود تا تیرگی را افزون سازد.
تیرگی چنان بود که‌ نه نشیب را می‌شد تشخیص داد نه فراز را.
مرغان را زبان بربسته بود و هیچ آوائی از آنها برنمی‌خاست.
تو گوئی سپهر نیز بە‌خواب رفته و از رفتن وامانده بود یا از رفتن می‌هراسید.
فردوسی افزوده که‌ از این شبِ سیاهِ طولانی دلِ من بە‌سختی گرفته بود. در آن دل‌تنگي که‌ مرا بود برخاستم و به‌قصدِ قدم زدن در باغ بیرون شدم و خروشیدم و شمع خواستم (اندکی روشنی طلبیدم).
یارِ خوب‌چهرِ سروبالایِ ماهرویِ مهربانم آمد و شمع و باده و نار و ترنج و بهی و چنگ آورد و جامی شاهنشهی که میراث دودمانش بود آورد و بزم آراست، چنگ نواختن و سرود خواندن گرفت و گفت: اندوه را از دل بیرون کن و باده بنوش تا داستانی از دورانِ باستان برایت بازگویم.
گفتم: بیاور داستان و بخوان، ای بتِ خوب‌چهر.
گفت: ای جفتِ نیکی‌شناس! من از دفترِ پهلوی بازمی‌گویم و تو بە‌شعر اندر آر.
در این سروده می‌بینیم که زنِ فردوسی با زبان پهلوی و متون خدای‌نامه آشنایی کامل دارد و برای فردوسی از دفتر پهلوی می‌خوانَد و فردوسی به شعر پارسی دری درمی‌آورَد.
فردوسی در یک اشاره زنش را نیز به ما شناسانده است که از بازماندگانِ دودمان بزرگان ایران‌زمین بوده آنجا که می‌گوید یک جام شاهنشاهی آورد که میراث دودمانش بود.
نیز می‌بینیم که زن فردوسی هنرمند چیره‌دست است و چنگ می‌نوازد و خوش می‌خوانَد و بزم‌افروزی خانوادگی می‌کند.

به فرهنگِ شادزیستی ایرانی نیز در این سروده اشارۀ آشکار شده است.

این سروده را فردوسی در آغاز داستان بیژن و منیژه نهاده است.

شبی چون شَوَه روی شِسته به‌ قیر

دگر‌گو‌نه آرایشی کرد ماه

شده تیره اندر سرای درنگ

ز تاجش سه بهره شده لاژورد

سپاهِ شب تیره بر دشت و راغ

نموده ز هر سو به‌ چشم اهرمن

چو پولادِ زنگار‌خورده سپهر

هر آن‌گه که‌ برزد یکی بادِ سرد

چنان گشت باغ و لبِ جو‌یبار

فرو ما‌ند گردونِ گردان به‌ جای

سپهر اندر آن چادر قیر‌گون

جهان از دل خو‌یشتن پر هراس

نه آوای مرغ و نه هُرّای دد

نبُد هیچ پیدا نشیب از فراز

بدان تنگی اندر بجَستم ز جای

خر‌وشیدم و خو‌استم زو چراغ

مرا گفت شمعت چه‌ با‌ید همی

بدو گفتم ای بت نی‌ام مردِ خواب

بنه پیشم و بزم را ساز کن

بیاورد شمع آن نگارین به‌ باغ

می آورد و نار و ترنج و بهی

مرا گفت بر‌خیز و دل شاد دار

نگر تا که‌ دل را نداری تباه

جهان چون گذاری همی بگذرد

ز نیک و بدِ چرخ نا‌سازگار

نگر تا نداری دل خویش تنگ

ند‌اند کسی راه و سا‌مان اوی

گهی می گسارید و گه چنگ ساخت

دلم بر همه کام پیروز کرد

بدان سَروْ بُن گفتم ای ماهروی

که دل گیرد از مِهر او فَرّ و چهر


مرا مهر‌بان یار بشنو چه‌ گفت

بپیمای می تا یکی داستان

پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ

بگفتم بیار ای بت خوب‌چهر

پس آن‌گَه بگفت: ار ز من بشنوی

هم ات‌گویم و هم پذ‌یرم سپاس

... ... ... ... ... ... ...

نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

بسیچ گذر کرد بر پیشگاه

میان کرده باریک و دل کرده تنگ

سپرده هوا را به‌ زنگار و گرد

یکی فرش گسترده از پرِّ زاغ

چو مارِ سیه باز کرده دهن

تو گفتی به‌ قیر اندر اندوده چهر

چو زنگی برانگیخت ز انگِشت گرد

کجا موج خیزد ز دریای قار

شده سست خورشید را دست و پای

تو گفتی شُدَ‌ستی به‌ خواب اندرون

جرس بر‌کشیده نگهبان پاس

زما‌نه زبان بسته از نیک و بد

دلم تنگ شد ز آن شبِ دیر‌یاز

یکی مهر‌بان بود ام‌اندر سرای

بیا‌مد بتِ مهر‌بانم به‌ باغ

شب تیره خو‌ابت ببا‌ید همی

یکی شمع پیش آر چون آفتاب

به‌ چنگ آر چنگ و می آغاز کن

بر‌افر‌وخت رخشنده شمع و چراغ

ز ِ دوده یکی جام شاهنشهی

روان را ز درد و غم آزاد دار

ز اند‌یشه و دادِ فر‌یاد خواه

خر‌دمند مردم چرا غم خورد

که آرد به‌ مردم ز هر گو‌نه کار

بتابی از او چند جوئی درنگ

نه پیدا بوَد درد و درمان اوی

تو گفتی که‌ هاروت نیرنگ ساخت

که بر من شب تیره نوروز کرد

یکی داستان امشب ام‌بازگوی

بدو اندرون خیره ما‌نَد سپهر

از آن پس که‌ با کام گشتیم جفت

بگو‌یَمْت از گفتۀ با‌ستان

همان از درِ مردِ فر‌هنگ و سنگ

بخوان داستان و بیفزای مِهر

به‌ شعر آری از دفترِ پهلوی

کنون بشنو، ای جفتِ نیکی‌شناس:

... ... ... ... ... ... ...

دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۱

زن در زمان کریم خان زند


پایه گذار دودمان زند، کریم خان فرزند ایناق خان، ریئس ایل زند بود که در روستای پری از بخشهای ملایر زندگی می کردند و به گویش لری سخن می گفتند، در میان فرزندان ایناق خان، کریم خان، مردی شمشیر زن، دلیر، خردمند و دانا شناخته شده بود و او را «توشمال» به معنی بزرگتر و کدخدا می نامیدند. در دوران صفویه و افشار ایل زند گاه به عثمانیها و زمانی به افغانها می تاختند و دارائی آنها را به یغما می بردند و با این کار بر آن بودند که دشمنان را از ایران برهانند. آنان با ترفند های سیاسی ویژه که آمیخته با ساده دلی و پاکی بود.

همسایگان که چشم به خاک ایران داشتند از کشور رانده و هرگز فرمانبردار آنها نشدند. در این راستا دکتر نوائی می نویسد:

« این طایفه به هیچ قدرتی سر فرود نیاورد، نه خراجگزار افاغنه شد، ، نه خدمتگزار عثمانیان، بلکه با روش جنگ و گریز به اصطلاح آن زمان «قزاقی» دائماً مزاحم اردوی عثمانیها بودند

در زمان نادر شاه، این ایل به خراسان کوچ داده شد و در «دره گز» جایگزین شدند.نادر تنی چند از دلاوران ایل که کریم خان یکی از آنها بود به سپاهیان خود افزود. کریم خان از خود دلیری و دلاوری نشان داد تا آنجا که به سرداری سپاه ابراهیم خان برادر زاده نادر برگزیده شد. پس از کشته شدن نادر، برگ نوینی در تاریخ زندگی ایل زند باز شد و آنها از تبعید گاه خود به دیار کهن «پری» بازگشتند.

کریم خان پس از جنگ و ستیز با رقیبان خود که بیشتر از سران بختیاری بودند، در سال 1179 هجری برابر با 1759 پس از زایش مسیح، وارد شیراز شد، آنجا را پایتخت قرار داد و به شاهی رسید. او تا پایان زندگیش هرگز پانیام شاه و سلطان را نپذیرفت و خود را وکیل الرعایا خواند زیرا به این باور بود که وکیل مردم ایران است.«  به راستی عنوان جالبی بود. نه پیش از او کسی از این عنوان پرشکوه استفاده کرده بود نه پس از او. پس پاسخ را در شخصیت و مشرب خود او باید جستجو کرد. این عنوانی بود که او از سر عقل و درایت به آن قناعت ورزیده بود

ساختار فرمانروائی کریم خان پس از ساسانیان و دستیابی عرب به ایران بنیانی ایرانی نژاد داشت. پس از فروپاشی آل بویه آنانکه در خاک ایران حکمرانی کردند، یا ترک و یا مغول بودند. او نخستین ایرانی پس از ترک و مغول بو دکه در سراسر ایران فرمانروائی کرد. خان پاک دل و بی پیرایه زند، امانه بی سیاست و ناتوان در کشور داری، توانست آرامشی را که زمانها مردم ایران آرزومند آن بودند، برایشان ارمغان آورد. مردم توانستند پس از مدتها جنگ و تنگدستی و بیماری که در دوران نادر و جانشینان او ایران را فرا گرفته بود، در آسایش، با نشاط و شادی زندگی کنند. کریم خان 14 سال پایان عمر را چنان پی ریزی کرد که خود و مردم ایران آسوده و شاد بودند.

در ایامش ایران طرب خانه بود

ز عهدش غم غصه بیگانه بود

از مالیاتها و رشوه خواری کاسته، به پیشه ور و صنعتگر ارج نهاده و به کار گماشته شدند. خرابیها باز سازی شد ، کنترل قیمتها و جلوگیری از گران فروشی مردم را به رفاه و آسایش کشاند. کیشهای گوناگون سنی و شیعه و ارمنی بدون ستیز و جنگ در کنار هم زندگی می کردند. داروغه ها در شهر معین شدند تا از رواج روسپیگری و دزدی جلوگیری شود. درچنین جامعه ای زنان آسود می زیستند زیرا که از جنگ و غارت و جابجائی و کشتار در امان بودند. مردان و سرپرستان خانواده زمان را به جای رفتن به میدان جنگ در کناریار و دیار گذرانده و به آبادانی کشور می پرداختند. زنان روستائی آزاده تر از زنان شهر نشین بودند. آنها همپای مردان در کشتزار ها و مراتع به کشاورزی و یا به نگهداری دامها می پرداختند. زنان در اسب سواری و تیر اندازی استاد و قهرمان بودند. در جشنها همدوش با مردان شرکت کرده و‌آزادانه به رقص و پایکوبی می پرداختند. آنها در نزد مردان دارای احترام ویژه بودند، زیرا همانند آنها در ساختار اقتصادی خانواده و جامعه نقش چشم گیری داشتند. بر پایه ای این بزرگداشت زن بود که چند همسری در خانواده ها کمتر دیده می شد و بیشتر زنان دور از شور و نگرانی از ورود رقیبی به خانه، تنها معشوق مرد روستا بودند. طلاق و جدائی بسیار کمتر دیده می شد و زندگی خانواده ها به ویژه در روستا و بین ایلهای گوناگون، بر پایه همکاری، برابری و عشق بین مرد و زن بود. آزادی و شجاعت زنان تا آنجا رسید که یکی از آنان، کریم خان را با آنهمه دلاوری به شگفتی و عقب نشینی کشاند. این دختر دلیر فرزند حاجی طغان از رؤسای فراهان بود که در قلعه «وسیله» زندگی می کرد. پس از مرگ پدر، ریاست و نگهداری قلعه را دختر به عهده گرفت. این دختر از دوران کودکی خوئی سلحشورانه داشت و خود را با لباسهای جنگی آراسته می کرد. کریم خان در فراهان برای دستیابی به قلعه وسیله، برای دختر حاجی طغان پیامی بدین صورت فرستاد:

« اگر از حکم ما تخلف نموده به رکاب حاضر نشوی، قلعه را خراب کرده و دست و گردن ترا بسته و کشان کشان به لشگر آورده، بر دار خواهم زددختر در پاسخ خان زند چنین گفتکریم خان اگر از مردی نشان دارد خود به میدان آید و با من دست و پنجه نرم کند؛ اگر بر من مسلط شود، هر چه خواهد بکند و اگر من بر وی چیره شدم، اگر خواهم می کشم و اگر مروت اقتضا کند، چشم می پوشمخان زند از جسارت و شجاعت این زن جوان آگاه شد، جنگ و ستیز را با او شایسته خود ندانست و سپاه را به سوی دیگر روانه کرد.

زن در زندگی کریم خان جایگاه ویژه داشت. داور پاک دل خوب می دانست که اگر به نیمی از جمعیت کشورش ارج ننهد و آزادی نسبی آنان را در اجتماع در نظر نگیرد، همانند گذشته با ترفند های سیاسی زنان در فروپاشی جامعه و دودمان او اثر خواهد کرد. بدین روی حتی رقیبان او که در جنگها ،سران لشگر و خانواده آنها را به اسارت می گرفتند،حق بی حرمتی و تجاوز به زنان زند نداشتند زیرا در غیر اینصورت به پاداش سخت و بی رحمانه کریم خان دچار می شدند.

نمونه بارز این ویژگی و احترام زنان در ایندوره را در داستان اسارت امرا ی زند در جنگ آزاد خان افغان ، هم رزم کریم خان می خوانیم:

«...آزاد خان با کمک دو تن از همسران خود به شناسائی زنان امرای زند پرداخت و آنان را در کنار حرم خود پناه داد. در این برنامه شناسائی معلوم شد از نامزد کریم خان زند که دختر بسیار زیبایی بود اثری نیست... به دنبال جستجو های بیسار، دختر را در خیمه یکی از سربازان ازبک، بازیافتند. اورا نزد سایر زنان بردند و ازبک را نزد آزاد خان گسیل داشتند. ازبک مورد بازجوئی شدید قرار گرفت و معلوم شد که هیچگونه تجاوزی نسبت به حریم عفت دختر صورت نگرفته است. ازبک با خلعت گرانبها رها شد و تمامی زنان اسیر به شیراز فرستاده شدند.5آزاد خان با امیران زند رفتاری خصمانه داشت اما هرگز نتوانست به زنان بی حرمتی کند.

خان زند، هرگز زندگی را بدون وجود زن دوست نداشت، تا آنجا که در سالهای پایانی عمر به عشق زن زیباروئی که در بزمهای شبانه او آواز می خواند، به نام «شاخه نبات» گرفتار شد. پس از زمانی کوتاه این زن به بیماری دچار شد و به دیار دیگر رفت . مرگ این معشوقه خان پیر زند را به زاری کشاند و زمانی به درازا کشید تا عشق معشوق را فراموش کرد. چندی نگذشت که دل به دلدار دیگری داد. این بار معشوقه جوان به کلمات عاشقانه کریم خان اعتنائی نکرد . پس از مرگ کریم خان زند این دختر زیبا به همسری سلطان علی محمد خان زند در آمد. ولی با روی کار آمدن آغا محمد خان قاجار و کشتار سران ایل زند به دست او علی خان که سرنوشت خود را می دانست، پیش از گرفتار شدن به دست آغا محمد خان ، همسر زیبای خود را به قتل رساند و سپس تسلیم شد.

یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۹۱

داستان شطرنج و تخته نرد


هیچ ميدانيد تخته نرد چگونه و توسط چه کسی ابداع شد و چه فلسفه زيبا و عبرت آموزی در پس آن نهان است؟ تخته نرد توسط بزرگمهر ابداع شد و اما داستان پيدايشش:

در زمان پادشاهی انوشيروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «ديورسام بزرگ» برای سنجش خرد و دانايی ايرانيان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره های آن از زمرد و ياقوت سرخ بود، به همراه هدايايی نفيس به دربار ايران فرستاد و «تخت ريتوس» دانا را نيز گماردهء انجام اين کار ساخت. او در نامه‌ای به پادشاه ايران نوشت: «از آنجا که شما شاهنشاه ما هستيد، دانايان شما نيز بايد از دانايان ما برتر باشند. پس يا روش و شيوهء آنچه را که به نزد شما فرستاده‌ايم (شطرنج) بازگوييد و يا پس از اين ساو و باج برای ما بفرستيد». شاه ايران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هيچ يک از دانايان در اين چند روز چاره و روش آن را نيافت، تا اينکه روز چهلم بزرگمهر كه جوانترين وزير انوشيروان بود به پا خاست و گفت: «اين شطرنج را چون ميدان جنگ ساخته‌اند كه دو طرف با مهره های خود با هم می جنگند و هر كدام خرد و دورانديشی بيشتری داشته باشد، پيروز می شودو رازهای کامل بازی شطرنج و روش چيدن مهره ها را گفت. شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد. پس از آن «تخت ريتوس» با بزرگمهر به بازی پرداخت. بزرگمهر سه بار بر تخت ريتوس پيروز شد. روز بعد بزرگمهر تخت ريتوس را به نزد خود خواند و وسيلهء بازی ديگری را نشان داد و گفت: اگر شما اين را پاسخ داديد ما باجگزار شما می شويم و اگر نتوانستيد بايد باجگزار ما باشيدديورسام چهل روز زمان خواست، اما هيچ يک از دانايان آن سرزمين نتوانستند «وين اردشير» را چاره گشايی کنند و به اين ترتيب شاه هندوستان پذيرفت كه باجگزار ايران باشد


تخته نرد : کره زمين

30 مهره : نشان گر 30 شبانه روز يک ماه

24 خانه : نشانگر 24ساعت شبانه روز

4 قسمت زمين : 4 فصل سال

5 دست بازی: 5 وقت يک شبانه روز

2 رنگ سياه و سپيد : شب و روز

هر طرف زمين 12 خانه دارد : 12 ماه سال

زمين بازی : اسمان

تاس: ستاره بخت و اقبال

گردش تاس ها : گردش ايام

مهره ها: انسان ها

گردش مهره در زمين: حرکت انسان ها (زندگی )

برداشتن مهره در پايان هر بازی : مرگ انسان ها

اعداد تاس

1 : یکتایی و خداپرستی

2 : آسمان و زمين

3 : پندار نيک ؛ گفتار نيک ، کردار نيک

4 : شمال ، جنوب، شرق، غرب

5: خورشيد ؛ ماه ، ستاره ، آتش ، رعد

6 : شش روز آفرینش
 

جمعه، مهر ۱۴، ۱۳۹۱

جنگ بابل نبرد کوروش کبیر و نبونید پادشاه بابل (۲)

در حالي که هارپاگ ، فرمانده ی سپاه پارسی ، آسيای صغير و جزاير يونانی نشين غرب ايران را ـ در پی فتح ليديه ـ مطيع پادشاه پارس می کرد ، کوروش با احساس خط از ناحيه ی آسيای مرکزی ، به سوی مشرق رفت تا با مردمان آن ديار که پيش از اين از پادشاه ماد تبعيت می کردند و با سقوط ماد ، بر وی شوريده بودند ، نبرد کند . برخوردهايی که بين سالهای 545 تا 539 ق . م ميان کوروش و قبايل اين منطقه رخ داد ، مبهم و اندک گزارش شده است . سکوت هرودوت درباره ی برخوردهای کوروش در اين منطقه ، بر ابهام موجود افزوده است . پادشاه پارسی ، در اين شش سال سرزمين های کرانه ی دريای خزر تا هند را تابع ايران کرد . در اين نبردها ، شهز بلخ ( باکتريا ) فتح شد و فرمانروايان مرو ( مرگيانا ) و سمرقند ( سغديانا ) خراجگزار ايران شدند . کوروش تا کناره ی رودخانه ی سيردريا ( ياکسارتس ) پيش رفت و استحکاماتی در آنجا بنا کرد که تا زمان اسکندر باقی ماند . وی اقوام سکاها را مطيع کرد و جنوب شرقی فلات ايران ، ناحيه ی سيستان و مکران را تصرف کرد . به اين ترتيب مرزهای ايران در غرب به دريای مديترانه و در شرق به حدود هند رسيد و بزرگترين امپراتوری جهان باستان متولد شد .

با فتح نواحی شرقی و شمال غربی ، تنها رقيب باقی مانده ، پادشاهی کهن بابل بود . بابل پس از سقوط آشور و در سايه ی آرامشی که در منطقه ی بين النهرين حاکم شده بود ، با شکوه باستانی اش رخ می نمود . رونق دوباره ی شهر ، استحکامی شکست ناپذير را در دل مردمان و حاکمانش تداعی ميکرد . نبونيد ، پادشاه بابل تمام وقت خود را صرف گردآوری تنديس خدايان باستانی و بازسازی معابد آنها ميکرد ، هزينه ی اين کارها با وضع ماليات های سنگين تأمين ميشد . بی اعتنايی نبونيد به مَردوک ، خدای بابلی ( شاه خدايان ) و ارج نهادن خدايان شهرهای ديگر باعث رنجش مردمان بابل از او شد . او مجسمه ی خدای اور را به بال آورد و ستود . اين رنجش را ميتوان در گزارش حکاکی شده بر استوانه ی کوروش که پس از فتح بابل نگاشته شده مشاهده کرد ، در اين متن ، نبونيد ، پادشاهی بی دين معرفی شده که مردوک ، شاه خدايان را به فراموشی سپرد . نبونيد ، مقارن قدرت يابی کوروش در ايران ، زمام امور بابل را به پسرش بَاشَصَر ( بالتازار ) سپرد و خود به مدت هفت سال ، پايتخت را ترک کرد ، اما يک سال پيش از سقوط بابل ، خطر پارسيان را دريافته بود . در سالنامه ی بابلی ـ که يکی از مهمترين منابع تاريخی اين دوران است ـ به تدابيری اشاره شده که نبونيد برای محافظت از مجسمه ی خدايان در برابر هجوم پارسيان به کار بسته بود .

فتح بابل برای پارسيان کار دشواری نبود ، نارضايتی مردم از پادشاه موجب شده بود که پارسيان حاميان فراوانی در شهر بيابند . مطابق گزارش سالنامه ی بابلی و استوانه ی کوروش ، پادشاه پارس با اشاره و راهنمايی مردوک ( شاه خدايان ) به بابل آمده بود تا مردم را از دست پادشاه ظالم برهاند . گزارش مورخان يونانی درباره ی رغبت بابليان به سقوط حکومت نبونيد و استقبال از فاتح پارسی ، با گزارشهای بابلی هماهنگی دارد .

با حرکت کوروش به سمت بابل ، گُبرياس ، حاکم بابلی ميان رود زاب و دياله ( احتمالاً سرزمينی به نام گوتيوم ) با سربازانی تازه نفس ، به پادشاه هخامنشی پيوست و بر نيروی سپاه ايران افزود . به رغم آنکه بابليان و يهوديان از فتح آسان بابل به وسيله ی « نجات بخش » خبر می دهند ، اما پيگيری حوادث ، نشان ميدهد که فتح سرزمينهای تحت حاکميت پادشاه بابل از يک سال پيش از از سقوط بابل آغاز شده بود و فتح نهايی بابل با حرکت کوروش به ياری گبرياس رقم خورد . کوروش با سپاهيانش ابتدا در نبرو سختی به نام اُپيس ، سپاه بابل به فرماندهی بلشصر را شکست داد . نبونيد و پسرش پس از دادن تلفات بسيار ، عقب نشينی کردند . پس از نبرد اُپيس ، ابتدا شهر سيپار فتح شد و سپس در نبردی کوچک بيرون دروازه های بابل ، پيروزی ديگری نصيب کوروش شد . در پی اين شکست نبونيد و پسرش به داخل برج و باروی شهر فرار کردند تا در آنجا از خود دفاع کنند . کوروش هم با سپاهش در پی تعقيب آنها ، شهر را محاصره کرد .

ديوارهای مستحکم بابل ، روزنی را برای ورود باقی نمی گذاشت و تنها مجرای موجود ، مسير آب فرات ( يا يکی از شعبه های آن ) بود که از داخل شهر می گذشت و البته به دقت هم کنترل ميشد . شهروندان بابلی به دو گروه اصلي تقسيم می شدند : يهوديان که از سالها پيش ( در دوران بخت النصر ) به اسيری از فلسطين به آن شهر آمده بودند و روزگار سختی را زيد سلطه ی فرمانروايان بابلی سپری کرده بودند و طبق باورهای دينی خود و بر اساس پيشگويی های تورات ، در انتظار يک منجی بودند تا آنان را از وضعيتی که در آن بودند برهاند و به فلسطين بازگرداند . گروه دوم بابليانی بودند که ـ همانطور که اشاره شد ـ از سياست های نبونيد سخت رنجيده بودند . اين دو گروه انگيزه ی کافی برای خيانت به پادشاه خود و استقبال از فاتح شهرشان داشتند . همين انگيزه باعث شد که در سقوط بابل با پارسيان همکاری کنند . مطابق گزارش مفصل هرودوت ، سپاه کوروش توانست مسير رود فرات را ـ که در فصل کم آبی بود ـ عوض کند و از مجرای رود وارد شهر شود . ابتدا بخش کوچکی از سپاه به فرماندهی گبرياس وارد شهر شد و با غافلگير کردن سپاهيان بابلی ، قلعه ها و مراکز شهر را تصرف کرد و به اين ترتيب بابل در آخرين روزهای سال 539 ق . م با کمترين درگيری فتح شد . نبونيد خود را تسليم کرد ولی پسرش که حاضر به اطاعت از کوروش نبود ، در درگيری با پارسيان کشته شد .

کوروش با شکوه فراوان وارد شهر شد و مانند نبردهای ديگرش ، با مردم مغلوب ، رفتاري نيکو داشت . شايد همدلی بابليان در اين فتح او را بيش از ديگر جنگهايش تحت تأثير قرار داد ، زيرا پس از ورود به شهر ، به معبد بزرگ بابل رفت و در آنجا ـ مطابق رسم بابلی ها ـ تاج گزاری کرد . فاتح با نبونيد جوانمردانه رفتار کرد و هنگامی که وی در سال 538 ق . م ( يک سال پس از فتح بابل ) درگذشت ، کوروش در بابل عزای ملی اعلام کرد و خود نيز در آن شرکت کرد .

کوروش در فتح بابل دو يادگار بزرگ از خود به جای نهاد : يکی آزاد سازی يهوديان و بازگشت آنان به فلسطين بود ( که به آن اشاره خواهد شد ) و ديگری بيانيه اوست که بر استوانه ای از گل پخته حک شده و دارای مطالب مهمی است . او در اين بيانيه که به استوانه ی کوروش * ـ * ـ اين استوانه در موزه ی بريتانيا در انگليس نگهداری مي شود . ـ * ـ مشهور است ، ابتدا خود را معرفی کرده و سپس به شرح اقداماتش برای مردم بابل می پردازد . در قسمتی از اين بيانيه ـ که به منشور ملل يا منشور کوروش هم معروف است ـ آمده :

« من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه

سومر و اَکد ، شاه چهار منطقه ی جهان ، پسر کمبوجيه شاه

بزرگ ، شاه انشان ... زمانی که به صلح وارد بابل شدم و زمانی

که در ميان سرور و شادی تخت فرمانروايی را در کاخ شاهزادگان

برقرار کردم ، آنگاه ، مردوک ، خدای بزرگ ، قلب بزرگ

بابليان را [ مسخر من کرد ] در حالی که هر روز پرستش او را

تداوم بخشيدم ، سپاهيان بسيارم به صلح وارد بابل شدند ، همه ی

سومر و اکد را از هر نوع تهديدی حفظ کردم ...

خدايانی را که منزلگاهشان آنجا بود دوباره برگرداندم و برای

آنها منزلگاهی جاودانه ساختم . همه ی مردم را يکجا فراهم

آوردم و آنها را مجدداً در منزل هايشان مستقر کردم و خدايان

سومر و اکد را که به رغم خشم خدای خدايان ، نبونيد به بابل

برده بود ، آنها را در ميان شادی به دستور مردوک ، در

معابدشان ، در منزلی که دل را شاد می کرد قرار دادم ... » .

از متن استوانه بر می آيد که کوروش خود را سامان دهنده ی نظمي الهی می داند که با بدعت های نبونيد بر هم ريخته و به اين ترتيب نخبگان محلی ( به ويژه کاهنان ) و عامه ی مردم را به خود جلب می کند . از سوی ديگر در اين استوانه ، کوروش خود را بازسازی کننده ی ساختمانهای اداری و مذهبی ـ که ويران يا متروک شده اند ـ معرفی می کند . در حقيقت رفتار سياسی کوروش در بابل به گونه ای است که بابليان او را به منزله ی احيا کننده ی شکوه و قدرت بابل می دانند و با او احساس الفت می کنند . آنان کمبوجيه را ( به مدت چند ماهی از فتح بابل ) پادشاه بابل می خواندند . اشاره کوروش به آشور بانی پال به عنوان الگوی کارهای خود که در چند کتبيه ی مکشوف در بناهای بابلی مشاهده شده ، بيانگر همين نکته است . فاتح پارسی ، بدون آنکه با اصل و متشأ خود کمترين قطع ارتباطی کند ، بر آن بود که وارث قدرت قديمی آشوری پنداشته شود . البته اين باور بابليان چندان دوام نداشت ، زيرا آنان کشور قديمی خود را جزء ضميمه شده ی امپراتوری جديد يافتند که برای فرديت و استقلال بابل اعتباری قائل نبود . همين مسأله باعث شد با گذشت چندسال ، بابليان ( در زمان داريوش ) دست به شورش بزنند .

ستايش از کوروش و سياست های مذهبی او ، تنها به استوانه و سالنامه ی بابلی منحصر نيست ، بلکه او از سوی يهوديان هم به عنوان برگزيده ی يَهُوَه ( خداي يهود ) معرفی شده است . فتح بابل ، سند آزادی يهوديان از تبعيد و اسارت بود . يهوديان با اجازه ی کوروش به فلسطين بازگشتند و به آبادانی شهرهای خود پرداختند . حرکت آنان از بابل در سال 537 ق . م صورت گرفت ، در اين سال ، بيش از 40000 يهودی ـ که در اسارت بابل بودند ـ به همراه غنيمت های گرانبهايی که آشوريان از بيت المقدس غارت کرده بودند ، به ارض موعود بازگشتند . محبت کوروش در حق اين قوم ، از او در انديشه و متون دينی يهود شخصيتی فرا تاريخی ساخت . يهوديان از کوروش با لقب مسيح موعود و مرد خدا نام برده اند . کمک کوروش به يهوديان تنها به بازگرداندن آنها به فلسطين ختم نمی شد ، او دستور داد معبد بيت المقدس را که بخت النصر تخريب کرده بود دوباره بسازند و هزينه های آن را هم از خزانه ی دولتی تأمين کنند . البته اختلاف يهوديان بر سر بازسازی معبد و درگيری آنها ، سبب شد که کوروش پس از سه سال فرمان خود را متوقف کند تا اختلاف ها برطرف شود . نام کوروش چند بار در تورات آمده است ، در عزرا از عهد عتيق ، شخصيت و کارهای او را اينچنين بازگو مي کند :

« ... خداوند روح کوروش ، پادشاه پارس را برانگيخت تا در تمامی

ممالک خود فرمانی نافذ کرد و آن را هم مرقوم داشت ... کوروش پادشاه

پارس چنين می فرمايد ، يهوه خدای آسمانها ، جميه ممالک زمين را به

من داد و مرا امر فرموده است خانه برای او در اورشليم که در يهود است

به پا کنيم ... کوروش پادشاه ، ظرف های خانه ی خدا را که نبوکدنصر آنها را

از اورشليم آورده و در خانه ی خداوند خود گذاشته بود ، بيرون آورده و

به شِشبَصر رئيس يهوديان مسترد داشت ... » .

در کتاب اشعيای نبی ( پاره ی ديگری از تورات ) درباره ی کوروش آمده است :

« خداوند به مسيح خويش يعنی کوروش ، آنکه دست راست او را گرفتم

تا به حضور وی امت ها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشايم ،

تا درها را در مقابل وی مفتوح سازم و در دروازه ها ديگر بسته نشود ،

چنين می گويد : که من پيش روی تو خواهم خراميد و جاهای ناهموار را

هموار خواهم ساخت و درهای برنجين را شکسته ، پشت بندهای آهنين

را خواهم بريد و گنجهای ظلمت و خزاين مخفی را به تو خواهم بخشيد

تا بدانی که من ، يهوه تو را به اسمت خواندم ، خدای اسرائيل ميباشم ...

[ و در جای ديگر آمده ] کوروش شبان من است و تمام مسرت مرا به

اتمام خواهد رسانيد »

بدون شک تأثير کارهای کوروش برای يهوديان چنان عظيم و فراموش نشدنی بوده که او را اين چنين ستوده اند .

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۱

چند مقایسه مختصر میان فرهنگ پیش و پس از اسلام ایران


چند مقایسه مختصر میان فرهنگ پیش و پس از اسلام ایران
( فرهنگ جشن و شادی و پایکوب با عزا و روضه و مرثیه )
فرهنگ ایرانی فرهنگ جشنها و شادیها بود. مراسم سالگرد و ماهگردِ عزا نداشتیم. در فرهنگ ایرانی جشن گرفتن و شادی کردن عبادت بود. جشنهای هفتگی داشتیم هر هفته یک روز جشن می‌گرفتیم و آن روز را «آذینگ» می‌نامیدیم. جشنهای ماهانه داشتیم. و جشنهای سالانۀ نوروز و مهرگان و سده. روح فرهنگِ ایرانی شاد زیستن و شادی آفریدن برای همگان بود. در فرهنگ ایرانی مردم را به‌ عزا وا داشتن از گناهان بود. ایران سرزمین ساز و سرود بود. ایران سرزمین شادیها و ساز و آواز و رقصهای جمعی در فضای باز بود. در فرهنگِ ایرانی دروغ بزرگترین گناه شمرده می‌شد. ایران سرزمین نجیبان و پاکان بود، سرزمین بزرگواران بود، سرزمین بردباران بود، سرزمین همزیستی برادرانۀ باورها و دینها و مذهبها بود، سرزمین آزادگان بود.
به خلاصه، فرهنگ پیش از اسلام ایران فرهنگ شادی بود. فرهنگ پس از اسلام ایران فرهنگ مرگ، تو سر زنی‌، گریه کردن و روضه خونی است. البته عجیب هم نیست. فرهنگ عرب که پس از اسلام به ما تحمیل شد حتی واژه‌ای برای "جشن" در لغات نامه‌اش نداشت. عرب‌ها برای نخستین بار جشن را در ایران دیدند، و آنهم جشن مهرگان بود. آنها دیدند که ایرانیان برای جشن مهرگان شهر‌ها و خانه‌های خودشان را رنگارنگ میکردند و رقص و شادی میکردند. از ایرانی‌‌ها پرسیدند این برای چیست؟ و ایرانیها پاسخ دادند که این "مهرگان" است. به همین دلیل عربها از آن موقع تا امروز به‌ هر گونه جشن می‌گویند "مهرجان." فرق مهرجان با مهرگان تنها این است که حرف "گ" در زبان عربی‌ وجود ندارد و آنها "ج" را برای آن جایگزین کرده اند.
مناسبت‌های مهم در ایران پیش از اسلام:
۱) جشن سده 
۲) جشن مهرگان
۳) جشن تیرگان
۴) جشن نوروز
مناسبت‌های مهم ایران پس از اسلام:
۱) عاشورا؛
۲) تاسوعا؛
۳) ضربت خوردن امام علی‌؛
۴) قتل امام علی‌؛
۵) وفات دوازده امام، حاضرت معصومه، فاطمه، و غیره؛
تنها بازمندهٔ جشن‌های پیش از اسلام: نوروز.

سه‌شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۱

اولین زن جراح ایران


بانو “سکینه پری”، اولین زن جراح ایرانی صد و هشت سال پیش به دنیا آمد.
شاید او بنا به تعاریفی خیلی ایرانی به حساب نیاید. درست است مادرش از ارامنه ی ایران و پدرش احتمالاً مسلمان ایرانی بود، اما خودش در سال 1281 شمسی در باغچه سرای شوروی چشم به جهان گشود، همان جا بزرگ شد و همان جا تحصیلاتش در رشته پزشکی را به پایان برد و متخصص جراحی و سرطان شناسی شد و همانجا کار طبابت را آغاز کرد. شاید اگر دکتر پری هم زمان پدر و مادرش را از دست نمی داد هرگز دست تنها دخترش را نمی گرفت و برای همیشه به ایران نمی آمد تا ما امروز پز گذشتنش از مرز قارقارها را بدهیم.
بعله. بانو سکینه پری به ایران آمد و در آزمونی برای گرفتن اجازه طبابت شرکت کرد و در سال 1313 و به روایتی 1314 هـ.ش اجازه تاسیس مطب گرفت. آشنایی او به زبان ترکی سبب شد پیشنهاد شرکت شیلات برای کار در شهر” قره سو” را بپذیرد. حالا قره سو کجاست؟ در اردبیل و مجاور آبشاری به این نام یا شهری در مرز ازبكستان و قرقيزستان؟ در هر حال وی مدت چهارده سال در این شهر زندگی و در همین جا دوباره ازدواج کرد. طبق معمول هیچ سند و مدرکی نیست که بفهم شوهر اول – پدر آن تنها دختر – که بود و آیا ترک شوروی به او هم ربط داشت یا نه. اما خواندم سکینه از شوهر دوم هم پس از چهار سال زندگی مشترک جدا شد. این یعنی او ده سال در این شهر کوچک ترک زبان و احتمالاً متعصب مجرد زندگی می کرده است. اذیت نشده است ؟ پس از طلاق، گویا تغییر مکان داده و به بندر گز گزگان رفته است. آیا با هر طلاق ترک دیار می کرده است؟ هیچ چیز از روحیه ی او نمی شود فهمید… اما باید به انتخابش برای سکونت در بندر گز آفرین گفت. اگر من هم زن تنهایی بودم و تکرر طلاق داشتم می رفتم بندر گز، که در آن سال ها مدرسه ابتدایی، دبیرستان ، گمرک (با مراودات بسیار با روس)، نظمیه، معارف، دو کارخانه پنبه پاک کنی ، کارخانه برق حرارتی ، بلدیه، مالیه، سجل احوال ، اداره پست و تلگراف و تلفن مغناطیسی و بانک ملی داشته است!
چند سال در بندر گز مانده است؟ در پس سالیان طولانی طبابت، دوران بازنشستگی داشته؟ داستان زندگی اش در گرگان تمام شده یا جای دیگر؟
گفته میشود کمک های وی به مردم اطرافش یادآور نقش آلبرت شوایتزر برای مردم آفریقا بود. حالا چرا بندرگز به این باحالی با افریقا مقایسه شده است نمی دانم؛ اما به نظر می رسد همه بر این باورند که وی در طول حیاتش خدمات ارزنده ای را به هموطنانش ارائه کرده است. آقای عزیز ما مشتاق است بندرگز برویم و ردش را پیدا کنیم …
من به زنی فکر می کنم که در سی و دو سالگی دست در دست دخترش زندگی ای را از نو آغاز می کند. آیا تک و تنها بوده است؟ در آن شهر اقوامی داشته است؟ مردم آن شهر مهمان نواز بوده اند و یک زن نیمه ارمنی ِ نیمه اجنبی را راحت پذیرفته بودند ؟ همه اش از خودم می پرسم اوقاتی که به مطب می رفته با فرزندش که می توانسته بیش از سن دبستان داشته باشد چه می کرده است ؟
ما زن ها می رویم درس می خوانیم و دانشمند و اندیشمند و همه فن حریف می شویم. در اجتماع موقعیت های بسیار آن چنان و این چنینی پیدا می کنیم. پله های ترقی را چهار تا یکی می پیماییم تا این که ناگهان آن رهزن قلب و روح و وقت می آید و راه مان را می زند و ترمز می کنیم… و همین جور در حال ترمز می مانیم و واحیرتا که شیرین ترین لحظات زندگی مان در حال این دیوانه کننده ترین ترمز و گاه پارک دائمی شکل می گیرد. بعضی های مان در همین حال ترمز چنان گیر می کنیم که دیگر هرگز قادر به ادامه ی راه نمی شویم؛ گوشه ی پارکینگ اسقاط می شویم و بچه های مان می شوند تنها پروژه ی زندگی مان. بعضی های مان که “کمک” داریم، افتان و خیزان راه می افتیم؛ بی تردید نه با سرعت قبل. بعضی های مان هم البته عین خیال مان نیست یا چاره ای نداریم و مصائب مهدکودک و پرستار و پانسیون را به جان می خریم.
خوب بود خانم دکتر پری هم نشسته بود خانه به بچه داری و مطب و طبابت را می بوسید می گذاشت کنار و به هموطنان ما خدمات ارزنده ارائه نمی داد ؟